نامه ای که رستم فرخزاد فرمانده سپاه ایران در قادسیه برای برادرش مینویسد و فردوسی بزرگ به گونه چکامه برای ما سروده است عمر سعد وقاس را با سپاهفرستاد تا جنگ جوید ز شاهچو آگاه شد زان سخن یزگردز هر سو سپاه اندر آورد گردبرین گونه تا ماه بگذشت سیهمی رزم جستند در قادسیبسی کشته شد لشکر از هر دو سویسپه یک ز دیگر نه برگاشت روییکی نامه سوی برادر به دردنوشت و سخنها همه یاد کردتورا ای برادر تن اباد باددل شاه ایران به تو شاد باد نخست آفرین کرد بر کردگارکزو دید نیک و بد روزگارکه این خانه از پادشاهی تهیستنه هنگام پیروزی و فرهیستهمان تیر و کیوان برابر شدستعطارد به برج دو پیکر شدستبر ایرانیان زار و گریان شدمز ساسانیان نیز بریان شدمدریغ این سر و تاج و این داد و تختدریغ این بزرگی و این فر و بختکزین پس شکست آید از تازیانستاره نگردد مگر بر زیانچو نامه بخوانی خرد را مرانبپرداز و بر ساز با مهترانهمی تاز تا آذر آبادگانبه جای بزرگان و آزادگانسخن هرچ گفتم به مادر بگوینبیند همانا مرانیز رویهمه پیش یزدان نیایش کنیدشب تیره او را ستایش کنیدبکوشید و بخشنده باشید نیزز خوردن به فردا ممانید چیزکه من با سپاهی به سختی درمبه رنج و غم و شوربختی درمرهایی نیابم سرانجام ازینخوشا باد نوشین ایران زمینچو گیتی شود تنگ بر شهریارتو گنج و تن و جان گرامی مدارچو با تخت منبر برابر کنندهمه نام بوبکر و عمر کنندتبه گردد این رنجهای درازنشیبی درازست پیش فرازنه تخت و نه دیهیم بینی نه شهرز اختر همه تازیان راست بهربپوشد ازیشان گروهی سیاهز دیبا نهند از بر سر کلاهنه تخت ونه تاج و نه زرینه کفشنه گوهر نه افسر نه بر سر درفشبه رنج یکی دیگری بر خوردبه داد و به بخشش همیننگردز پیمان بگردند وز راستیگرامی شود کژی و کاستیپیاده شود مردم جنگجویسوار آنک لاف آرد و گفت وگویکشاورز جنگی شود بیهنرنژاد و هنر کمتر آید ببررباید همی این ازآن آن ازینز نفرین ندانند باز آفریننهان بدتر از آشکارا شوددل شاهشان سنگ خارا شودبداندیش گردد پدر بر پسرپسر بر پدر هم چنین چارهگرشود بندهٔ بیهنر شهریارنژاد و بزرگی نیاید به کاربه گیتی کسی رانماند وفاروان و زبانها شود پر جفااز ایران وز ترک وز تازیاننژادی پدید آید اندر میاننه دهقان نه ترک و نه تازی بودسخنها به کردار بازی بودهمه گنجها زیر دامن نهندبمیرند و کوشش به دشمن دهندنه جشن ونه رامش نه کوشش نه کامهمه چارهٔ ورزش و ساز دامپدر با پسر کین سیم آوردخورش کشک و پوشش گلیم آوردزیان کسان از پی سود خویشبجویند و دین اندر آرند پیشنباشد بهار و زمستان پدیدنیارند هنگام رامش نبیدچو بسیار ازین داستان بگذردکسی سوی آزادگی ننگردبریزند خون ازپی خواستهشود روزگار مهان کاستهدل من پر از خون شد و روی زرددهن خشک و لبها شده لاژوردکه تامن شدم پهلوان از میانچنین تیره شد بخت ساسانیانبزرگان که در قادسی بامننددرشتند و بر تازیان دشمنندگمانند کاین بیش بیرون شودز دشمن زمین رود جیحون شودز راز سپهری کس آگاه نیستندانند کاین رنج کوتاه نیستکه این قادسی گورگاه منستکفن جوشن و خون کلاه منستدو دیده زشاه جهان برمدارفدی کن تن خویش در کارزارکه زود آید این روز آهرمنیچو گردون گردان کند دشمنی@naghmehayefaribaei