🏛بارگاهِ خلافت، کارگاهِ صناعت، رزمگاهِ ضرورت— «توحیدِ خطیِ» قرآن در ترازوی خردِ باستان؛ چرخش از «ضر…
انتشار: 2026/07/11 07:27 UTC
🏛بارگاهِ خلافت، کارگاهِ صناعت، رزمگاهِ ضرورت— «توحیدِ خطیِ» قرآن در ترازوی خردِ باستان؛ چرخش از «ضرورتِ کیهانی» به «مشیتِ سلطانی» و زایشِ تئودیسه(۷)✍🏻 #حسین_میرصلاح⚖️ ۲. اخلاقیسازیِ کیهان و پنهانسازیِ واقعیتِ ساختاریِ جهان (۵)🔻از همینجاست که شرک، نه به معنایِ تراشیدنِ بتی سنگی، بلکه به صورتِ وابستگیِ وجودی و معرفتی به واسطههایِ تفسیرِ حقیقت زاده میشود. هرچه ادبیاتِ خوف، عذاب و خشیت شدیدتر باشد، نیاز به این واسطهها نیز فزونی مییابد؛ زیرا انسانی که پیوسته خود را در آستانهٔ عذابِ دنیوی و شکنجههایِ اخروی میبیند، کمتر جرئتِ اندیشیدنِ مستقل را در خود مییابد و بیشتر میکوشد رضایتِ صاحبانِ «کلیدِ نجات» را به دست آورد.🔺از اینرو، مسئله دیگر صرفاً شکلگیریِ یک باورِ دینی نیست، بلکه پیدایشِ نظمی سلطانی برای تولید و انحصارِ حقیقت است که در آن، انحصارِ تفسیرِ ارادهٔ الهی به سرمایهٔ اصلیِ قدرت بدل میشود. هرچه سوژه هراسانتر و ناتوانتر باشد، اقتدارِ واسطههایِ دینی نیز مشروعتر و ضروریتر جلوه میکند. بدینسان، خوفِ الهی بهتدریج به اطاعت از نهادهایِ دینی ترجمه میشود و واسطهگری، از یک امکان، به ضرورتی وجودی بدل میگردد.🔺اگر این منطق را نه صرفاً در سطحِ متن، بلکه در افقِ نهادهایِ تاریخیِ برآمده از آن بسنجیم، نتیجه چیزی جز استقرارِ نوعی «رژیمِ انحصارِ حقیقت» نیست؛ رژیمی که در آن، تفسیرِ مداومِ پدیدههای طبیعی از خلالِ ادبیاتِ خوف، عذاب و خشیت، همراه با پمپاژِ احساسِ گناه، راه را بر تکوینِ سوژهای عاقل، مستقل و مسئول میبندد و تودهها را به انقیادِ متولیانِ رسمیِ مذهب، مفسرانِ حقیقت و دلالانِ شفاعت سوق میدهد.🔺در چنین فضایی، اقتدار نیز دیگر نیازی به اثباتِ عقلانیِ خویش ندارد؛ کافی است خود را سخنگوی ارادهٔ آسمان معرفی کند. هنگامی که حقیقت از قلمروِ داوریِ آزادِ انسان خارج و به انحصارِ نهادهایِ دینی سپرده شود، هر مخالفتی بهسادگی نه صرفاً خطای فکری، بلکه سرپیچی از امرِ قدسی قلمداد میشود. بدینترتیب، اطاعت از قدرت بهتدریج صورتِ عبادت، و نقدِ قدرت سیمایِ گناه به خود میگیرد.🔺 یعنی خطایِ راهبردیِ مؤلفانِ قرآن—مصادرهٔ طبیعت در خدمتِ الهیاتِ ارعابی و سلطانی—عملاً به بازتولیدِ یکی از نیرومندترین صورتهایِ «شرکِ ساختاری و تمدنسوز» انجامیده است. اگر معیارِ خودِ قرآن را بپذیریم که شرک «مایهٔ حبطِ اعمال و رنج ابدیست» است، آنگاه انحطاطِ تاریخیِ جوامعِ مسلمان، که در آنها حکومتهایِ دینی و صنفِ انگلیِ روحانیت و فقهای داعشی (که خود را میانجیِ ضروریِ فهمِ ارادهٔ الهی و راهِ نجاتِ انسان معرفی کرده و از همین رهگذر) بر سرنوشتِ این ملتها مسلط شدهاند، خود میتواند نمونهای از همین شرکِ ساختاری تلقی شود؛ وضعیتی که در تضادی بنیادین با داعیهٔ رهاییبخشِ توحید بهروایتِ مولفان قرآن، به بازتولیدِ وابستگی، انقیاد و سلبِ خودآیینیِ انسان انجامیده است.🔺 این انقیاد و عقیمسازیِ سوژه، تنها مرزهایِ سیاست و اجتماع را درنمینوردد، بلکه نسبتِ وجودیِ انسان با پهنهٔ هستی را نیز دستخوشِ گسستی عمیق میسازد.🔺نزاع، در نهایت، تنها بر سرِ «منشأِ شر» یا «تفسیرِ بلایایِ طبیعی» نیست؛ بلکه بر سرِ خودِ «نسبتِ انسان با جهان» است. پرسش این نیست که سیل و بیماری از کجا آمدهاند؛ پرسش این است که آیا طبیعت موضوعِ شناخت است یا ابزارِ انذار، آیا جهان قانونی مستقل دارد یا صرفاً زبانِ ارادهٔ سلطان است.📌 در یک افق، طبیعت «واقعیتی مستقل» با «منطق و قوانینِ درونیِ خویش» است؛ ازاینرو، رنج نیز پیش از آنکه حاملِ پیامی اخلاقی باشد، پدیدهای است که «باید فهمیده شود». اما در افقِ الهیاتِ سلطانی، طبیعت از استقلالِ خویش تهی شده و به «رسانهای برای بازنماییِ امیال و افکار و ارادهٔ سلطان» فروکاسته میشود؛ سیل، بیماری، خشکسالی و مرگ، پیش از آنکه موضوعِ پژوهش باشند، خطابههایی برای اطاعتاند. همین جابهجاییِ مِتافیزیکی، بهتدریج اخلاق، سیاست، معرفت و حتی امکانِ علم را نیز در مسیرهایی متفاوت سوق میدهد.در این تراز، اگر بهنحوِ استعاری و با وام گرفتن از افقِ اندیشهٔ مارتین هایدگر سخن بگوییم، الهیاتِ سلطانیِ مولفانِ قرآن، مجالِ انکشافِ آزادِ موجودات را از میان میبرد و جهان را از پیش در قابِ صلبِ «عذاب/رستگاری» و «گناه/ثواب» مینشاند. گویی هر پدیده، پیش از آنکه اجازهٔ «بودن» به شیوهٔ خود را داشته باشد، باید معنایی از پیش تعیینشده را حمل کند. در چنین افقی، چشمهٔ حیرت میخشکد؛ جهان دیگر رخصتِ آن را نمییابد که در گشودگی، راز، سکوتِ اصیل و امکانِ پرسشهایِ بیپاسخِ خود را بر انسان آشکار سازد.(ادامه دارد)➖➖➖🌾 @Naqdagin