♦️زهرهای استاد باستانزادگانپارۀ دوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ای…
انتشار: 2026/08/05 06:25 UTCدریافت: 2026/08/06 05:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 05:22 UTC
♦️زهرهای استاد باستانزادگانپارۀ دوم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیرانبازنشر: ۱۴ مرداد ۱۴۰۵و من چه خوشاقبال بودم که شریفترین استاد دانشکده نصیبم شده بود. پروپزال تصویب شد و بلافاصله من و همسرم سهیلا عازم شدیم برای انجام فاز میدانی رسالۀ دکترایم در بین عشایر ترکمه در آذربایجان. در ارتفاعات ییلاقی کوه هئشتهسر چادر زدیم و ییلاق را با گلهدارهای کوچرو گذراندیم...جلسة دفاع از رسالۀ دکترایم در سالن مطهری دانشکدۀ علوم اجتماعی در مهر ۱۳۹۱ در حال برگزاری است. من پشت تریبون هستم و مثل همیشه با لحنی شورانگیز و پرحرارت یافتههای مردمنگاریام را ارایه میدهم. وسط ارایه، دیدم که ناگهان باستانزادگان از انتهای سالن وارد جلسه شد. رفت و در میان جمعیت نشست. دلم ریخت. دارم معانی نقوش دستبافتههای عشایر را توضیح میدهم اما چشمانم تصاویر روی پاورپوینت را نمیبینند:- «چرا اومده؟ اونکه نه استاد راهنماست نه مشاور نه داور. اصلا مگه سابقه داشته یک استادی بره جلسة دفاعی که هیچ نقش توش نداره؟ حتما اومده یک چیزی بگه، شاید هم میخواهد جلسه را به هم بریزد.»بعد از برگزاری جلسۀ دفاع و اخذ درجۀ دکترا، به پشتوانۀ بورسیه بودن، میتوانستم درخواست استخدام بدهم. وقتی اسفند ۱۳۸۹ حکم بورسیهای که وزارت علوم برایم صادر کرده بود را به اساتید گروه اعلام کردم- چون اغلبشان مشتاقانه انتظار میکشیدند و مدام پیگیر بودند- همگی خوشحال شدند و تبریک گفتند جز استاد باستانزادگان که لحن تحکمآمیزی به خودش گرفت:- «مهم نیست که حکم بورسیه داری یا نه. اگر رسالة دکتریات را مردمشناسی کار نکنی و من مدیر گروه باشم، نمیزارم بیای توی گروه.»وی سابقۀ تحصیلی و پژوهشی من را میدانست و آگاه بود که من در عمر دانشگاهیام جز کار مردمشناختی نکردهام. به خاطر رشتۀ مردمشناسی از انتخابهای دیگرم در مقطع ارشد گذشتهام. از بین بیش از هفت هزار شرکتکننده در کنکور کارشناسی ارشد مجموعۀ علوم اجتماعی در سال ۱۳۸۴، چند رتبة تکرقمی داشتم: رتبۀ ۱ مردمشناسی، رتبۀ ۱ مطالعات جوانان، رتبۀ ۲ پژوهش علوم اجتماعی، رتبۀ ۳ توسعۀ روستایی، و رتبۀ ۶ رفاه اجتماعی. در کنکور دکترا هم رتبۀ اول دانشگاه تهران را کسب کرده بودم.سال ۱۳۸۷ بود که به دیوارهای دانشکده اطلاعیه زده بودند. هر یک از گروههای آموزشی یک نفر دانشجوی دکترا را بورس میکرد. شروط سختی تعیین شده بود: داشتن رتبۀ برتر در کنکور کارشناسی ارشد و مقالة علمی. رتبۀ یک کنکور بودم اما مقاله نداشتم. برای همین، پروندهام رد شد. سال بعد مقاله نوشتم و درخواستم پیش رفت. هجده ماه طول کشید تا حکم بورسم صادر بشود. بورس که میشدی، هر شش ماه یکبار حقوق ناچیزی بهت میدادند. اما مهمتر آن بود که «جایابی» میشدی؛ به این معنا که جای خدمتت بعد از اخذ مدرک دکترا مشخص میشد. و من در دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران جایابی شده بودم. تا حکم بورس من صادر بشود، استاد باستانزادگان مدیر گروه شده بود.بعد از صدور حکم بورس، دانشکده اتاقی به من داد. چند بار به گروه نامه نوشتم و اعلام آمادگی کردم جهت تدریس دروسی که در حوزۀ علایقم بود و پژوهشهایی در آن حوزهها انجام داده بودم. اما استاد باستانزادگان نامههایم را در گروه نمیخواند:- «مگر هر کس از راه رسید و به گروه نامه نوشت، باید ببرم تو جلسه و بخونمش؟»- «آقای دکتر، آخر من بورسیۀ گروه هستم.»- «این حکم بورسیه قبول نیست. تو در زمان مدیر گروه قبلی بورس شدهای.»- «یعنی من برای هر مدیر گروه جدید، باید حکم بورس تازه بیارم؟»باز هم نامه نوشتم. خطاب به گروه نامه نوشتم تا درس «مردمشناسی هنر» را تدریس کنم، درسی که هیچ مدرسی یا متقاضی برای آن وجود نداشت. وقتی نامه را بردم پیش باستانزادگان، با تحکم جواب داد- «چنین درسی وجود ندارد».رفتم و سرفصل مصوب وزارت علوم برای این درس را پیدا کردم و ضمیمة نامه نمودم. اینبار گفت:- «تو صلاحیت تدریس این درس را نداری.»- «آقای دکتر! من این درس را به مدت دو سال برای دانشجویان ارشد دانشگاه هنر اصفهان تدریس کردهام. آقای دکتر! استاد راهنمای چندین پایاننامۀ کارشناسی ارشد در موضوع این درس بودهام. آقای دکتر! کارگاه برگزار کردهام. آقای دکتر! در این زمینه مقاله دارم. آقای دکتر! رسالههای کارشناسی ارشد و دکتری خودم بهطور کامل در حوزۀ مردمشناسی هنر بودهاند.»🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/504@IzadiJeiran#%D9%85%D…


