♦️دربارۀ بیخانه شدنپارۀ پنجم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیر…
انتشار: 2026/08/06 05:30 UTCدریافت: 2026/08/07 21:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 21:06 UTC
♦️دربارۀ بیخانه شدنپارۀ پنجم از «ترومای دانشگاه تهران: روایتی خودمردمنگارانه»✍دکتر اصغر ایزدی جیران۱۵ مرداد ۱۴۰۵دانشجوها توی راهروی طبقۀ اول و پلههای طبقة دوم تجمع کردهاند. جلوی مدیر جدید گروه را گرفتهاند. دانشجویی عاصی با بغض فریاد میکشد،- «آقای دکتر غرسقنیا! چرا گذاشتید اینطوری بشه؟»مدیر گروه مستأصل در میان ازدحام خشمگین دانشجوها گیر افتاده است.نومید از رویاهای بر باد رفته، سرم را روی میز کارم گذاشتهام. به روزهایی فکر میکنم که پر از شور و شوق بودم. به سالن انجمن علمی دانشجویی فکر میکنم که در آن اولین کارگاه مردمنگاری را برای دانشجویانی برگزار کردم که تشنه بودند. اولینبار بود که مطالبی جدی و کاربردی در مورد نحوۀ انجام کار میدانی و متن مردمنگارانه میشنیدند. به کلاس «فرهنگ عامه» فکر میکردم. دیگر از کجا میتوانم دانشجویان مقطع کارشناسی به این جدیت و شیفتگی را پیدا کنم که بنشینیم و منابع دست اول انگلیسی از ابولقود و گیرتس و دژارلی را بخوانیم. بچهها در کلاس یکونیم ساعته، چهار ساعت تمام با علاقه متنخوانی میکردند.به روزی بارانی فکر میکردم که دانشجوها را به بازدید از موزهای در تهران برده بودم. به آریا و به آرش فکر میکنم، و به هانیه و مریم، که چقدر دوندگی کرده بودند تا انجمن علمی دانشجویی زنده بماند. به نبوغ علیمراد فکر میکردم؛ و به اینکه چند شب نخوابید تا پوسترها و کتابچۀ نمایشگاه «زخمهای ترلاندره» را طراحی کند. ببخشید بچهها. من باید میموندم ولی نشد. به جلسهای در زمستان ۱۳۹۴ فکر میکردم که برای اولینبار ایدۀ «انسانشناسی رنج» را بین دانشجوها مطرح کردم. مکتب «رنج اجتماعی» خیلی خوب گرفته بود و فضای کلاسها را پر کرده بود. اما نمیدانستم که از گیشا تا به میدان انقلاب و به گوش کارمند ادارۀ کارگزینی دانشگاه هم رسیده باشد. روزهای آخر، برای گرفتن حکم قطع همکاری پیشش رفته بودم:- «آقای دکتر! خیلی حیف شد که دارید میرید. ببخشید، یک سوالی داشتم. این «انسانشناسی زجر» که میگن یعنی چیه؟»- «شما از کجا میدونید؟»به شوق رسیدن به دفتر کارم، صبحها آنقدر سریع از جلوی در دانشکده قدم برمیداشتم که یکبار نگهبان سرش را از پنجرۀ اتاقکش بیرون آورد:- «آقای دکتر! شما یک روز رئیس دانشگاه میشی.»- خندیدم: «همین معلمی برام بسه.»نگو همان معلمی هم زیاد بوده.ما داشتیم خوب و عاشقانه جلو میرفتیم. برنامهها داشتیم برای پیشرفت رشتهمون. پس چرا اینطوری شد؟نمیدانستم اقبال دانشجوها میتواند مرا به قتلگاه ببرد. این پیشبینی را یکی از استادان گروه جامعهشناسی در حدود یک سال قبل در مراسمی بهطور غیرمستقیم به من گفته بود. دانشجوها طبق رسم سالانه، مراسمی برای پایان سال تحصیلی گرفته بودند. برای هر یک از رشتههای دانشکده، یک استاد دعوت شده بود. مراسم در سالن بزرگ ابن خلدون برگزار میشد. دانشجوها که علاقۀ بسیاری به منش و روش کارم پیدا کرده بودند، من را روی صندلی داغ نشاندند. سوالها و کلیپهایی در مورد پژوهش میدانی آن روزهایم در مورد هواداران تراکتور طراحی کردهاند. و آهنگی پخش شد که اشاره داشت به پروژۀ عجیب و جالبی در مورد یک خواننده. حنجرۀ زخمی محسن چاوشی میخواند:- «تو دنیای سردم، به تو فکر کردم... »از سن که پایین آمدم، استاد جامعهشناسی چیزی به من گفت که حالا دقیق به یاد ندارم، اما حسی از نگرانی را به من منتقل کرد. او از شهرت ناگهانی من هم ابراز خوشحالی کرد و هم هشدار داد. اتفاقات بعدی نشان داد که گویی من آن هشدار را جدی نگرفته بودم. من داغ بودم و بیتوجه به انباشت تدریجی ناخشنودی استادان گروه، گرم و سوزان قافلۀ خودم را به پیش میراندم.صدای در، خیالاتم را پراند. دانشجویی نفسزنان کنار در ایستاده است. پیغامی دارد. دانشجوهای تجمعکننده میخواهند که بروم و پیش آنها با مدیر گروه صحبت کنم. چرا من انقدر خسته و کوفته شدهام. فکر میکنم فشارم افتاده. به زحمت خودم را رساندم به نردۀ طبقۀ دوم. دانشجوها را که دیدم بغضم گرفت. من حق ندارم حذف بشوم. نه به خاطر خودم، حداقل به خاطر این دانشجوها. چهره در هم کشیدم. چند بار به سینۀ دکتر غرسقنیا کوفتم.- «آقای دکتر! شما باید استعفا میدادید؟ وقتی استادها گفتند باید رأیگیری کنیم، شما نباید قبول میکردید.»- «استعفا کاری را حل نمیکرد دکتر.»- «باید استعفا میدادید دکتر، حداقل جلسه از رسمی بودن میافتاد و رأیگیری بیاعتبار میشد.»- «این راهش نبود دکتر!»ادامه👇👇👇🔻منبع:t.me/IzadiJeiran/513#%D9%87%D8%A7%D9%84%D…


