رابطهی من با خدا اینجوریه که:وقتی یه چیزی را میخوام، خودم رو مث یه بچه کوچولو تصور میکنم که روبرو پدرش وایساده قدش تا زانوی بابا هم نمیرسه و هی برای خواستهاش بالا و پایین میپره و خودش رو لوس میکنه و خدا هم مثل پدری مهربوووون و عاشق، بغلش و نوازشش میکنه و خواستهاش را میذاره تو دستش، پیشونیش رو هم میبوسه و در گوشش میگه؛ "غصه نخوریها، بابا همیشه هوای تو را داره :)))مگر میشه شکرگزارش نبود؟ مگه میشه دوسش نداشت؟ عاشقش نبود؟؟وقتی اینجوری احساس امنیت کنارش دارم؟!