بخواهی یا نخواهی؟قدر جوانی و تندرستی، چه بدانی، چه ندانی قافله عمر میگذرد،چه بخواهی، چه نخواهیدر مح…
انتشار: 2026/08/17 18:07 UTCدریافت: 2026/08/22 02:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 02:15 UTC
بخواهی یا نخواهی؟قدر جوانی و تندرستی، چه بدانی، چه ندانی قافله عمر میگذرد،چه بخواهی، چه نخواهیدر محفل دوستان، جای ما خالی! ای جوانیافتادیم ز پا و ماند بر ما حسرت و پشیمانیباری گر یاری، جویای حال شد، ما را نامیدکریمان زنده اند، گر مرده باشن! اورا گوییدبروز ازل، ندایی آمد ، به آدم و حوا بگوییدهر میوه و اطعام بهشتی را، اختیار داریداز آن میوه ی ممنوعه ، با ما هیچ نگوییددیدید که خانم حوا، خورد و دو قلو زاییدخوردن سیب و گندم بنظر، ما را بهانه بوداتمام حجت بود، وگرنه خدا نخوابیده بودما ز پا افتادیم، سهم مارا، این خواند راوی دنیا همینه! چه به خواهی، چه نه خواهیتقدیر ما چنین بود، خودآیا شکر که بودیدر کنار ما و دل یاران، در خواب و بیداری سرداد
نخستین مشاهده و پستهای مشابه
این برچسبها فقط زمان نخستین مشاهده متن عمومیِ همسان در این فهرست را نشان میدهند و اثباتکننده نویسنده اصلی نیستند.
- چه باید کرد...!؟ · تطابق دقیق — ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ۱۹:۵۰
- کلمه...؟ · تطابق دقیق — ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۰:۵۰
- نیستان · تطابق دقیق — ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۲:۱۵
- خواندنی... · تطابق دقیق — ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ۲:۳۱
اثر انگشت فشرده دقیق و تطابق نزدیکِ متصل به یک نمونه مبنا · زمان ناشناخته، ناموجود باقی میماند
پستهای تلگرام — نیستان
روستای چهاربرج اسفراین...سخت کوش و پرتلاش.@salamabaditv
مسافری از نیستان... شبی در سامسون!سال 1998میلادی، 2 ترک نیستان، 8 کُرد مانه، 8 تات جاجرم و فیروزه با اتوبوس ع.اسفراینی، مطابق سفرنامه و هماهنگی مبنی بر سفر روزانه و استراحت شبانه، آهنگ رفتن به جام جهانی فرانسه! داشتیم، رفتیم دور و در میان ترکیه خوش گذشت، یکماه گشتیم!... آخ! که چی بگم از زیبائی، استواری و هیبت کوه آرارات، ترک ها میگن: ما برای داشتن آرارات جان و خون دادیم...، آنکارا، ایسَن بول، ازمیر، قونیه، آنتالیا، دیاربکر، وان و......بعد شهرهای ارزروم و بندر ترابوزن که خیلی خوش بحالمان شد، در آخشامی! بشهر ساحلی سامسون در شمال ترکیه وجنوب دریای سیاه رسیدیم، ارزرم، خلوت و تا حدودی اسلامی بودند، ترابوزون پراز مادام های روسی، گرجی و کشورهای تازه استقلال یافته از شوروی بودند که بواسطه عطش کسب دلار آنها، ارزانی، آسانی و مهربانی نسبی در کوچه و بازار ترابوزن را میشد احساس کرد. اما سامسون متفاوت تر و مقیدتر دیده میشد، حدود 20 درصد زنان باحجاب بودند. در کنار پارک زیبایی اُتراق و بنا بود، آنشب در شهر سامسون باشیم....بعد از ساعتی قدم زدن در کنار پارک، یهویی دیدم که آقای غ.ف، منو صدا زد، تشنه ام بود و از خودآ خواسته رفتم سراغش، به یک نوشیدنی دعوتم کرد و... ...جایتان خالی و چشمم روشن! انتهای راهرو بود که صدای موزیک و قهقهه و چهچه حوریان حرم شنیده و بتدریج با گشادی مَردُمک چشم! در تاریکی خاص سالن، سیب و هلو و حتی گندم ها، هویدا شد. دهها زن و مرد لُخت و عور، لمیده بر مبل و میز و مَست و غرق در عالم هپروت!...در بَدو ورود، خواننده سالن اومد، جلوی من و بخیال اینکه یک عرب سرمایه دار و خَرپولی! به تور افتاده، برام بسیار خوش رقصی و... دید خبری از من تشنه! و بی پارای! ایرانی نشد، اخم و تَخم کنان رفت سراغ دیگری!...رفیق همسفری را بر سر میزی دیدم لخت و زیادی! مَست! معمولا درآن سفر، صبحانه، نهار شامش سه بطر جانی! از نوع چاپ سیاهش بود و دوتا فرشته عور و بور بغل، بر سر و جیب! او سوار و... ...جهت رفع تشنگی، بسوی میزی و چیزی راهنمایی و هدایت شدم، ننشسته و مستقر نشده، یِهو! بجای یکنفر، دوتا نشستند در دو طرفم! نوشیدنی نرسيده، نوازش و مهربانی دوقبضه را بدون هماهنگی با من شروع! و دست به ریش ام! دراز و ناز نمودند! گفتم، تشنه و خسته ام، حال ندارم! لااقل خودتان را معرفی کنید، عرب نیستم، تُرک نیستانی و کم پولم! یکی گفت: روس است و دیگری از مولداوی نزدیک اوکراین و در جستجوی دلار، در مقابل حمله دوجانبه روس و اوکراین! از غ.ف کمک و نوشابه خواستم. گفت: بفرمائید مشغول باشید! چشم! خوشبختانه چون نامَست و حواسم نزدم بود، دیدم آن قوم بنی حوّا، قصد تخلیه و کار زار دارند. همراه با ناز و نوازش و مالش! 10 دلار ناقابل و بسته ای پسته بعنوان عوارض! از جیبم پرید و... که سرانجام قیام کردم و اعتراض که آقا این چه مملکتی ست که تشنه را نان کلوچه! و حلوای حوّا، آنهم دوتا به یکتا میدهند و دستشویی ملیون لیره خواهند!...به ناگَه دیدم، یک نَرَّه قول، بعنوان گارسون همراه با 3 بطر نوشیدنی الکلی! کنارم ظاهر و منو نشاند برجام! و در فاکتوری بر پیش دستی! مرقوم فرمود: دِرد ایز دلار؟! یعنی400دلار، پرسیدم، این چیه؟! اومدم مهمانی دوست! نوشیدنی بخورم! چه خبره؟ من که گناهی ندارم؟ غلطی نکردم! فرمود: میخواستی بکنی! هر مادام 100دلار، پول میز شما و آن افندی فیروزه تان! 200دلار، به ترکی بهش گفتم: دوستم، از آن فیروزه ایهای، لارج، آقا، بنگاه دار، پولدار و با حاله فیروزه است. اما من ترکم، پلیسم! ازِ نیستان! پول و پارای زیادی ندارم، داشته باشم هم پول زور و پارای مفت نمیدم. شما و نرخها و حتی پرزیدنت عبدالله گول! را میشناسم! بحث سیاسی که شد، اون دوتا حوّا، بنده خودآها، ترسیده هوایی شده و با ناراحتی و لبهای آویزان، پسته خوران رفتند پی مشتری!...گارسون هم وقتی با قیام، فلسفه، منطق و هم هیکل ما مواجه شد.تا رفت که یگان ویژه یا مدیر دیسکو را بیاره! فِلِنگ رو بستم و زدم بیرون! اومدم نزد مدیر کاروان که آنزمان معاون فرماندار شهرمان بود. بهش گفتم: آقای ح.ص حدس میزنم، تا دقایقی دیگر ممکنه درگیری و مسئله ناخواسته ای برای دوستان همسفر بوجود بیاد. و چون آنها هردو حالشان غیرطبیعی و بیش از اندازه مست اند. لازم و مصلحت کاروان ست که تشریف ببرید و جریان را کنترل و فیصله دهید. خوشبختانه ایشان هم قبول و بعد مراجعه و برگشت از ماموریت! در جمع همسفران، تعریف کردند که...کمی دیر به صحنه رسیده و دیدند که آقای غ فیروزه، بهشت و دیسکوی بزرگ معتبر شهر سامسون را سر آدم و حوّاهایش خراب و بهم ریخته! شیشه ی نوشابه بدست و نعره کشان که خیال کردین! من کی ام؟! به ما میگن فیروزه ای... ما باج به کسی نمیدیم. کسی از مادرش نزاییده که بتواند، به فیروزه ای جماعت زور بگه! نیستانی و فیروزه ای گول نمیخورد، مگر از «خودش»!
من ن ن ن ن ، غریب دریاااانشسته اینجااااا به انتظارتو بی قرارم م که باز آیی ی یو رخ نمایی ی ، بگو کجایی؟تو و و و و بهانه ی من ن ن نموهای خیسَت،رو شانه ی مندو دست گرمت،تو دستای منتو آسمونها، ستاره ی من ن نمن ن ن سنگ صبور غم هاتممن ن ن دل ناگرون چشمهاتممن ن ن یه عابر و کوچه گردم@avayegulshan
درس اوّل؟! اول مهر سال 1335 شبی که مادرم هستی مرا با ریاض و سختی از وجود خودآی اش زائید و روی زمین گذاشت! پدرم مرا پایید! و گویا درس و مشقم شروع شده!...پدر مرحومم سواد مکتبی وآخوندی داشت، یعنی در 5سالگی الفبا را به صورت الف به زِبَِر اَ،بزیر اِ، به پیش اُ، اَاِاُ، ب به زِبَِر بَ، بزیر بِ، به پیش بُ، بَ بِ بُ، الف دو زِبر، اًنّ و، دو زیر اٍنّ و دوپیش اُن، اًاٍاٌ ...در خونه بمن یاد داد و کمی حساب و کتاب، نقاشی را از 4سالگی خودسرانه و عاشقانه با یک مداد «دوسر» که یک سویش سورمه ای! و سر دیگرش قرمز بود، شروع کردم.با جعبه مداد شیش رنگ بعدها آشنا و دوست شدم. پدرم استاد ماهر در «سرکردن» مدادها با چاقو بود، خودشو معلم اولم میدانست و نقشه های دور و درازی برای من که فرزند اولش بودم در سر داشت.سال 1340هنوز «انقلاب سفید» شاه و اصل سپاه دانش نوشته و ساخته نشده بود. یک روزی پدرم که در شهر بجنورد بعد نانوایی خیاط شده بود، پیاده به نزد مادر در نیستان آمد و خیلی با هیجان و با خوشحالی گفت که دولت یک معلم (محمودجعفرنژاد) به روستای گریوان در منطقه ما فرستاده و قراره پسرم را ببرم پیش او، تا سواد دار بشه! و در آینده برای خودش آدم! بشه، و لذا دست منو در 5 سالگی و پسر عمه ام ولی! را گرفت و با پای پیاده سوی گریوان در 3 کیلومتری نیستان حرکت کردیم. ولی در آخر نیستان تا مادرشو دید، از ترس درس و مشق و چوب فلک معلم، دستشو از دست پدر خلاص و گریه کنان بسوی مادرش فرار کرد....پدر که مردی خیرخواه و گویا می باید دوتا دستش پُر می بود! همانجا دست یک پسر بچه ای بنام رسول را که خاک بازی میکرد، گرفت و سه نفری عازم گریوان شدیم....آقای جعفر نژاد گویا هنوز به مدرسه نیامده بود، لذا پدر که مدتها بود، مادر و ندیده بود، فرصت را غنیمت شمرد و ما را تحویل مبصرها (شیرمممد، گل مممد و تاجُو) داد و به نیستان برگشت!...دو تا کلاس تو در تو در خانه مسکونی چهار اتاقه مرحوم حاج الله رضا، وسطش یک درب باز بود و بهم ارتباط داشت و می باید یک معلم دو تا اتاق چند پایه را تدریس و کنترل می کرد. ...پدر موقع برگشتن تکرار وصیت کرد، زمانی که معلم آمد باید از جام بلند و به اصطلاح «برپا» شوم. ...جای نشستن من در میز و نیمکت های چوبی سه نفره کلاسهای آن زمان که چهار و گاهی پنج نفر روی آنها می نشستند نبود! و مبصر کلاس من و رسول را در طاقچه ای که به عبارتی پنجره کلاس هم بود نشاند، طوری که پاهای من آویزان و به زمین نمیرسید. بعد از دقایقی مردی قد کوتاه، اما چهار شانه و قوی هیکل و کچل! وارد کلاس شد...همه برپا شدند، من کنجکاو و به ترکی از یکی پرسیدم، بُو معلم ده؟ گفتند یُو...!! و من همیشه بدشانس! «بَرپا» نشدم، برپاهای آن زمان هم مثل امروز شُل و وِل که نبود، خبردار مطلق و گاهی چند دقیقه سرپا میماندیم و معلم «برجا» نمیداد....خلاصه اون آقا نخست به طرف من آمد و منو بغل کرد و زمین گذاشت، یک لحظه فکر کردم بر حسب مهمان نوازی، شاید می خواد خوراکی موراکی! به من تازه وارد که در ضمن پسر کدخدا بودم بدهد. اما چشم تان روز بد نبیند، با کمال تعجب بدون اینکه کلمه ای از من سؤال یا توضیحی بخواهد، آنچنان سیلی محکمی بگوشم نواخت که نقش زمین خاکی کلاس شدم، همانطور دراز کش و گریه کنان، زبان درازی کردم و به زبان تُرکی گفتم: نمیچِن مَنه وُردنگ؟ گِدَم آتامَ دَم ها (چرامنو زدی؟ میرم به پدرم میگم ها) گفت: برو به هر کسی می خوای بگو،گوش منو گرفت واز جام بلند کرد وگفت: من مَممَد (محمد کَل) فرّاش مدرسه هستم، یادت باشد، تو باید در اینجا یاد بگیری که در مقابل از خودت بزرگتر بلند و «برپا» و آماده دستور باشی و این سیلی باعث خواهد شد که یادت باشد، تا این دستورالعمل را تا آخر عمرت فراموش نکنی ...و منو بغل کرد و سر جایم نشاند....رسول جان که امروزه برای خودش یَلی وصاحب ثروت و جا و مقامی شده، تا سیلی اول را خورد، نوش جان نکرد! یک فحش رکیک! نثار مممد فراش، نظام آموزش وپرورش! و کل نظام هستی! داد و فرار کرد سوی نیستان! ...هنوز هم که هست، گریزان از درس ومشق! اما شد سلطان نانوایان خراسان!...شاید باورش مشکل باشد، اما من هنوز که هنوزه، اگر در تقاطع یا چهار راهی، با ماشینی بزرگتر از ماشین خودم روبرو شوم، حتی اگر قانونا راه با من باشد، یاد آن سیلی روز اول مدرسه می افتم و سعی میکنم، اگر پشت سرم، کسی معطل نباشد، محترمانه به ایستم تا بزرگتر بگذرد و بعد من! نسل سالار نشده ما، سیلی های تنبیهی زیادی، در نظام آموزشی آن زمان حتی تا 20 سالگی و در سربازی نوش جان کردیم، تا حَرم نظام اجتماعی پابرجا بماند. جامعه ای که درآن حریم و حَرَم بزرگترها قدرشناسی وحفظ نگردد، مقام و توسعه انسانی نامعتبر خواهد شد. امیدست احترام به بزرگتر همیشه در من و در جامعه انسانی بیدار و پایدار بماند و از یاد نرود. امیدبارم...
نسل کار...!! نسلی که سر کار و برای کار خلق شد، کودک کار شد، با کار بزرگ شد، زن و مرد کار شد، کارگر و کشاورز شد. نسلی که با کمترین هزینهو تنها با آب و خاک و هوای طبیعی خودش را ساخت و رشد کرد. نسلی که در کودکی «پدرسالاری» و در زمان پدری «فرزندسالاری» را دید و تحمل کرد و از سالار بودن صرف نظر و هیچوقت سالار نشد؟!نسلی که هم خود را ساخت و هم نسل بعد خود را، نسلی که خیر ندید ولی خیر رساند. نسلی خود ساخته که سختی را و انواع مرض و غرض ها را، بعنوان عوامل طبیعی و سرنوشت! تحمل کرد و ناله و فغان نکرد و با طبیعت و با خودآ ساخت. چون خود سختیِ سختی را دید، از روی مهربانی به فرزندانش سختی روا نداشت و همین موضوع با کمک تغییر فرهنگ اجتماعی و استفاده از منابع صنعتی، مهمترین عامل گریز نسل جدید از فرهنگ کار و تولید و افزایش مصرف گرائی شد.نسل ما پهلوانان بی مدالی بودیم که هرگز ما را بالای سکو نبردند، مدال افتخاری به ما ندادند. کسی ما را تافته جدا بافته تربیت نداد.ما پیاده به مدرسه رفتیم، مشق و تکلیف شب داشتیم، تنبیه بدنی شدیم، امکانات بهداشت فردی و عمومی ما کم بود. تنها به مدرسه رفتیم، ثبت نام کردیم و کارنامه گرفتیم. در هیچ کلاس فوق برنامه ثبت نام نشدیم. کلاس موسیقی و استخر و زبان و کامپیوتر و...نداشتیم.آب باز و مدام خاکی بودیم، بازی ها و خوش گذرانی های ما در کوه و دشت، کوچه و زمین خاکی با چوب و سنگ و حیوان! بود. بازی های ما، خودش نوعی آمادگی و تمرین و کار آموزی بود. در خانه کسی در جستجوی معدل و نمرات ما نبود. حتی بعضی از والدین نمیدانستند فرزندشان در چه پایه ای تحصیل میکند؟ هرگز از ما برای کاری نظر نخواستند. ما کلمه «پیکار»را بافته و معنا بخشیدیم، یعنی با التماس «پی کار» رفتیم! کارآفرین و کارساز بودیم.ما نسلی بی توقع و پر بازده بودیم و هیچگاه بارمان را بر دوش کسی تحمیل نکردیم. طمع در مال دیگری و حتی ارث پدری نکردیم. کم توقع بودیم، زرق و برق دنیا را حتی نزد خان ها ندیده بودیم، اگر هم کسی برایش سؤال در کمیت داشته ها بود، می شنید که «بش بِرماق بیر اُلمَه» یعنی پنج انگشت، یکی نمیشه! کمتر خواسته ای بود که به آن برسیم. ما اگر آرزوهایی بزرگی هم داشتیم، در لا به لای روزهای شلوغ زندگی بزرگان گم شد.ما نسلی بودیم که بی سر و صدا و بی توقع و کم هزینه بزرگ شدیم و همیشه کمک حال خانواده بودیم. زنده بودیم و گذران زندگی کردیم. گاه برای کار کردن التماس کردیم، خاک شانه هایمان و چاک دست هایمان و چین و چروک روی مان، حجب و حیایِ مان نشانه ی مردانگی و زنانگی مثبت در خواستگاری ها بود. برای ازدواج با معشوق مان، برای خانواده شریک مان میباید کار میکردیم و امتحان پس میدادیم. نام و هویت و عنوان اجتماعی مان، معنا و هدفمان در زندگی بوده. پی سرِ پی در مان و در پی درمان بودیم. برای خانه دار شدن و برای تشکیل خانواده، خان بودیم. برای کسانی دای و دایی و تکیه گاه بودیم. نسلی شدیم که هم فرزندان و هم پدر و مادر مان را حمایت کردیم. بچه ها را با سلام و صلوات، کوله پشتی های پر از خوراکی را بر دوش گرفته و بدرقه شان کردیم، به استقبال تا مدرسه رفتیم.فرزندانمان را غرق در مهر و مهرورزی کردیم. در کلاسهای متعدد ثبت نامشان کردیم. ما فرزندانمان را نابغه ولی تنبل ساختیم! برای خود چیزی نخواستیم. ما نسلی بودیم که بنوبت سر سفره نشستیم، نان مان بیات بود، البسه ما گاه از مانده ی والدین بود ولی بیشتر درآمدمان را هزینه فرزندان ما نسلی بودیم مهربان و مسئول و مهرورز، پدر و مادرمان را بخانه سالمندان نسپردیم و با آنها گاه در یک اتاق زندگی کردیم و علاوه بر بار زندگی خودمان، آنها را نیز تا آخرین لحظه درحد توانمان حمایت کردیم. راستی ما چگونه این چنین مسئولیت پذیر شدیم؟ اینهمه مهر و مهربانی را از کجا آموختیم؟ ما نسلی بودیم که هیچکس ما را نشناخت و فرصت خاصی برای رشد ما فراهم نشد. چنین نسلی هرگز نخواهد آمد! هیچکس مارا نابغه تربیت نکرد. اما نابغه شدیم! نابغه هستیم! کجای تاریخ و جغرافیا و کدام زمان و مکان نسلی را سراغ دارید که هزاران کیلومتر پیاده راه رفته باشد، هزاران روز کار میدانی، هزاران درخت و سیب و گندم کاشته و داشته و برداشته باشد. ما دیر بدنیا آمدیم و عجله هم برای رفتن نداریم. ما علیرغم کمبودها، از پدر ومادرشدن نهراسیده و بلکه لذت بردیم. ما هنوز هم مسئولیت پذیر و در حین کهنسالی، با شور و شوق و پر تلاش زندگی میکنیم، کاستی هایمان را برون فکنی و گردن این و آن و پدران و اجدادمان و حتی دشمن نمی اندازیم. ما هیچ گاه در فکر ارث پدر و مال همسر نبودیم، دنیا زیر پاهای ما میچرخد. دلتنگ میشویم، خسته می شویم، اما نا مهربان و زود عصبانی نمیشویم و مسئولیت های مان را ترک نمیکنیم. زندگی ما از ترس جهنم و یا در طمع بهشت نبوده. چون ما در فکر خودآ بودیم. پس خودآ را شکر و درود بر ما...
تکلیف و مشقی بود بمناسبت پنجم مرداد روز فوت پدر...بابا طاهر عریان و مهربان... دیروز با عمو رشید، قطره ای بر سنگ رنگ و رو رفته اش گرییدیم و...مصلحت دیدم که جهت نوه هاش همین چند جمله منظم را گفته و وصیت و سفارش کرده که یاد بگیرند، حرف دلشان را به محرمان خونی و خانه وادگی یشان، بزنند و بگن! و بنویسند...