ساعتی پیش:معاون رئیسجمهور آمریکا، جیدی ونس، درباره ایران:ایرانیها چیزهایی را پیشنهاد میکنند که…
انتشار: 2026/06/18 19:38 UTC
ساعتی پیش:معاون رئیسجمهور آمریکا، جیدی ونس، درباره ایران:ایرانیها چیزهایی را پیشنهاد میکنند که حتی شش ماه پیش بیشتر شبیه یک رویا بود. بنابراین اجازه دهید این روند مذاکره ادامه پیدا کند. بگذارید ببینیم آیا اقدامات ایران واقعاً با حرفهایش مطابقت دارد یا نه. همچنین کمی هم به ایالات متحده آمریکا اعتبار بدهید؛ کشوری که به گمان من، مدتهاست شریک بسیار مهمی برای دولت اسرائیل بوده است.معاون رئیسجمهور آمریکا، جیدی ونس:من اساساً معتقدم این توافق برای کل منطقه و برای جهان مفید خواهد بود؛ و البته این شامل اسرائیلیها نیز میشود. هر جا که رئیسجمهور ترامپ میان اهداف نظام سیاسی اسرائیل و منافع مردم آمریکا ناهماهنگی ببیند، حاضر است آشکارا بگوید که ما منافع آمریکا را دنبال خواهیم کرد.معاون رئیسجمهور آمریکا، جیدی ونس، درباره ایران:من به طور کلی نسبت به درگیریهای نظامیِ بدون زمانبندی و پایان مشخص بسیار بدبین هستم. اما فکر میکنم این مورد متفاوت بود، زیرا هدفی روشن و نقطه پایانی مشخص داشت.معاون رئیسجمهور آمریکا، جیدی ونس:من تنها عضو کابینه هستم که نمیتوان مرا اخراج کرد(اشاره طنزآمیز به این واقعیت که معاون رئیسجمهور آمریکا مستقیماً با رأی مردم انتخاب میشود و رئیسجمهور اختیار برکناری او را ندارد.)منظورش حرف دیروز ترامپ است که گفت شاید انداختم گردن ونس، ایده خوبی است.
پستهای تلگرام — افــــــق رویـــــداد
مروج علم بخشی از نیازهای معرفتیای را پوشش میدهد که ساختار تخصصی دانشگاه معمولا برایشان طراحی نشده است.تلگرام دانشگاه نیست. جای یادگیری یا ترویج مسائل تخصصی نیست، جای ترویج ریاضیات و ریاضیاتِ فیزیک نیست. مگر اینکه یک گروه خاص از دانشجویان همان رشته تشکیل شود. دانشگاه متخصص تربیت میکند. مروج علم انسان آگاه تربیت میکند.دانشگاه ریاضیات(فرمولبندیها) روش تحقیق، آزمایش، تکنیک یاد میدهد مروج علم یاد میدهد که اینها یعنی چه؛ زمینه، پیامد و اهمیت نظریه و از اینها مهمتر فلسفهی آن علم را یاد میدهد.وظیفه دانشگاه تولید دانش تخصصی است. وظیفه یک مروج علم و فلسفه، انتقال و صورتبندی دانش برای جامعه است. یک نوروساینتیستی که در فضای مجازی میچرخد و چشمش به پستی در زمینه جهان قابل مشاهده میخورد را به عنوان مثال تصور کنید. متخصصها معمولا در یک زمینه تخصص دارند. نسبت به سایر زمینهها دانشآموزند. مگر اینکه دو یا چند رشته خیلی بههمپیوسته باشد.بنابراین از نظری همه دانشآموز هستیم. اگر کسی بگوید من دانشآموز نیستم انگار هیچ کنجکاوی نسبت به دیگر رشتهها که تخصصی در آن ندارد، ندارد. که این بعید است انسانی پیدا شود که کنجکاو نباشد.دانشگاه عمق زیاد در یک حوزه دارد.مروج علم کارش پل زدن میان حوزههاست.مثلا کسی که در فیزیک کوانتومی دکترا میگیرد، باید ریاضیات لازم، مکانیک کوانتومی، روشهای محاسباتی و تجربی و تخصص حوزهی خودش را یاد بگیرد.این وظیفهی مروج علم نیست که آن آموزش را جایگزین کند.اما همین فیزیکدان ممکن است هیچگاه فرصت کافی نداشته باشد که مثلا دربارهی رابطهی مکانیک کوانتومی با فلسفهی علم، نظریهی اطلاعات، علوم شناختی، فلسفهی ذهن یا مسئلهی واقعگرایی علمی، یک تصویر جامع پیدا کند.اینجاست که مروج علم میتواند ارزش بسیار بزرگی ایجاد کند.ترویج علم نباید علمِ سادهشده تلقی شود.این تعبیر گاهی شان کار را پایین میآورد. کار یک مروج خوب بیشتر شبیه ترجمهی معرفتی است؛ تبدیل دانش تخصصی به فهمی که فرد غیرمتخصص بتواند آن را در ساختن مدل ذهنی خودش از جهان به کار بگیرد، بدون اینکه دقت علمی قربانی شود.بنابراین فردی که دربارهی درهمتنیدگی میخواند، لازم نیست فضای هیلبرت و جبر خطی و معادلات شرودینگر را یاد بگیرد؛ اما باید بفهمد که درهمتنیدگی دقیقا چه چیزی را نشان میدهد، چه چیزی را نشان نمیدهد، چرا برای فیزیک مهم است، چه برداشتهایی از آن موجهاند و کدام برداشتها سواستفاده از کوانتوم هستند. اینجاست که مروج علم نقشآفرینی میکند.دانشگاه به ما کمک میکند بدانیم؛ ترویج علم باید کمک کند بفهمیم آنچه میدانیم چه معنایی دارد.سام🚀 @ofoghroydad
لگن مردان نئاندرتال به زنان انسان امروزی شباهت دارد؛ یافتهای که فرضیات چند دهه گذشته را به چالش میکشداین لگن مردان است که عجیب است نه نئاندرتالها پژوهشی جدید از دانشگاه تلآویو پیشنهاد میکند که آنچه برای دههها بهعنوان ویژگی غیرمعمول لگن نئاندرتالها در نظر گرفته میشد، ممکن است در واقع بیشتر به لگن مردان انسان امروزی مربوط باشد.این پژوهش مدلی تازه برای توضیح تفاوتهای ساختاری لگن زنان و مردان انسان و پیامدهای آن برای راهرفتن دوپا ارائه میکند.پژوهشگران با مقایسه دو لگن تقریبا کامل از نئاندرتالهای نر ــ یکی از غار کِبارا در اسرائیل و دیگری از محوطه سیمای دِ لوس اوئسوس در اسپانیا ــ با دهها لگن انسان امروزی دریافتند که لگن نئاندرتالها، با وجود اندازه بزرگ و ساختار robust، از نظر بسیاری از اندازهها و نسبتها بیشتر به لگن زنان انسان امروزی شباهت دارد تا مردان امروزی.بر اساس این تفسیر، ممکن است نئاندرتالها و زنان انسان امروزی تا حد زیادی ویژگیهای لگنیِ اجدادی را حفظ کرده باشند، در حالی که لگن مردان انسان امروزی در مسیر تکامل دستخوش تغییرات قابلتوجهی شده است.یک سامانه فنری در لگن مردانتفاوت اصلی مورد توجه پژوهشگران، موقعیت مفصلهای ران است. در مردان انسان امروزی، مفصلهای ران نسبت به حلقه لگنی، موقعیت جلوتری دارند؛ در حالی که در زنان امروزی و مردان نئاندرتال، موقعیت آنها عقبتر است.پژوهشگران پیشنهاد میکنند این تغییر هندسی، یک سازوکار مکانیکی جدید ایجاد کرده است. هنگام راهرفتن دوپا، مرکز جرم بدن در هر گام اندکی پایین میآید. در مدل ارائهشده، عضلات جلوی ران که به بخش جلویی لگن متصلاند، مانند فنر عمل میکنند؛ هنگام پایینآمدن بدن انرژی پتانسیل در سامانه ذخیره میشود و سپس در ادامه گام آزاد میشود.از این دیدگاه، هندسه لگن مردان امروزی میتواند مانند یک ضربهگیر و سامانه بازگرداننده انرژی عمل کند و با کاهش انرژی موردنیاز برای راهرفتن، کارایی حرکت را افزایش دهد؛ مزیتی که ممکن است در پیمودن مسافتهای طولانی اهمیت داشته باشد.این تغییر همچنین به سازگاریهای ساختاری دیگری، از جمله ضخیمترشدن استخوان شرمگاهی و عمیقترشدن بخش جلویی لگن، نیاز داشته است تا ساختار لگن بتواند بارهای مکانیکی جدید را تحمل کند.چرا لگن زنان متفاوت باقی ماند؟پژوهشگران علت اصلی تفاوت میان لگن زنان و مردان را محدودیتهای مرتبط با زایمان میدانند. لگن زنان برای فراهمکردن کانال زایمان مناسب، نمیتواند تمام تغییرات هندسی مشاهدهشده در لگن مردان را به همان شکل ایجاد کند.در نتیجه، بر اساس این مدل، لگن زنان امروزی تا حد بیشتری به پیکربندی اجدادی نزدیک مانده است؛ پیکربندیای که در لگن مردان نئاندرتال نیز مشاهده میشود.آیا واقعا نوآوری تکاملی در مردان انسان امروزی رخ داده است؟نکته مهم پژوهش همین جابهجایی در نگاه به مسئله است. بهجای اینکه لگن نئاندرتال را ساختاری عجیب و نیازمند توضیح بدانیم، پژوهشگران پیشنهاد میکنند که لگن مردان در انسان امروزی ممکن است ساختار مشتقشده و نوآورانهتر باشد.این مدل میتواند توضیحی برای بخشی از دوگونی جنسی لگن در انسان، یعنی تفاوتهای آناتومیکی میان زنان و مردان، ارائه کند.البته باید توجه داشت که این پژوهش یک مدل زیستمکانیکی و یک تفسیر تکاملی جدید ارائه میکند، نه اینکه تکامل لگن انسان را بهطور قطعی حل کرده باشد. برای ارزیابی این فرضیه، به مقایسههای بیشتر با نمونههای فسیلی و بررسیهای بیومکانیکی مستقل نیاز است.🚀 @ofoghroydad🔗 Scientific Reports (2026)
پاسخ علم به تجربههای عجیب بخش پنجم: تجارب نزدیک به مرگوقتی انسان احساس میکند به مرگ نزدیک شده است؛ علم چه توضیحی برای «تجربههای نزدیک به مرگ» دارد؟این شاید ۵۰مین پست در این زمینه در کانال باشد. بنابراین تنها به این پست اکتفا نکنید و در کانال جستوجو کنید.برخی افراد که از یک وضعیت بحرانی مانند ایست قلبی، حادثه شدید، غرقشدگی یا بیهوشی عمیق نجات پیدا کردهاند، تجربههایی بسیار غیرعادی گزارش میکنند.آنها ممکن است بگویند که احساس کردهاند از بدن خود جدا شدهاند؛ وارد فضایی تاریک یا تونلی از نور شدهاند؛ احساس آرامش عمیق یا عشق فراگیر داشتهاند؛ با افراد فوتشده یا موجوداتی نورانی روبهرو شدهاند؛خاطرات زندگی خود را مرور کردهاند؛یا احساس کردهاند به مرزی رسیدهاند که بازگشت از آن ممکن نبوده است.همانگونه که از نامش پیداست این هم تجربه است نه چیزی فراتر از ماده. این مجموعه از تجربهها با عنوان Near-Death Experience (NDE) یا تجربه نزدیک به مرگ شناخته میشود.اما پرسش علمی اصلی این نیست که «آیا فرد چیزی را تجربه کرده است؟» زیرا پاسخ روشن است بله، بسیاری از افراد چنین تجربهای را گزارش میکنند.پرسش مهمتر این است که چگونه مغز در شرایط بحرانی میتواند چنین تجربههای پیچیدهای ایجاد کند؟تجربه نزدیک به مرگ یک تجربه واحد نیستیکی از مشکلات پژوهش NDE این است که همه افراد یک چیز مشابه را تجربه نمیکنند.برخی عناصر در گزارشها بیشتر تکرار میشوند مثل احساس آرامش یا کاهش ترس؛ احساس جدایی از بدن؛ حرکت یا عبور در فضایی شبیه تونل؛ دیدن نور شدید؛ تجربه حضور موجودات یا افراد مهم؛ تغییر در احساس زمان؛ مرور خاطرات.اما ترتیب، شدت و محتوای این تجربهها میان افراد بسیار متفاوت است.همچنین همه کسانی که در شرایط خطرناک قرار میگیرند، NDE را تجربه نمیکنند.آیا این تجربهها هنگام مرگ واقعی رخ میدهند؟اصطلاح نزدیک به مرگ کمی گمراهکننده است.در بیشتر موارد، فرد واقعا مرده نبوده است؛ بلکه در شرایطی قرار داشته که خطر مرگ بالا بوده است. برای مثال در ایست قلبی، قلب برای مدتی نمیتپد، اما اگر فرد احیا شود، مغز میتواند دوباره فعالیت خود را از سر بگیرد.این فاصله زمانی و شرایط دقیق مغز اهمیت زیادی دارد.زیرا تجربه آگاهانه نیازمند فعالیت مغزی است و پرسش علمی این است که چه مقدار و چه نوع فعالیت مغزی در این دورهها وجود داشته است.نقش کاهش اکسیژن و تغییرات شیمیایی مغزیکی از توضیحهای مهم درباره NDE، تغییرات شدید فیزیولوژیک در شرایط بحرانی است.هنگام خطر مرگ، مغز با تغییرات زیادی روبهرو میشود از جمله کاهش اکسیژنرسانی؛ تغییر سطح دیاکسیدکربن خون؛ آزاد شدن مواد شیمیایی مرتبط با استرس؛ تغییر فعالیت شبکههای عصبی.کمبود اکسیژن در مغز (hypoxia) میتواند باعث تغییرات ادراکی شود.برای مثال، اختلال در عملکرد بخشهایی از سیستم بینایی میتواند به تجربههایی مانند دیدن نور یا تونل مرتبط باشد.اما هیپوکسی بهتنهایی احتمالا تمام NDE را توضیح نمیدهد، زیرا تجربهها بسیار پیچیدهتر از یک اختلال ساده بینایی هستند.چرا بعضی افراد احساس خروج از بدن دارند؟تجربه خروج از بدن یکی از عناصر رایج در برخی NDEهاست. همانطور که در تجربه OBE بالاتر بررسی کردم، احساس اینکه «من کجا هستم» نتیجه ترکیب اطلاعات مختلف بدن است: بینایی؛ تعادل؛ حس موقعیت بدن؛ لمس.ناهماهنگی در این سیستمها، بهویژه در شرایط بحرانی، میتواند باعث تغییر در مکانیابی خود شود.پژوهشهای علوم اعصاب نشان دادهاند که اختلال در شبکههایی مانند اتصال تمپورال ـ پاریتال (TPJ) میتواند تجربههایی شبیه جدایی از بدن ایجاد کند. بنابراین احساس خارج شدن از بدن یک توضیح عصبشناختی قابل بررسی دارد.نقش حافظه و بازسازی تجربهیک نکته مهم این است که گزارش NDE معمولا پس از بازگشت فرد به هوشیاری ارائه میشود.یعنی مغز پس از حادثه، تجربه را به شکل یک خاطره بازسازی میکند. حافظه یک ثبتکننده دقیق نیست؛ بلکه فرایندی فعال و بازسازیشونده است. بنابراین عوامل مختلفی میتوانند بر روایت نهایی اثر بگذارند از جمله وضعیت احساسی فرد؛ باورهای فرهنگی؛ انتظارات قبلی درباره مرگ؛ گفتگو با دیگران پس از حادثه.این به معنای ساختگی بودن تجربه نیست؛ بلکه یعنی تجربه بهیادآوردهشده، حاصل تعامل تجربه اولیه و فرایندهای حافظه است.چرا گزارشها در فرهنگهای مختلف شباهت دارند؟یکی از پرسشهای جالب این است که چرا برخی عناصر NDE در فرهنگهای مختلف تکرار میشوند. توضیح احتمالی این است که بخشهایی از تجربه به ویژگیهای مشترک مغز انسان مربوطاند: سیستم بینایی؛ پردازش بدن؛ احساس زمان؛ حافظه و هیجان. اما تفاوتهای فرهنگی نیز مهماند.برای مثال، تفسیر اینکه «چه کسی» دیده میشود یا «چه معنایی» به تجربه داده میشود، میتواند تحت تاثیر باورها و زمینه فرهنگی باشد. یعنی ممکن است ساختار کلی تجربه مشابه باشد، اما تفسیر آن متفاوت شود.آیا NDE ثابت میکند آگاهی پس از مرگ ادامه دارد؟نه؛ حتی احتمالش را نیز پیش نمیکشد.از نظر علمی، شواهد موجود چنین نتیجهای را ثابت نمیکنند.برخی افراد استدلال میکنند که چون فرد تجربهای بسیار واضح در شرایط نزدیک به مرگ داشته، پس آگاهی باید مستقل از مغز باشد.اما این نتیجه نیازمند نشان دادن چیزی است که علم بتواند بهطور مستقل بررسی کند: مثلا اینکه اطلاعات جدید و قابل تاییدی در زمانی به دست آمده باشد که مغز قادر به پردازش آن نبوده است. تا امروز، چنین شواهدی به شکل پذیرفتهشده و تکرارپذیر وجود ندارد.در مقابل، شواهد زیادی وجود دارد که تغییرات مغزی میتوانند تجربه آگاهانه، احساس خود، ادراک زمان و احساس حضور را تغییر دهند.پژوهشهای جدید چه میگویند؟پژوهشهای جدید تلاش کردهاند NDE را در شرایط پزشکی واقعی بررسی کنند.برای مثال، پژوهشهایی روی بازماندگان ایست قلبی نشان دادهاند که برخی افراد پس از احیا گزارشهایی از تجربههای آگاهانه دارند.اما تعیین دقیق اینکه این تجربهها در چه لحظهای نسبت به توقف و بازگشت فعالیت مغز رخ دادهاند، بسیار دشوار است. به همین دلیل، NDE همچنان یک حوزه فعال پژوهشی است.پس تجربه نزدیک به مرگ چیست؟پاسخ علمی این است که تجربه نزدیک به مرگ یک پدیده واقعی روانشناختی است که در شرایط فیزیولوژیک بسیار شدید رخ میدهد.احتمالا ترکیبی از عوامل در آن نقش دارند از جمله تغییرات فعالیت مغز؛ اختلال یا تغییر در پردازش بدن؛ تغییرات شیمیایی ناشی از بحران؛ فعالیت حافظه و تخیل؛ هیجان شدید مرتبط با خطر مرگ.اما هنوز تمام جزئیات آن شناخته نشده است.یک جمعبندیتجربههای نزدیک به مرگ یکی از عمیقترین تجربههایی هستند که انسان میتواند گزارش کند.علم این تجربهها را انکار نمیکند؛ برعکس، آنها را بهعنوان یک پدیده تجربی مهم برای پژوهش آگاهی بررسی میکند.اما باید میان دو پرسش تفاوت گذاشت؛آیا انسانها واقعا چنین تجربههایی دارند؟بله.آیا این تجربهها ثابت میکنند آگاهی میتواند مستقل از مغز وجود داشته باشد؟نه.شاید ارزشمندترین نکته علمی NDE این باشد که نشان میدهد تجربه «خود»، «زمان»، «بدن» و «واقعیت» تا چه اندازه به وضعیت مغز وابسته است؛ و وقتی این سیستم در شرایط بحرانی قرار میگیرد، میتواند تجربههایی بسیار عمیق و غیرعادی ایجاد کند.سام آریامنش 🚀 @ofoghroydadمنابعvan Lommel, P., van Wees, R., Meyers, V., & Elfferich, I. (2001). Near-death experience in survivors of cardiac arrest: a prospective study in the Netherlands. The Lancet, 358, 2039–2045.Parnia, S., et al. (2014). AWARE—AWAreness during REsuscitation: A prospective study. Resuscitation, 85(12), 1799–1805.Martial, C., Cassol, H., Charland-Verville, V., et al. (2020). The Near-Death Experience Content (NDE-C) scale. Consciousness and Cognition.Blanke, O., & Arzy, S. (2005). The Out-of-Body Experience: Disturbed Self-Processing at the Temporo-Parietal Junction. Neuroscientist.Mobbs, D., & Watt, C. (2011). There is nothing paranormal about near-death experiences: How neuroscience can explain seeing bright lights, meeting the dead, or believing you are one of them. Trends in Cognitive Sciences.Greyson, B. (2003). Near-death experiences in a psychiatric outpatient clinic population. Psychiatric Services.بخش قبلی:بخش چهارم: دژاوو یا آشناپنداریمرتبط:تجربهی نزدیک به مرگ NDEمدل عصبشناختی تجربیات نزدیک به مرگ، الگوی فیزیولوژیکی ثابتی را نشان میدهداطلاعات بیشتر از تجربه نزدیک به مرگ اینجاو اینجا واینجا واینجا واینجا واینجاپژوهشی در مورد ارتباط DMT و NDE
حتی یکبار آفتابسوختگی شدید میتواند سلامت پوست را برای همیشه تغییر دهدیک فراتحلیل با بررسی ۱۷ مطالعه و بیش از ۳۲۱ هزار نفر نشان داد سابقه آفتابسوختگیهای دردناک، تاولزا یا شدید با افزایش خطر سرطان سلول سنگفرشی پوست (cSCC) مرتبط است.افرادی که در طول زندگی دفعات متوسطی از آفتابسوختگی شدید داشتند، ۵۱٪ و افرادی با دفعات زیاد، ۶۹٪ شانس بیشتری برای ابتلا به این سرطان داشتند. آفتابسوختگیهای شدید در دوران کودکی با افزایش خطر بیشتری همراه بودند؛ در برخی دادهها، احتمال ابتلا تا ۳ برابر افزایش یافته بود.آسیب اشعه فرابنفش به DNA سلولهای پوست میتواند حتی پس از برطرفشدن قرمزی و درد باقی بماند و جهشهای ایجادشده در طول زمان به سرطان منجر شوند.بااینحال، پژوهش نشان نمیدهد که یک آفتابسوختگی منفرد حتماً باعث سرطان میشود؛ شواهد عمدتاً مشاهدهای و با قطعیت پایین هستند و میزان مواجهه کلی با UV نیز عامل مهمی است.🚀 @ofoghroydadمقاله اصلیکلیپ آموزشی: تشعشعاتِ هستهای: آلفا، بتا و گاما
من یا هوش مصنوعی؟حدس میزدم اتفاقی که چند ماهی است در کانال افق رویداد و دیگر کانالها میافتد احتمالا باید برای جوامع دانشگاهی و علمی تخصصی نیز افتاده باشد. همانگونه که پیشتر نوشتهام چند ماهی است که درصد قابل توجهی از پستهای کانال با کمک هوش مصنوعی تولید میشوند. نام آن بیخود نیست: دستیار هوش مصنوعی. ما یک تیم هستیم.من هم دستیاری دارم، گاهی ترجمه، معمولا ویرایش دستورزبانی و نگارشی و گاهی ایدهها را همین دستیار انجام میدهد. چنین پستهایی در نهایت از فیلتر خودم میگذرد بنابراین چنین روشی با کیلویی پست کردن برخی کانالها متفاوت است چون در اینجا سد نهایی من و تجربه من است(که این نیاز به پستی مجزا دارد).در بسیاری جوامع علمی دانشگاهی و تخصصی نیز چنین اتفاقی افتاده و میافتد.با این وصف پژوهش زیر از نظری اهمیت پیدا میکند:وقتی هوش مصنوعی عضوی از تیم میشود، ایده متعلق به چه کسی است؟با گسترش استفاده از هوش مصنوعی در پژوهش و کارهای فکری، مرز میان ایده انسان، کمک هوش مصنوعی و مسئولیت نهایی increasingly مبهم شده است.پژوهشگران دانشگاه نورثایسترن در حال بررسی این پرسش هستند که در همکاری انسان و هوش مصنوعی، چه کسی باید اعتبار یک ایده را دریافت کند و چه کسی مسئول پیامدهای آن است.مسئله فقط زمانی مطرح نمیشود که هوش مصنوعی بخش عمدهای از یک نتیجه را تولید کرده باشد. حتی وقتی پژوهشگر صرفا برای اصلاح، گسترش یا آزمودن یک ایده از یک مدل زبانی استفاده میکند، ممکن است بخشی از نتیجه نهایی تحت تأثیر پیشنهادی قرار گرفته باشد که منشأ آن دیگر بهسادگی قابل تشخیص نیست(چیزی چه در خیلی از نوشتههای من نیز زیاد میبینید).مرز میان ایده انسان و AI کجاست؟پژوهشگران مفهوم «حلشدن سهمها» (Contribution Dissolution) را برای توصیف این وضعیت به کار میبرند؛ یعنی فرآیندی که در آن، استفاده مکرر از هوش مصنوعی باعث میشود مشخصکردن اینکه چه کسی چه ایدهای را وارد کار کرده، دشوار یا حتی ناممکن شود.برای نمونه، تصور کنید اعضای یک تیم ابتدا ایدههای خود را مطرح کنند و سپس یک ابزار هوش مصنوعی صورتجلسه را «مرتب» کند. AI ممکن است در حین بازنویسی، ساختار استدلال را تغییر دهد، برخی ایدهها را برجستهتر کند و ارتباط میان ایدههای اعضای مختلف را بازتعریف کند(اینجا یکی از جاهایی است که من دخالت میکنم، مثلا اجازه نمیدهم ساختار استدلال تغییر کند گسترش یابد یا کاهش؛ برای کاهش، گسترش و تغییر حتما بررسی جداگانه میکنم/سام)در نتیجه، نسخه نهایی ممکن است دیگر بهروشنی نشان ندهد که ایده اصلی متعلق به چه کسی بوده است.این مشکل با استفاده مداوم از مدلهای زبانی پیچیدهتر میشود. پژوهشگر ممکن است ابتدا ایدهای داشته باشد، سپس آن را با ChatGPT یا یک مدل دیگر مطرح کند، پاسخ دریافت کند، ایده را اصلاح کند و دوباره به مدل بازگردد. پس از چندین مرحله، دیگر تعیین دقیق اینکه کدام بخش حاصل تفکر اولیه انسان و کدام بخش حاصل تعامل با AI بوده، بسیار دشوار است.آیا ثبت استفاده از AI کافی است؟مجلات و مؤسسات علمی در سالهای اخیر تلاش کردهاند این مشکل را با الزام به افشای استفاده از هوش مصنوعی مدیریت کنند(گاهی زیر برخی پستها مینویسم هوش مصنوعی؛ اما این کار را زیاد تکرار نمیکنم چون مخاطب نمیداند این به معنای آن است که ایده از من بوده، استدلال از که بوده تنها ویرایش نگارشی دستور زبانی انجام شده، پست بازنویسی شده؟ برای همین از هر بار نوشتن خودداری میکنم؛ از نظرم برای مخاطب، انسان بودن نویسنده خودش اعتبار است؛ برای بسیاری از مخاطبان، برچسب «تولیدشده با کمک هوش مصنوعی» ممکن است این تصور را ایجاد کند که متن عمدتا حاصل کار ماشین بوده است؛ در حالی که این برچسب میزان و نوع مشارکت AI را مشخص نمیکند. به ویژه اینکه فرد نداند فرایند چگونه بوده است، یک کپی پیست ساده یا مطالعه چندباره، یادگیری، تفکر و پردازش ذهنی، ویرایش و سپس آموزش/سام).اما پژوهشگران نورثایسترن معتقدند صرفا نوشتن اینکه «از AI استفاده شده است» لزوما مسئله را حل نمیکند.حتی الزام پژوهشگران به ارائه تمام دستورالعملها نیز ممکن است کافی نباشد؛ زیرا تعامل با یک مدل زبانی میتواند یک گفتوگوی طولانی چندروزه باشد که بر اساس تاریخچه تعاملات قبلی شکل گرفته است.یک دستور(prompt) منفرد نمیتواند تمام فرآیند تولید ایده را بازسازی کند.مشکل عمیقتر این است که بخشی از تأثیر AI ممکن است اصلا توسط خود پژوهشگر شناسایی نشده باشد.خطر دیگری که کمتر دیده میشود: یکدستشدن ایدههامسئله فقط مالکیت فکری نیست. پژوهشگران هشدار میدهند که AI ممکن است اختلافات فکری میان اعضای یک تیم را بیش از حد صاف و یکدست کند.وقتی یک مدل هوش مصنوعی دیدگاههای مختلف اعضای گروه را ترکیب میکند، ممکن است به جای برجستهکردن اختلافها و واداشتن اعضا به دفاع از مواضعشان، همه دیدگاهها را در قالبی مشابه و سازگار ارائه کند.نتیجه میتواند کاهش تنوع فکری (Intellectual Diversity) باشد.به بیان ساده، همان ویژگیای که AI را برای تولید یک متن منسجم مفید میکند، ممکن است در پژوهش علمی یک ضعف باشد: اختلاف نظر همیشه یک مشکل نیست؛ گاهی دقیقاً همان چیزی است که باعث کشف خطا یا شکلگیری یک ایده تازه میشود.اعتبار با مسئولیت همراه استپرسش مهم دیگر این است: اگر AI یک فرضیه یا استدلال علمی تولید کند و پژوهشگر آن را صرفاً به دلیل قانعکننده به نظر رسیدنش بپذیرد، اگر فرضیه اشتباه باشد چه کسی مسئول است؟(یکی از دلایلی که زیر پستهای خودم نامم را مینویسم همین موضوع مسئولیت است؛ به جز خواستن شهرت و اعتبار، که امری طبیعی است، با نوشتن نام خودم میگویم «مسئولیت درست یا نادرستهای این پست با شخص من است»/سام)پژوهشگران بر حفظ یک زنجیره روشن از مسئولیت تأکید میکنند. هوش مصنوعی میتواند ابزار قدرتمندی برای تفکر باشد، اما مسئولیت علمی نمیتواند به یک سیستم غیرانسانی واگذار شود.بنابراین هرچه AI توانمندتر شود، اهمیت قضاوت انسانی بیشتر میشود، نه کمتر.آزمایشی برای فهم مسئلهپژوهشگران دانشگاه نورثایسترن برای بررسی این مسائل پیشنهاد برگزاری یک کارگاه میانرشتهای را مطرح کردهاند. قرار است پژوهشگران و متخصصان در این محیط، بهصورت عملی با AI همکاری کنند و سپس بررسی کنند که چگونه سهم افراد، مالکیت ایدهها و مسئولیتها در جریان کار تغییر میکند.در یکی از فعالیتها، شرکتکنندگان گزارشی نهایی، پیشنویسهای قبلی و سوابق تعاملات تیم با AI را دریافت خواهند کرد و باید مشخص کنند:چه کسی چه ایدهای را مطرح کرده است؟کدام ایدهها در نسخه نهایی باقی ماندهاند؟و اگر نتیجه نهایی اشتباه باشد، مسئولیت متوجه چه کسی است؟این آزمایش میتواند نشان دهد که آیا روشهای سنتی تعیین نویسندگی و سهم افراد در عصر AI هنوز کارآمد هستند یا خیر.آیا باید مفهوم «نویسنده» را تغییر دهیم؟یکی از ایدههای بنیادی مطرحشده در این پژوهش این است که شاید تعریف سنتی نویسندگی دیگر کافی نباشد.در گذشته، نویسنده معمولاً کسی بود که بخش عمدهای از متن یا محتوای اثر را خودش تولید میکرد. اما اگر AI بخش بزرگی از اجرای کار را انجام دهد، نقش انسان ممکن است بیشتر به تعریف مسئله، انتخاب مسیر، ارزیابی نتایج و هدایت فرآیند خلاقانه منتقل شود.از این منظر، نویسنده الزاماً «دستی که متن را مینویسد» نیست؛ بلکه میتواند ذهنی باشد که مسئله را صورتبندی و مسیر حل آن را هدایت میکند.این نگاه، هوش مصنوعی را الزاماً دشمن خلاقیت انسانی نمیبیند؛ بلکه آن را میتواند امتدادی از فرآیند خلاقیت بداند.با این حال، یک شرط اساسی باقی میماند: انسان باید همچنان توانایی ارزیابی، رد یا اصلاح خروجی AI را داشته باشد.(منظور فهم آنچه تولید میکنیم است؛ انسان باید آنچه را که AI تولید میکند بفهمد و بتواند دلایل پذیرش، رد یا اصلاح آن را توضیح دهد./سام)جمعبندیورود هوش مصنوعی به کار گروهی تنها مسئله «چه کسی متن را نوشته است؟» را مطرح نمیکند. مسئله عمیقتر است:چه کسی ایده را ساخته، چه کسی آن را شکل داده، چه کسی تصمیم نهایی را گرفته و چه کسی باید مسئول نتیجه باشد؟هرچه همکاری انسان و AI عمیقتر شود، روشهای سنتی انتساب اعتبار و مسئولیت احتمالاً نیازمند بازنگری خواهند بود. چالش اصلی شاید پیدا کردن راهی باشد که در آن بتوان از تواناییهای AI برای افزایش ظرفیت فکری انسان استفاده کرد، بدون اینکه ردپای مسئولیت، تنوع فکری و امکان تشخیص سهم واقعی افراد از بین برود.🚀 @ofoghroydadپیشچاپ :arXiv (2026). DOI: 10.48550/arxiv.2607.26387
جوانان بیش از نسلهای پیشین نگرشهای خصمانه نسبت به زنان دارند؛ هشدار یک پژوهش استرالیاییپژوهشی جدید از دانشگاه ملبورن نشان میدهد که نوجوانان و جوانان استرالیایی بیش از نسلهای مسنتر گرایش به نگرشهای زنستیزانه و خصمانه نسبت به زنان دارند؛ نگرشهایی که به گفته پژوهشگران نهتنها بر رفتارهای روزمره در مدارس اثر گذاشته، بلکه قویترین پیشبینیکننده حمایت از افراطگرایی خشونتآمیز نیز محسوب میشود.این پژوهش که نخستین پژوهش گسترده از این نوع در استرالیاست، دیدگاههای ۱۱۲۲ نوجوان ۱۳ تا ۱۷ ساله، ۲۳۰۷ بزرگسال و همچنین بیش از ۵۰۰ معلم را بررسی کرده است. هدف پژوهش، مقایسه نگرشها درباره زنان، برابری جنسیتی، تأثیر فضای آنلاین و رابطه این عوامل با گرایشهای افراطی بوده است.یافتههای نگرانکنندهنتایج نشان داد در میان پسران ۱۳ تا ۱۷ ساله:۳۱٫۸٪ معتقدند تلاش برای ایجاد فرصتهای برابر برای زنان در استرالیا «بیش از حد پیش رفته است».۳۰٫۱٪ باور دارند در شرایط کمبود شغل، مردان بیش از زنان حق داشتن شغل دارند.۲۴٫۷٪ معتقدند فمینیسم به جامعه آسیب میزند و در صورت لزوم باید حتی با خشونت با آن مقابله کرد.به گفته دکتر «سارا مِگِر»، سرپرست پژوهش، از میان تمام متغیرهای بررسیشده، نگرشهای خصمانه نسبت به زنان قویترین عامل پیشبینیکننده حمایت از افراطگرایی خشونتآمیز بوده است.نقش فضای آنلاینپژوهشگران دریافتند ارتباط معناداری میان مصرف برخی محتواهای آنلاین و افزایش دیدگاههای زنستیزانه وجود دارد. در این میان، بیشترین ارتباط با موارد زیر مشاهده شد:محتوای «مانوسفر» (Manosphere)؛مجموعهای از جوامع آنلاین با محوریت هویت مردانه که برخی شاخههای آن به زنستیزی شهرت دارند.(نمونه این جوامع در تلگرام و اینستاگرام فارسی نیز هستند/سام)پورنوگرافیاپلیکیشنها و فرهنگ قرارهای آنلاینبه گفته پژوهشگران، این محتواها میتوانند در شکلگیری نگرشهای منفی نسبت به زنان نقش مهمی ایفا کنند.بازتاب در مدارسبیش از ۵۰۰ معلم شرکتکننده در پژوهش گزارش دادهاند که دانشآموزان بهطور فزایندهای از ادبیات و استدلالهای رایج در جوامع «مانوسفر» استفاده میکنند. برخی معلمان گفتهاند دانشآموزان از چهرههایی مانند اندرو تیت نقلقول میکنند و حتی از اجرای دستورات معلمان زن خودداری میکنند، در حالی که همان دستورات را از معلمان مرد میپذیرند.گزارشها نشان میدهد این رفتارها حتی در میان کودکان ۶ ساله نیز مشاهده شده است.زنان جوان نیز تحت تاثیر هستندیکی از یافتههای جالب پژوهش این بود که برخی نگرشهای سنتی یا نابرابر تنها در میان پسران دیده نمیشود. برای نمونه، زنان نسل Z بسیار بیشتر از زنان نسلهای پیشین با این گزاره موافق بودند که ازدواج به شوهر حق رابطه جنسی با همسرش را میدهد، حتی اگر زن تمایلی نداشته باشد.این نتیجه نشان میدهد تأثیر فضای فرهنگی و آنلاین میتواند بر هر دو جنس اثر بگذارد و صرفا محدود به مردان نباشد.چرا این موضوع مهم است؟پژوهشگران تأکید میکنند مسئله فقط برابری جنسیتی نیست. به باور آنان، زنستیزی میتواند بخشی از فرایند رادیکالیزه شدن افراد باشد و با پذیرش خشونت سیاسی و اجتماعی ارتباط پیدا کند(نتیجهی پستی که بالاتر فرستادم؛ زن ستیزی روی سیاست حاکم تاثیر دارد/سام)به همین دلیل، نویسندگان پژوهش پیشنهاد کردهاند که آموزش احترام و روابط سالم از سنین پایینتر آغاز شود.زنستیزی در برنامههای مقابله با افراطگرایی به رسمیت شناخته شود.نظارت و تنظیمگری بیشتری بر الگوریتمها و پلتفرمهای آنلاین اعمال شود.این پژوهش تصویری نگرانکننده از بخشی از نسل جوان استرالیا ارائه میدهد؛ نسلی که در محیطی اشباع از شبکههای اجتماعی، اینفلوئنسرها و محتواهای الگوریتمی رشد کرده است. یافتهها نشان میدهد نگرشهای خصمانه نسبت به زنان صرفاً یک مسئله فرهنگی یا اخلاقی نیست، بلکه میتواند با گرایش به خشونت و افراطگرایی نیز پیوند داشته باشد.از دید پژوهشگران، مقابله با این روند نیازمند آموزش زودهنگام، سواد رسانهای و توجه جدیتر به تأثیرات فضای آنلاین است.🔗 Phys🚀 @ofoghroydad
