@OstadFazelNazariنشسته سایهای از آفتاب بر رویشبه روی شانۀ طوفان رهاست گیسویشکجاست یوسف مجروح پیرهن…
انتشار: 2026/06/25 18:52 UTCدریافت: 2026/08/15 02:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:50 UTC
@OstadFazelNazariنشسته سایهای از آفتاب بر رویشبه روی شانۀ طوفان رهاست گیسویشکجاست یوسف مجروح پیرهنچاکمکه باد از دل صحرا میآورد بویشکسی بزرگتر از امتحان ابراهیمکسی چنان که به مذبح برید چاقویشنشسته است کنارش کسی که میگریدکسی که دست گرفته به روی پهلویشهزار مرتبه پرسیدهام ز خود او کیستکه این غریب نهادهاست سر به زانویش؟کسی در آن طرف دشتها نه معلوم استکجای حادثه افتاده است بازویشکسی که با لب خشک و ترک ترک شدهاشنشسته تیر به زیر کمان ابرویشکسیست وارث این دردها که چون کوه استعجب که کوه زِ ماتم سپید شد مویشعجب که کوه شده چون نسیم سرگردانکه عشق میکشد از هر طرف به هر سویشطلوع میکند اکنون به روی نیزه سریکه روی شانۀ طوفان رهاست گیسویش #فاضل_نظری#آنها#طلوع_میکند_اکنون_به_روی_نیزه_سری