سلام.وقتی ۹ سال بیشتر نداشتم برای ادامه تحصیل از پدر و مادرم جدا شدم و از روستای درگ به شهر بزرگ ته…
انتشار: 2026/08/10 07:32 UTCدریافت: 2026/08/14 16:47 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 16:47 UTC
سلام.وقتی ۹ سال بیشتر نداشتم برای ادامه تحصیل از پدر و مادرم جدا شدم و از روستای درگ به شهر بزرگ تهران امدم.منزل پدربزرگ و مادربزرگ.خانه انها از این خانه های قدیمی حیاط دار دو طبقه بود که یک زیرزمین بزرگ با پله های زیاد داشت که آشپزخانه انجا بود.دستشویی هم ان طرف حیاط بود و برای رسیدن به ان باید از زیر چتد درخت بزرگ خرزهره و بید رد میشدیم.نمی دانم چرا حیاط لامپی برای روشنایی در شب نداشت.و من شب ها کابوس داشتم برای رسیدن به دستشویی چون باید در دل تاریکی از جلوی آشپزخانه مخوف و درخت های پر پوشش می گذشتم.وقتی به دستشویی میرسیدم و لامپ را روشن میکردم از شیشه بالای در حیاط روشن میشد.چند ثانیه ای به حیاط نگاه میکردم و میدیدم هیچ چیز ترسناکی وجود ندارد.انچه باعث ترس من میشد تاریکی بود،ندیدن بود و پشتش تصورات و خیالها.ایا در جنبه های دیگر زندگی اینطور نیست؟ ایا علت مخالفت ما با تغییر،تاریکی و جهالت ندیدن درست نیست؟ ایا اگر اجازه دهیم نور دانایی بر ما بتابد ترسهایمان از بین نمیرود؟ ما همیشه به نور نیاز داریم.زندگی جریان دارد. پرویز درگی.معلم و مشاور کاروکسب.🆔 شناسه:ble.ir/tmbagroup