#روزنوشت_ها شمس به مولانا گفت:برایم شراب بیاور.مگر میشود شمس چنین چیزی بخواهد؟و مگر میشود مولانا چن…
انتشار: 2026/06/20 19:43 UTC
#روزنوشت_ها شمس به مولانا گفت:برایم شراب بیاور.مگر میشود شمس چنین چیزی بخواهد؟و مگر میشود مولانا چنین کاری بکند؟مولانا برخاست.بی چون و چرا.نه برای شراب.برای عشق.برای عبور از خود.برای شکستن بتی که سال ها در درون خویش ساخته بود.شمس شراب نمیخواست.مولانا را میخواست.آن من را میخواست که هنوز در گوشه ای از وجودش پنهان مانده بود.آن عالمی را میخواست که هنوز به علم خود میبالید.آن عابدی را میخواست که هنوز از عبادت خود آگاه بود.و عشقهمیشه از همین جا آغاز میشود.از جایی که انسانخودش را زمین میگذارد.چهارشنبه بود.خانه مولوی پر از آدمیکی غذا میکشید.یکی ظرف می شست.یکی نان میداد.یکی لبخند.یکی فقط گوش میداد.و میان آن همه رفت و آمددوست هم از ما چیزی میخواستنه شراب.نه نان.نه پول.خودمان را.همین منی را که این همه سال از آن محافظت کرده ایم.همین غروری را که دور خود پیچیده ایم.همین حساب و کتاب هایی را که با آنها زندگی میکنیم.همین منی که مدام میپرسد:سهم من چیست؟حق من چیست؟برای من چه میماند؟و دوست آرام در گوش ت زمزمه میکند:هیچ.اگر چیزی میخواهی نگه داریهنوز نشده ای.در خانه مولویبارها دیده امفقیرترین آدم هابخشنده ترین آدم هایند.و ثروتمندترین آدم هاگاهی از دادن یک لبخند هم ناتوانند.چون فقر و ثروتربطی به جیب ندارد.ربط به دل دارد.بعضی دل ها آنقدر بزرگندکه خدا در آنها جا میشود.و بعضی دل ها آنقدر پرندکه حتی یک انسان هم در آنها جا نمیشود.شمس از مولانا شراب نخواست.خود مولانا را خواست.و گمان میکنم خدا نیزهر روز همین را از ما میخواهد.نه نمازهای طولانی.نه دعاهای زیبا.نه حرف های بزرگ.دل میخواهد.دلی که کمی کمتر خودش را دوست داشته باشد.و کمی بیشتر جهان را.دلی که وقتی سفره ای پهن میشودقبل از خودشبه دیگری فکر کند.دلی که وقتی رنجی میبینداز کنارش عبور نکند.دلی که هنوز بتواند بسوزد.اهل دل گفته اند:در روز آخریناز تو نمیپرسند چند سال زندگی کردی.میپرسند چند سال زنده بودی.و زنده بودنشاید همین باشد.اینکه هنوزاز رنج دیگری دلت بلرزد.اینکه هنوزاز دیدن گرسنگی کسیآرام نگیری.اینکه هنوزخدا را در آدم ها ببینی.وگرنه نفس کشیدن رادرخت ها هم بلدند.چهارشنبه1405.03.27#علی_حیدری





