#روزنوشت_هاچهارشنبه بود.غذای این هفتهمان اسمش پیتزا بود، اما اگر یک ایتالیایی میدید، احتمالاً هما…
انتشار: 2026/08/20 18:22 UTCدریافت: 2026/08/24 15:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 15:25 UTC
#روزنوشت_هاچهارشنبه بود.غذای این هفتهمان اسمش پیتزا بود، اما اگر یک ایتالیایی میدید، احتمالاً همانجا تابعیت پیتزا را از غذای ما پس میگرفت!پیتزایی بدون خمیر.سیبزمینی آبپز شده بود خمیرش، و از آن چیزی که ما به نام پیتزا میشناسیم،تقریباً پنیر پیتزا مانده بود و سوسیساما راستش را بخواهید، اسم غذا دیگر برای من چندان مهم نیست.مهم این است که چهارشنبه که میشود، دیگ و قابلمه و اجاق و دستها همه باید دست به دست هم بدهند تا یک شب دیگر کسی در گوشهای از این شهر گرسنه نخوابد.این هفته عشق جان، پسرم مهدیار هم آمد پای کار.کنار آقای رضای صادقی، حاجآقای کلهر، و خانم بدیعی نازنین و خانم فرهادی.و کاری کردند کارستان.آنقدر حسابشده غذا آماده شد و توزیع شد که آخر شب حتی یک قاشق هم اضافه نیامد.نمیدانم باید از این اتفاق خوشحال باشم یا دلم بگیرد.چون وقتی حتی یک قاشق غذا باقی نمیماند، یعنی آن طرف ماجرا زیادی منتظر بودهاند.و من چهارشنبهها مدتهاست با همین تناقض زندگی میکنم:خوشحالی از اینکه غذا رسید و غصه از اینکه اینهمه آدم هنوز منتظر رسیدن غذا هستند....امروز اما قصه دیگری داشت.مادر تازهای که به خانه مادر و کودک آمده، برای سونوگرافی رفت.گفتند بچه دختر است.سی هفته دارد.همین.یک دختر کوچک، هنوز نیامده به این دنیا، هنوز هیچکس صدایش را نشنیده، هنوز چشمهایش را ندیدهایم، اما حالا گوشهای از ذهن من برای خودش جایی باز کرده است.نمیدانم اصلاً روزی میبینمش یا نه.نمیدانم وقتی به دنیا میآید من آنجا هستم یا نه.نمیدانم چند ماه یا چند سال مهمان زندگی ما خواهد بود.این نمیدانم ها برای من تازه نیست.دهها کودک از همین خانهها از مقابل چشم من عبور کردهاند.بعضیهایشان پیش ما به دنیا آمدند.بعضی را آنقدر کوچک در آغوش گرفتیم که تمام جهانشان یک شیشه شیر بود و یک آغوش امن.بعضی تا یکسالگی، دو سالگی کنارمان ماندند.راه رفتنشان را دیدیم.اولین کلمههایشان را شنیدیم.تب کردند و نگرانشان شدیم.خندیدند و با خندهشان خندیدیم.بعد یک روز رفتند.همینقدر ساده.رفتند و زندگی آنها را با خودش برد.بعضی حتی دیگر پشت سرشان را نگاه نکردند.و حق هم داشتند.قرار نبود تمام عمرشان به روزهای سخت زندگیشان نگاه کنند.خانه مادر و کودک قرار نیست مقصد کسی باشد.قرار است پل باشد.و مگر از پل کسی انتظار دارد مسافرش روی آن بماند؟...یکی از همین بچهها کنار خانواده خودم بزرگ شد.کوچک بود.آنقدر نزدیک که بخشی از روزهای ما شده بود.رفت.سالها گذشت.یازده سال.و امروز عکسش را برایم فرستادند.گفتند:ببین چقدر بزرگ شده...مدتی به عکسش نگاه کردم.صورتش عوض شده بود.قد کشیده بود.دیگر آن کودکی نبود که در حافظه من مانده بود.اما عجیب است؛حافظه آدمها را بزرگ نمیکند.بچهای که روزی از آغوش تو رفته، در گوشهای از قلبت همیشه همان اندازه میماند....خیلیها از من میپرسند چطور دل میبندی و بعد تحمل رفتنشان را داری؟جواب دقیقی ندارم.شاید فقط عادت کردهام.عادت کردهام به آمدنها.به ماندنها.به رفتنها.به اینکه یک روز کودکی تمام جهان کوچک من باشد و چند سال بعد من فقط خاطرهای دور در ابتدای زندگی او باشم.اما اگر بگویم دیگر درد ندارد، دروغ گفتهام.دارد.خیلی هم دارد.فقط یاد گرفتهام مالک آدمهایی که دوستشان دارم نباشم.این شاید یکی از سختترین درسهایی باشد که این سالها این بچهها به من دادهاند.دوست داشتن همیشه به معنای نگه داشتن نیست.گاهی تمام معنای دوست داشتن این است که تا وقتی کسی کنار توست، تمام جانت را برایش بگذاریو وقتی زمان رفتنش رسید، دستت را از دستش باز کنی.نه طلبکار شوی.نه بگویی من برای تو چنین کردم و چنان کردم.نه انتظار داشته باشی تا آخر عمر به عقب نگاه کند.فقط بایستی، رفتنش را نگاه کنی و آرام در دلت بگویی:برو جانم...فقط خوب زندگی کن.همین برای من کافی است....حالا یک دختر کوچک دیگر در سیهفتگی نه، در سیهفتگی هیچ خاطرهای نیست؛ فقط سی هفته از بودنش گذشته، آن هم در امنترین خانهای که فعلاً میشناسد: رحم مادرش.هنوز نیامده و من از همین حالا دارم به رفتنش فکر میکنم.شاید این مرض آدمهایی باشد که زیاد خداحافظی کردهاند.قبل از سلام ته دلشان صدای خداحافظی را هم میشنوند.اما این بار هم قرار نیست از ترس رفتن کمتر دوستش داشته باشم.اگر آمد و سهم ما از زندگیاش یک روز بود، همان یک روز.اگر یک ماه بود، یک ماه.اگر دو سال بود،





