#کفتار در طبیعت سبزوار#ایران#ایرانه#حیات_وحش_ایران▫️ عکس: #سعید_داوری🍀@perseph0neh
انتشار: 2026/08/17 05:46 UTCدریافت: 2026/08/22 01:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 01:45 UTC
#کفتار در طبیعت سبزوار#ایران#ایرانه#حیات_وحش_ایران▫️ عکس: #سعید_داوری🍀@perseph0neh
پستهای تلگرام — پرسفونه
بچههای ناصر خسرو سالها پیش، خیلی پیش از آنکه بچههای فاقد شناسنامه بتوانند در مدرسه ثبت نام کنند، در خانه کودک ناصر خسرو درس میدادم. انجمن حمایت از حقوق کودکان در آن سالها برای آموزش کودکان بدون اسناد هویتی و مهاجران غیرقانونی، دائما به دردسر میافتاد و حرف و حدیث هم کم نمیشنید. خانه کودک ناصر خسرو جای غریبی بود. ناصر خسرو تا ظهر صد در صد مردانه بود. خانه کودک، ته کوچهای در ناصر خسرو که بورس فروش اسید با غلظت بالا بود، ساختمان بسیار کهنه و فرسودهای داشت. بیشتر بچهها از خانوادههای مهاجر اصالتا افغانستانی، تعدادی از خانوادههای اصالتا عراقی و برخی هم از کودکان فاقد اوراق هویتی ایرانیالاصل بودند. بچهها خیلی متنوع بودند. با سطوح خیلی متفاوتی از سواد خواندن و نوشتن، ریاضی و علوم. یکی از پسرهای کلاسم (کلاس ادبیات اول راهنمایی)، رشاد، از کنجکاوترین و باهوشترین بچههایی است که تا حالا معلمشان بودهام. خیلی از پسرها در بازار با چرخ بار حمل میکردند، کارگری میکردند یا دستفروش بودند و یک خط در میان سر کلاس میآمدند. دخترها درباره وضعیتشان کمتر حرف میزدند، تقریبا هیچ نمیگفتند. سهیلا با سه برادرش، احمد و رشاد و فواد به خانه کودک میآمد. سه برادر را خوب میشناختم. احمد از آن نوجوانهای فکور و علاقمند به فرهنگ و هنر بود. رشاد که بچه باهوش خانواده بود. فواد هم بچهی شیطانی تشنه محبت بود. اما سهیلا هرچه سعی کردم هیچ وقت خودش را ابراز نکرد. همه آنها، مثل بچههای دیگر، بازیگوش و کنجکاو و درگیر مسائل نوجوانان بودند. مثل محمود. به محمود همیشه فکر میکنم. خیلی پرانرژی و بلا بود و در بازار چرخ داشت. روز اول از بچهها پرسیدم آخرین درسی که معلم قبلیتان داد چی بود؟ محمود گفت «خانوم، مَشْبَه و مَشْبَهبِه». (در تمام سالهای تدریس در مدرسه، مَشْبَه و مَشْبَهبِه استعاره شخصی من برای توصیف کارم شد!) محمودِ ریزهمیزه را بچهها ماموت و احمدینژاد صدا میزدند و او با آن چشمهای آتشین و در عین حال غمگینش، از هر دو شدیدا آزرده میشد. آن سالها، سالهای پیش از آشفتگی مجددِ منتهی به قدرت گرفتن طالبان دوم بود. ولی بچههای اصالتا افغانستانی که همه بدون استثنا در ایران به دنیا آمده بودند، فکر نمیکردند باید به افغانستان بروند. تهران خانه و شهر آنها بود. پامنار و ناصر خسرو و بازار را بهتر از هر کس دیگری در شهر میشناختند. یک بار خانه کودک برده بودشان کاخ نیاوران. تا هفتهها درباره خیابانهای «بالاشهر» حرفمیزدند، درباره دخترها و پسرهای بالاشهر، درباره درختهای بالاشهر. در کلاس تابستانی شاهنامهای که با دوستم شیوا برای بچههای کوچکتر قصه میگفتیم و همراهشان نقاشی میکشیدیم، پسر کوچک و زیبایی بود به اسم مختار. مختار (مثل من) همیشه سرش را به به یک سو کج میکرد. گاهی به او میگفتم سرت را صاف کن. سه ثانیه سرش را صاف نگه میداشت و دوباره کجش میکرد. یک بار سرش را صاف کردم و یک کتاب روی سرش گذاشتم. چند ثانیه بعد زیر چشمی دیدم که کتاب را برداشت، سرش را کج کرد و کتاب را گذاشت سرجایش. مختار هم مثل باقی بچهها عاشق شاهنامه بود. دائما سرودی را میخواندند که با معلم موسیقی تمرین کرده بودند: «فریدون فرخ فرشته نبود/ ز مشک و ز عنبر سرشته نبود/ به داد و دهش یافت این نیکویی/ تو داد و دهش کن فریدون تویی»بچههای خانه کودک با تمام وجود بچه تهران بودند. جای دیگری نداشتند که بروند. ولی شهروند هم نبودند. حق به رسمیت شناخته شدهای نداشتند. یک بار که یکیشان را خفت کرده بودند و چاقو زده بودند، فهمیدم اصلا تصوری از حمایت قانونی ندارند. وقتی حرفهای گزاف درباره «متافیزیک ایران»، «معنای ایرانی بودن» و از این دست چیزها میشنوم، از خودم میپرسم اگر ایران متافیزیک دارد، پس تکلیف رشاد چیست؟! اگر ایرانی نیست، پس مال کجاست؟ گاهی از خودم میپرسم سهیلا و رشاد و محمود و مختار امروز کجا هستند؟ خوشگل و خوشتیپند؟ تتو و پرسینگ دارند؟ دوستپسر و دوستدختر و همسر و بچه دارند؟ کجای شهر زندگی میکنند؟ با تورم چطور میسازند؟ امروز که دیدم بعضیها نوشتهاند قائم (آرین) حسینی چه حقی داشت در اعتراضی شرکت کند که به او ربطی نداشت، از خودم پرسیدم بچههای ناصرخسرو در کدام اعتراض حق داشتند شرکت کنند؟ در کدام کلانتری حق داشتند شکایت کنند؟ به کدام نهاد حق داشتند از «آقا فیرزایی» گله کنند؟ محمود عزیزم، میدانم احتمالش صفر است تو این متن را بخوانی! اما به هر حال، تو بچهتهرانترین بچهتهرانی هستی که من میشناسم. تو که نقشه لالهزار تا مولوی در روحت حک شده بود، تو که گاهی از چشم کبودت معلوم بود در بنبستهای پامنار کتک خوردهای، تو که مثل فرفره در بازار جنس جابجا میکردی، تو که از احمدینژاد آنقدر بدت میآمد…
🍀@perseph0neh… اینها ولی فقط مقدمهای بود تا برسم به پریشب و از آن سنجاقک نقرهای تعریف کنم که لابد به فریب نور لامپ ته سالن، آمده بود داخل و بعد توی خانه گیر کرده بود. در این دو شب، این موجود ظریف زیبا هی گم و پیدا میشد و تلاش میکرد از شیشههای پنجره، سقف، بین برگهای گلدانها، راهی به بیرون باز کند و تا میآمدیم به رفتنش کمک کنیم، پر میزد و دوباره مخفی میشد.امروز صبح، خواستم گیاه مرداب را آب بدهم که دیدم افتاده روی سنگ کنار گلدان. صبح زود بود و صدای قهوه جوش نمیگذاشت مرد بشنود من از چه نوع سوسک یا مگسی دارم شکایت میکنم، برای همین با حشرهکش معروفش آمد بالای سر من و سنجاقک. تا دیدش او هم مثل من دنبال یک کاغذ گشت. دو تایی، حیوانک را بردیم روی سطح صاف در سطل آشغال بیرون بالکن. منکه فکر کردم مرده؛ دیگر داشتم میرفتم و با حرص میگفتم چقدر حیف که نشد دیشب بهموقع نجاتش بدهیم که مرد داد زد: تکان خورد. زنده است ... پرسید: کجا بگذارمش که آب داشته باشد؟ من ولی مطمئن بودم اگر دوباره بهش دست بزنیم، حتما آسیب میبیند. گفتم نه. باید خودمان بهش یک جوری آب بدهیم.آب را اول ریختم کنارش. تکان نمیخورد. مرد با چوب کبریت یک قطره ریخت رو دم کشیده و ظریفش. من با سرانگشت، لکه آب را کشاندم سمت شاخکهایش.انگار همین یک قطره، اتمام معجزه بود چون پرها را به هم زد و ناگهان برگشت و از روی در زردرنگ سطل، پر زد و رفت ...دوتایی یک جوری ذوق کردیم که قلبم اصلا به درد آمد ... میدانی؟ ما آدمهای دلخوش به ترمیم بال سنجاقکیم. اینکه پیالهای بگیریم جلوی دهان تشنه یک حشره که اصلا خودش چند روز بیشتر عمر ندارد به ما این حس را میدهد که وجودمان به درد جایی و وجودی میخورد.#وبلاگ#خلاصه#ویراسته#نوامبر۲۵#بیستوپنج_نوامبر🍀@perseph0neh
🍀@perseph0nehای گرد تکاپوی سراغ تو نشانهاواماندهی اندیشهی راه تو گمانهاحیرت نگه شوخی حسن تو نظرهاخامش نفس عرض ثنای تو زبانهااشکیست ز چشم تر مجنون تو جیحونلختی ز دل عاشق شیدای تو کانهادر کُنْهِ تو آگاهی و غفلت همه معذوردریا ز میان غافل و ساحل ز کرانهاعمریست که نه چرخ به رنگ گل تصویرواکرده به خمیازهی بوی تو دهانهاآن کیست شود محرم اظهار و خفایتآیینهی خویشاند عیانها و نهانهابر اوج غنایت نرسد هیچ کمندیبیهوده رسنتاب خیالاند فغانهاآنجا که فنا نشئهی اسرار تو داردپیمانهکش جوش بهار است خزانهاهر سبزه درین دشت شد انگشت شهادتتا از گل خودروی تو دادند نشانهااز شوق تمنای تو در سینهی صحراهمچون دل بیتاب تپان ریگ روانهاجز ناله به بازار تو دیگر چه فروشیماینست متاع جگر خسته دکانهابیدل ره حمد از تو به صد مرحله دور استخاموش که آوارهی وهماند بیانها #بیدلانه#شاعرانه#بیدل_دهلوی🍀@perseph0neh
گویش #زبان_فارسی در دورهی ساسانیان#ایران#ایرانه#ساسانیان🍀@perseph0neh
گردون نگری ز قد فرسودهی ماستجیحون اثری ز اشک پالودهی ماستدوزخ شرری ز رنج بیهودهی ماستفردوس دمی ز وقت آسودهی ماست#خیامانه🍀@perseph0neh


