"همراه خاموش" 🍀☠️"سرباز جوان در حال گشتزنی بود. سرما از لباسش نفوذ میکرد و خستگی، همراه همیشگی او بود. هر سایهای در جنگل میتوانست به معنای پایان باشد." "ناگهان، یک شاخه در میان گیاهان انبوه شکست. او تفنگش را محکمتر گرفت و انگشتش را روی ماشه قرار داد. صدای تپش قلبش سکوت را شکست." "اما موجودی که از میان مه بیرون آمد، دشمن نبود... فقط یک سگ لاغر و رها شده بود. او هم مانند سرباز، میلرزید." "در آن لحظه، نه لباس نظامی و نه دستورات مهم بودند. سرباز سلاحش را پایین آورد و آخرین وعده غذایی خود، یک تکه نان سخت، را با آن حیوان عجیب تقسیم کرد." "از آن روز به بعد، سگ هرگز از کنار او جدا نشد. او در شبهای سرد، او را گرم نگه میداشت و از خطرات آگاهش میکرد. در میان جهنم جنگ، دو روح سرگردان، یکدیگر را نجات دادند."