بعد از ظهر جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵آمدم به کافهی مورد علاقهام و سراغ گربهی مورد علاقهام را گرفتم. سکو…
انتشار: 2026/08/07 11:47 UTCدریافت: 2026/08/22 11:54 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 11:54 UTC
بعد از ظهر جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵آمدم به کافهی مورد علاقهام و سراغ گربهی مورد علاقهام را گرفتم. سکوتی عجیب کافه را گرفته بود و محرک من برای پرسیدن دربارهی آن گربهی پر جنب و جوش همین بود. سهشنبه به دوستم گفتم من عاشق گربههای پرجنب و جوش هستم. ببین آتیشپاره با کاپشن صاحب کافه چه کار کرده. پاره پاره شده است! صاحب کافه گفت دیروز او را از دست دادیم. گفت دیروز ماشین زیرش کرد و ما چند ساعت بعد دیدیم یک نفر جسدش را کنار خیابان انداخته است. به سریال سوپرانوز فکر کردم. جایی که تراپیست تونی از او پرسید احساس افسردگی میکنی؟ گفت از وقتی اردکها رفتند، و گریه کرد. مرگ گربهی مورد علاقهام برایم پایان دورهای از زندگیام بود. هرروز وقتی از کافه برمیگشتم به نیروانا میگفتم آن گربه امروز فلان کارها را کرد و میخندیدیم. گربه هم مرد، همانطور که طی یک سال اخیر امید در من مرد. همانطور که آینده برای من مرد. همانطور که خیلی از چیزهایی که یک سال قبل دوستشان داشتم برای من مردند. من ماندم و کافهای که هرچقدر صدای موزیکش را بلندتر میکنند ساکتتر میشود و یک کاپشن پاره که به آن زل زدهام.