⭕️حکایت چراغ و باران🔹میگویند شبی باران چنان بیامان میبارید که همه، درهای خانههایشان را بسته بود…
انتشار: 2026/07/12 07:50 UTC
⭕️حکایت چراغ و باران🔹میگویند شبی باران چنان بیامان میبارید که همه، درهای خانههایشان را بسته بودند. پیرمردی فانوسی به دست گرفت و راه افتاد. رهگذری با تعجب گفت:«در این تاریکی و باران، کجا میروی؟»🔹پیرمرد لبخندی زد و گفت:«برای خودم نه؛ شاید کسی در این راه، به روشنایی این چراغ نیاز داشته باشد.»🔹رهگذر خندید و گفت:«یک چراغ که دنیا را روشن نمیکند!»🔹پیرمرد لحظهای ایستاد و پاسخ داد:«درست است؛ اما میتواند راهِ یک انسان را روشن کند، و گاهی روشن شدن راهِ یک انسان، آغاز روشن شدن یک شهر است.»🔹از آن شب، هر کس توانست، چراغی برای دیگری روشن کرد؛ یکی با مهربانی، یکی با لبخند، یکی با بخشش و دیگری با امید. و مردم فهمیدند که بزرگیِ انسان، به اندازهی نوری است که در دل دیگران میکارد، نه به بلندیِ نامی که از خود به جا میگذارد.🔹گاهی یک مهربانی کوچک، اثری بزرگتر از هزار سخن دارد.✅پیرانشهر رووداو🆔: @piranshahrrudaw

