#دعا☆قصه ی انگشت ها☆چند نفر توی یه خونه زندگی میکردند. یک روز...اولی گفت: وقت نمازه بچه ها وقت دعاد…
انتشار: 2026/06/21 05:57 UTC
#دعا☆قصه ی انگشت ها☆چند نفر توی یه خونه زندگی میکردند. یک روز...اولی گفت: وقت نمازه بچه ها وقت دعادومی گفت : برای چی؟ چرا نماز؟ دعا چرا؟سومی گفت : برای تشکر از خداچهارمی گفت : خدای مهربانی که چشم و دهان و دست و پا داده به ماانگشت شست خم شد و سجده کرد و گفت : خدایا دوستت داریم تو خیلی مهربانی... ما بچه ها مثل گلیم تو مثل باغبانی...🙏 🙏 🙏 🙏 🙏 🙏 🙏 🙏شهر☺شعر و قصه☺(رحمت)

