🗣 درنگ#دکتر_زهرا_شریففرد. دستیار روانپزشکیفرمول برنده: دلبستگی به فرشتهی نجاتتماشای فوتبال آرژان…
انتشار: 2026/07/16 15:02 UTCویرایش: 2026/08/01 00:05 UTCدریافت: 2026/08/01 00:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:05 UTC
🗣 درنگ#دکتر_زهرا_شریففرد. دستیار روانپزشکیفرمول برنده: دلبستگی به فرشتهی نجاتتماشای فوتبال آرژانتین شاید یکی از لذتبخشترین کارهای این روزهای من باشد.شاید برخی معتقد باشند شایستهترین تیم، تیمی است که پیچیدهترین تکنیکها و تازهترین تاکتیکها را به کار میگیرد؛ اما آنچه آرژانتینیها را برای من جذاب میکند، چیزی فراتر از تکنیک و تاکتیک است: گمشدهای که در جستوجوی آنم؛ دلبستگی.البته آرژانتین هرگز با فوتبال مدرن و تاکتیک بیگانه نبوده است. قهرمانی این کشور در جامهای جهانی ۱۹۷۸، ۱۹۸۶ و ۲۰۲۲ با سه مربی و سه رویکرد متفاوت به دست آمد: سزار لوئیس منوتی با فوتبال آزادیخواهانه و تهاجمی، کارلوس بیلاردو با انضباط و واقعگرایی تاکتیکی، و لیونل اسکالونی با ترکیبی انعطافپذیر از پرس، کنترل فضا و تغییر آرایش در جریان مسابقه. حتی در جام جهانی ۲۰۲۲، تغییرات تاکتیکی اسکالونی نقشی اساسی در رسیدن آرژانتین به قهرمانی داشت.قصه این نیست که گوش آرژانتینیها به فوتبال مدرن بدهکار نیست. راز کار شاید این است که آنها اجازه ندادهاند نظم مدرن، چیزی قدیمیتر و انسانیتر را از فوتبالشان بیرون براند: نیاز به اسطوره، وفاداری و تعلق.آرژانتینیها دریافتهاند که آنچه میخواهند، تنها یک بازیکن بزرگ نیست؛ یک اسطوره است. اسطورهای که گاه معجزه میکند و گاه فقط با حضورش به دیگران امکان میدهد از توان معمول خود فراتر بروند.در سال ۱۹۸۶، این اسطوره مارادونا بود؛ کاپیتانی که آرژانتین را به دومین قهرمانی جهان رساند و در دیدار تاریخی برابر انگلستان، هم گل مشهور «دست خدا» و هم گلی را به ثمر رساند که بعدها یکی از برجستهترین گلهای تاریخ جام جهانی شناخته شد. سیوشش سال بعد، در قطر، این جایگاه به مسی رسید؛ بازیکنی که در فینال دو گل زد و پس از تساوی سه بر سه با فرانسه، جام را بالای سر برد.نام اسطوره ممکن است مارادونا باشد یا مسی؛ تفاوت چندانی ندارد. گویی بند کفش بازیکنان آرژانتین به پای او بسته شده است. دیگران هرچه میخواهند نقد کنند؛ این بازیکنان زمانی بهتر میدوند، مقاومت میکنند و گل میزنند که احساس کنند فرشتهی نجاتی در زمین حضور دارد؛ حتی اگر در آن لحظه کاری نکند و فقط از دور بگوید: «من هستم.»از منظر نظریهی گروهی ویلفرد بیون، میتوان این وضعیت را با مفهوم «فرض اساسی وابستگی» توضیح داد. در چنین وضعیتی، اعضای گروه ناخودآگاه رهبر را سرچشمهی امنیت، امید و انسجام میبینند و تصور میکنند حضور او میتواند گروه را از درماندگی نجات دهد. البته این وابستگی همیشه سازنده نیست؛ ممکن است مسئولیت فردی اعضا را کاهش دهد. اما اگر گروه بتواند آن را به همکاری واقعی تبدیل کند، اسطوره دیگر جای گروه را نمیگیرد، بلکه اضطراب آن را مهار میکند و به اعضا جرئت میدهد وظیفهی خود را انجام دهند.زیبایی ماجرا همینجا آشکار میشود که دل همه برای یک نفر میتپد و دل آن یک نفر برای شادی همراهانش. از آن زیباتر اینکه به این دلبستگی احترام گذاشته میشود. دلیلی ندارد چون دیگران معتقدند باید به شکلی دیگر بازی کرد ــ یا شما بخوانید: به شکلی دیگر زیست ــ آنها نیز از فرشتهی نجات خود دست بکشند.همهی اینها شاید یک چیز را به ما یادآوری کند که یک فرمول برای همه کار نمیکند. تکنیک، تاکتیک و قانون ضروریاند، اما کافی نیستند. گاهی آنچه در لحظات پایانی کار را تمام میکند، پیوندی است که در هیچ نمودار تاکتیکی دیده نمیشود؛ عشقی که قانونها را از میان نمیبرد، بلکه به آنها جان میدهد.فقط باید به آن فرصت جولان داد؛ و لاغیر.در این نسخه، عشق جایگزین تاکتیک معرفی نشده، بلکه نیرویی دانسته شده است که میتواند یک ساختار تاکتیکی را به گروهی منسجم و زنده تبدیل کند.#تجربههای_روانپزشکانه



