
سایت: www.BehdashtRavan.comما را در اینستاگرام با همین نام دنبال کنید.کانال #روانشناسی و #فلسفهارتباط با ما:@behrouz_hashemiزیر نظر دکتر بهروز هاشمی https://pezeshkekhoob.com/doctor/57725-behrooz-hashemi
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تلاش دوباره برای گردآوری · اطمینان متوسط · 23 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/20 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 24 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-12 تا 2026-08-18
🔰 یک توضیح برای رفتارهای ضداجتماعی🔻 @psychologyphilosophy
🔰 چرا انقدر اسلاید آخر تلخ و شیرین بود؟🔻 @psychologyphilosophy🔰 چرا انقدر اسلاید آخر تلخ و شیرین بود؟🔻 @psychologyphilosophy
🔰 عشق یا احترام🔻 @psychologyphilosophy
🔰 چرا اینقدر احساس خستگی میکنیم؟از خواب بیدار میشوی، خستهای. گوشی را چک میکنی، با عجله به سمت کار میروی، به پیامها پاسخ میدهی، و شب که میشود، احساس میکنی امروز هیچ کار معناداری نکردهای.زندگی مدرن به ندرت به سیستم عصبی ما اجازه میدهد که پایانِ مشخصی وجود داشته باشد. کار تا خانه ما را دنبال میکند، نوتیفیکیشنها آرامش را قطع میکنند، و بهتدریج، بهرهوری تبدیل به هویت ما میشود.شاید خستگیِ جسمی نداشته باشی. شاید از این خستهای که مدام باید زیر نظر داشته باشی که چه چیزی نیاز به توجه دارد، چه چیزی را فراموش کردهای، و ممکن است دیگران بعداً چه انتظاری از تو داشته باشند.غالباً میبینم که مردم فرسودگی شغلی را با تنبلی اشتباه میگیرند، در حالی که سالهاست بدون فضای روانیِ کافی زندگی کردهاند، جوری که فقط زندگی کنند (نه این که بهرهور باشند)حتی استراحت هم تبدیل به یک وظیفه میشود. برای آرامش برنامه میچینیم، در حین آن احساس گناه میکنیم، و بعد با این باور به کار برمیگردیم که بالاخره حق توقف را به دست آوردهایم.از نظر روانشناختی، بهرهوریِ مداوم میتواند راهی برای فرار از احساسات ناخوشایند باشد. اگر همیشه سرت شلوغ باشد، به ندرت مجبور میشوی از خودت بپرسی که در زندگی واقعا چه احساسی داری.سؤال این نیست که «چطور میتوانم بهرهوریام را بالا ببرم؟» بلکه سوال این است که «اگر بالاخره کمی توقف کنم، میترسم چه احساسی پیدا کنم؟» خستگی گاهی تلاش ذهن توست تا به تو بگوید که مشکل این نیست که کارِ کمی انجام میدهی، بلکه این است که فراموش کردهای چرا این همه کار میکنی.سؤال جالب و عمیق: اگر فردا هیچ کاری برای انجام دادن نداشتی، واقعاً دوست داشتی چه کار کنی؟🔻برگرفته از صفحه: Existential reflections @psychologyphilosophy
🔰تایید بیرونی🔻اپیکتتوس🔻@psychologyphilosophy
🔰بند ناف روانی🔻@psychologyphilosophy
🔰کارل یونگ 🔻@psychologyphilosophy
🔰نمیدونم این برای خانمها خبر خوبی حساب میشه، یا خبر بد 😊🔻@psychologyphilosophy
🔰 اپیکتتوس🔻 @psychologyphilosophy
🔰 ترس یا وفاداری🔻 @psychologyphilosophy
🔰 آلبرت الیس🔻 @psychologyphilosophy
این واژه را جان کونیگ، نویسنده و واژهساز آمریکایی، در سال ۲۰۱۵ برای پروژهاش به نام فرهنگنامهی غمهای مبهم (The Dictionary of Obscure Sorrows) ساختن.@psychologyphilosophy
🔰 دنیل کانمن (۱۹۳۴–۲۰۲۴) یک روانشناس برجسته بود که به خاطر کار پیشگامانهاش در زمینهٔ روانشناسی قضاوت و تصمیمگیری و اقتصاد رفتاری شناخته میشود . او در سال ۲۰۰۲ به دلیل «ادغام بینشهای روانشناسی در علم اقتصاد، بهویژه در مورد قضاوت و تصمیمگیری انسانی در شرایط عدماطمینان» موفق به دریافت جایزهٔ نوبل اقتصاد شد.@psychologyphilosophy
🔰داوری مقاله 🔻 Journal of Social and Personal Relationships@psychologyphilosophy
🔰 مهم نیست چقدر منزوی هستید و احساس تنهایی میکنید، اگر خالصانه و وظیفهشناسانه کار کنید، دوستان ناشناسی میآیند و شما را پیدا میکنند.@psychologyphilosophy
🔰 اپیکتتوس@psychologyphilosophy
🔰 ریچارد فاینمن@psychologyphilosophy
🔰 فرق دستکاری روانی و سوتفاهم در روابط نزدیک چیه؟🔻سوتفاهم، با یک بار توضیح با حوصله و گوش شنوا برطرف میشه، اما دستکاری با توضیح برطرف نمیشه.🔻پیشفرض سوتفاهم بر اعتماد و حسن نیت طرفین هست، ولی دستکاری برعکس. 🔻دستکاری با قصد اعمال قدرت انجام میشه ولی سوتفاهم حالت خودکار ذهنه و به نوعی خطای ناخواستهی ذهنه.🔻سوتفاهم معمولا یک الگوی شخصیتی نیست و ولی دستکاری رو در بیشتر ابعاد زندگی اون شخصیت میبینید و تکرارشوندهتر است.🔻سوتفاهمها منعطف و دستکاریها سفت و سخت هستند.🔻سوتفاهمها با تحقیر خود و دیگری همراه نیستند ولی دستکاریها معمولا چرا.🔻بعد از پایان تعارض، در سوتفاهم دو طرف آرام میشوند ولی در دستکاری دو طرف یا یکطرف فرسوده میشوند.🔻در سوتفاهم دو طرف از موضع برابر بحث میکنند ولی در دستکاری سلطه و اهرم فشار برای تحمیل چشمانداز وجود دارد.@psychologyphilosophy
🔰 داستایوفسکی@psychologyphilosophy
.پیرو پست قبلی...چرا با این که ریشهٔ مشکلات شخصیتیام را فهمیدهام، باز هم نمیتوانم تغییر کنم؟چون بیشتر مشکلات هیجانی را در بدن تجربه میکنیم، نه در ذهن.کسی فقط با دانستن این که ورزش عضله میسازد، به تناسب اندام نمیرسد.یا میتوانید ترتیب انگشتها روی پیانو را حفظ باشید، اما اولین بار که مینشینید، آهنگ را درست نمینوازید.به همین دلیل است که کتابهای خودیار، بهتنهایی مشکلات احساسی را حل نمیکنند — و گاهی حتی اوضاع را بدتر هم میکنند.رواندرمانی واقعی به تکرار نیاز دارد.بارها گفتهاند: «تکرار، سیمپیچی مغز را از نو تنظیم میکند.»@psychologyphilosophy
🔻الگوی خودت را میشناسی.با این حال باز هم تکرارش میکنی.چرا؟🔻رواندرمانی از لنز جملهی معروف نیچه: «انسان موجودی که باید فراتر از خود برود (باید بر خود غلبه کند.🖋️الگوی خودت را از قبل میشناسی. توی جلسات درمانی اسمش را شناسایی کردهای. کتابهایی دربارهاش خواندهای. میتوانی با وضوحی تحسینبرانگیز توضیح بدهی که دقیقاً چرا همچنان همان جنس شریک عاطفی قبلی را انتخاب میکنی، همان نوع تعارض را، همان خودتخریبگری خاموش را.و باز هم دوباره انجامش میدهی.این بخشی است که تقریباً هیچکس به تو نمیگوید.بینش، با تغییر فرق دارد.شناخت زخمت، التیام آن نیست.میتوانی نقشهی کاملِ روانِ خودت را در دست داشته باشی و با این حال هر بار در همان جنگل ذهنت گم شوی.چون الگوهای شخصیتی در آن بخش از وجودت که تفکر میکند، ساکن نیست.در عمق بیشتری زندگی میکند؛ در بدن، در دستگاه عصبی، در آن جای بیکلامی که پیش از آنکه زبان داشته باشی، شکل گرفته است.برای مکان توضیحات پاسخگو نیست. برایش مهم نیست که چقدر خوب آن را درک میکنی.تنها به تجربه پاسخ میدهد، به این که بارها و بارها، بهآرامی، در دل یک رابطه، از نو دیده و پذیرفته شوی، تا کمکم باور کند که چیزی تازه میسر است.من این واقعیت را همهحا میبینم. آدمهایی به درمان میآیند که از قبل میتوانند تمام الگویشان را با جزییات توضیح دهند. اما نمیتوانند دست از زندگی کردنِ آن الگو بردارند.آنها درک را با مقصد اشتباه گرفتهاند. در حالی که درک، فقط نقشه بود. قلمرو، را با زندگی و احساس و تجربه قابل تحمل میشود، نه با تفکر.ذهن عاشق بینش است چونبینش احساس پیشرفت میدهد، در حالی کههیچچیز از تو نمیخواهد. تلاش خاصی هم نمیخواهد.برای اینکه واقعاً تغییر کنی،باید کاری بسیار ترسناکتر را انجام دهی.باید جور دیگری زندگی کنی.در حالی که هر غریزهای درونت فریاد میزند که برگرد (به همان الگوی قبلی)نیچه این را «فرا رفتن از خود» یا غلبه بر خود نامید. اما آسان است که منظور او را اشتباه بفهمی. او از ما نمیخواست که ترسهایمان را با زور درهم بشکنیم، یا بخشهای هراسانِ وجودمان را به سکوت واداریم. آن کار، خودش نوع دیگری از خشونت است.منظور او چیزی ملایمتر وانسانیتر بود. فرارفتن از خود یعنی زخمهایت را رها نکنی؛یعنی دیگر نگذاری زخمها تمام داستان را بنویسند.یعنی بارها و بارها، با فروتنی، بازگردی و رنگی تازه از لباس بودن را امتحان کنی که روزی مطمئن بودی از پسِ پوشیدنش برنمیآیی.@psychologyphilosophy
قدرت یک ذهن توسط تواناییاش برای تاب آوردن حقایقی سنجیده میشود که با باورهایش همخوانی ندارند.— نیچهشاید ظریفترین و هنرمندانهترین بخش رواندرمانی، به خصوص در رویکرد REBT، همان «زیر سؤال بردن» یا disputation باشد. بسیاری از رویکردها این کار را خلاف قواعدِ درمانِ سالم میدانند، اما واقعیت این است که در تمام انواع درمانگری، در نهایت چیزی زیر سؤال میرود. امکان ندارد چیزی در شخصیت تغییر کند، بدون این که باوری در ما زیر سؤال برود.نکتهٔ نیچه در اینجا به درد میخورد؛ وقتی باوری عمیق زیر سؤال میرود، با درد همراه است. اگر باوری در شما زیر سؤال رفت و خیلی دردتان نیامد، احتمالاً آن باور چندان عمیق نبوده. سؤال اصلی این است: آیا ما توانِ تحملِ این زیر سؤال رفتن را داریم؟در رویکردهای تحلیلی، تأکید بر این است که برای تحملِ چنین چالشی، نیاز به یک رابطهٔ درمانیِ قوی داریم. الیس این را رد نمیکرد، اما معتقد بود اگر فکر کنیم تنها راهِ افزایشِ تحمل، همان رابطه است، دچار خطا شدهایم. به باور او، چنین نگاهِ مطلقی، بیطاقتی را تقویت میکند و ما را نازپرورده میسازد. الیس حتی معتقد بود که گاهی معذب شدن برای درمان خوب است
🔰 طبق نظر آلبرت الیس، همون قدر که احساسات (هیجان) ما اهمیت دارند، واکنش احساسی ما به اون احساسات هم مهم هستند. این نظر خیلیها رو یاد اکت یا موج سوم رواندرمانی میاندازه ولی این نظر اولین بار حدود ۶۵ سال پیش اولین بار توسط آلبرت الیس تحت عنوان متاایموشن مطرح شد و هنوز در پژوهشهای روز دنیا به این ایده پرداخته میشه. چند مثال روزمره:کسی که از ترسش خیلی میترسه، از علائم جسمانی ترسش وحشت میکنه و دچار حملهی پنیک میشه.کسی که از ترسش لذت میبره، هیجان زیادی رو تجربه میکنه، مثل کسی که میره بانجی جامپینگ.کسی که از خشمش میترسه یا نسبت بهش احساس گناه داره یا از خشمش شرم داره، خشمش رو نمیتونه تجربه کنه و یا افسرده میشه و یا دچار برونریزی خشم میشه. شما چه مثالهایی از متاایموشن دارید؟🔻 @psychologyphilosophy