دونالد ترامپ:اگر با ایران توافق نمیکردیم،آمریکا میشد Bethlem! یعنی چی؟ 🤔فواد ایزدی، معنی Bethlemر…
انتشار: 2026/08/24 11:35 UTCدریافت: 2026/08/24 13:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 13:50 UTC
پستهای تلگرام — کانال مکـــ❤️ـتب الحس♥️ین
🎥فرمانده کل ارتش: ایرانی تا ۲۰ نسل هم شده میجنگد و اجازه خدشه به ایران را نمی دهد؛ دشمن بداند ایران میدان آزمون ماجراجوییهایش نیست🔹سرلشکر حاتمی: دشمن پس از ناکامی در تحقق اهداف خود، از توطئه و طراحی تهدیدات جدید دست نکشیده است. اهداف کوتاهمدت، میانمدت و بلندمدت دشمن را رصد کرده و آماده مقابله با هرگونه سناریوی دشمن هستیم. دشمن باید بداند که ایران اسلامی میدان آزمون توطئهها و ماجراجوییهای آنان نخواهد بود. 🔹نیروهای مسلح با اتکا به ایمان، تجربه، آمادگی و پشتیبانی ملت بزرگ ایران، هرگونه تجاوز را با قاطعیت پاسخ داده و با اقتدار از استقلال، تمامیت ارضی و امنیت کشور دفاع خواهند کرد. ما باید دشمن را ناکام بگذاریم و آنقدر تلخی ناکامی را در کام دشمن بریزیم که بداند ایران جای این نیست که از آن سوی دنیا بیاید و بگوید نقشه کشور را عوض میکنم. 🔹ما ۱۰ نسل ۲۰ نسل میجنگیم و حتماً اجازه نمیدهیم این اتفاق بیفتد؛ تنها راه این است که با زبان زور به دشمن بفهمانیم که نمیتواند کاری را که میخواهد انجام دهد.
♨️مجله آمریکایی آتلانتیک:از این پس قدرت مسلط در خاورمیانه نه آمریکا و نه اسرائیل، بلکه ایران خواهد بود / ایران نیازی به توافق با آمریکا ندارد.🔹نظام ایران بدون دادن هیچگونه امتیازی پابرجا ماند و در عین حال، نقطهضعف آمریکا یعنی آسیبپذیری همسایگانش را آشکار کرد.🔹این تصور رایج که ایران در نهایت ناچار خواهد شد در برابر قدرت آمریکا کوتاه بیاید، نادرست از آب درآمد.🇮🇷🌐 @ ─
داستانی واقعی و تکاندهنده از کشور یمن 👞زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذ کوچکی درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.»یکی از کودکان با هیجان پرسید: «خانم، هدیه چیست؟»معلم پاسخ داد: «یک جفت کفش نو.»کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، اما هرگز شکایتی نمیکرد. روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟ او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.استاد نوال در مقابل دیدگان آنها یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم».وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟»او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم».همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: «تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!»او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.وقتی وارد کلاس شد به کودکان گفت: «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد.اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.در پایان پیام نوشته بود: « کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»پیام داستان:اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند.
یقیناًکلُّهخیر"سراسرخیراست،وقتیهمهچیزدستخداست...
استاد حسن رحیمپور ازغدی:🔻۲۲۵ نفر، ۵۰ میلیارد یورو از بانک مرکزی پول گرفتند تا واردات کنند اما بر نگرداندند!🔻بعد برخی منتظرند آمریکا ۶ میلیارد دلار در مذاکره به ما بدهد!؟🔻کلید حل مشکل اقتصاد ما داخل کشور است.
