بینوبت کار هر روزش بود.آقای من بیحوصله و دمق سر میز غذا مینشست و به تنها چیزی که فکر نمیکرد، غذ…
انتشار: 2026/06/25 18:23 UTC
بینوبت کار هر روزش بود.آقای من بیحوصله و دمق سر میز غذا مینشست و به تنها چیزی که فکر نمیکرد، غذا خوردن بود.امروز وقتی رسید خیلی گرسنه بود؛ لباسهایش را عوض نکرد.غذا آماده شد، با شنیدن زنگ تلفن به طرف تلفن رفت.موقع حرف زدن ، کتاب کنار دستش را برداشت و خودش را باد زد؛ انگار خیس عرق بود.گفتوگو تمام شد آهسته به طرف نزدیکترین مبل رفت و همانجا نشست.سرش را به مبل تکیه داد و چشمانش را بست.بعد از مدتی سرش را به طرف میز چرخاند؛ حالا دیگر غذایش حسابی سرد شده بود. یادش افتاد ساعت ۵ وقت دکتر داشت.یک لحظه فکر کرد نوبتش را کنسل کند.به طرف یخچال رفت؛ غذای روی میز را دید.باید برای رفتن آماده میشد.به مطب که رسید، دو نفر قبل از او نشسته بودند.روی صندلی نشست و سرش کمی عقب رفت.منشی پرسید: «نوبت داشتید؟»جوابی نشنید.دوباره سؤالش را تکرار کرد.مرد کناری از روی صندلی نیمخیز شد.منشی قبل از آنکه به طرفش برود، دکتر را صدا کرد.دکتر چند بار نبضش را گرفت. گوشی را روی سینهاش گذاشت؛ علائم حیاتی نداشت.کیفش را گشتند و کارت شناساییاش را پیدا کردند.منشی به لیست اسامی نوبتها نگاه کرد؛ خودش بود.لیلا طوفانی#داستانکهای_من

