از مدتها پیش، در جریانِ تلاشهای مریم خانم برای کمک به خانوادهای شاملِ مادری زمینگیر و یک فرزندِ مع…
انتشار: 2026/07/30 19:34 UTCدریافت: 2026/08/15 02:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:13 UTC
از مدتها پیش، در جریانِ تلاشهای مریم خانم برای کمک به خانوادهای شاملِ مادری زمینگیر و یک فرزندِ معلول هستم. کمکهایی که فقط هم مالی نیست و با تمام قلبشان خواهرانه وقت و دل میگذارند که از رنجهای این خانواده کم کنند.چند روزی است درگیرِ تامینِ ودیعهی مسکن برای این خانواده هستند. با توجه به اوضاعِ اقتصادیِ اینروزها، کار گره خورده. آیدیشان را میگذارم. اگر تمایل داشتید برای هر کمکِ مالی یا فکری که از دستتان برمیآید به ایشان پیام بدهید. گلهای گُلید 🌿@m_mirzaii660@RadioLoo حمید باقرلو
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 3 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — RadioLoo
یکی که نمیشناختمش در اینستاگرام برایم فیلمِ یک مسابقهی اسبدوانیِ انگلیسی فرستاده بود و نوشته بود "الوعده وفا". زدم جلو ببینم نکتهاش چیست. چیزی نفهمیدم. صفحهاش را باز کردم. تا دیدم شناختمش. کلی سپید دویده بود لای انبوهِ موهای خرماییش. یک کاپ دستش بود. کنارش یک اسبِ کَهَر. و در تابلوی توی دستش، عکسِ مردی بود عینهو جوانیهای جمشید هاشمپور، یک دختربچه هم قلمدوشش.***پسرهای فامیل اسمش را گذاشته بودند "زری خُله". خُل نبود. خدای ریاضی بود. میگفتند "زری خُله" چون شبیهِ دخترها نبود. چهرهای معمولی و هیکلی مردانه داشت. چهارشانه و استخواندرشت و قدبلندتر از همهی پسرهای فامیل. صورتِ بزرگ و دستهای درشتی داشت. دخترِ زنی بود که عمویم در دورانِ ماموریتش در گنبد کاووس از آنجا گرفته بود. دخترهای فامیل توی جمعِ خودشان راهش نمیدادند و دوستی در فامیل نداشت.همسن بودیم. سال کنکورمان بود. عمو ازش خواسته بود به من ریاضی درس بدهد. آدم در آن سن راحت عاشق میشود. و آن روزی یک ساعت ریاضی توی اتاقش کارِ خودش را کرد. کلا دخترها توی خلوت، یک آدمِ دیگرند. قشنگترند. و البته این هم تاثیر داشت که توی جمعِ فامیل، روسریاش را سفت میبست، و پیش من نه. پسرهای فامیل، خرمنِ موهای مجعدِ خرماییاش را ندیده بودند.***عهد کرده بودم امروز بگویم. اواخر خرداد بود. پنکه میچرخید و حرفهایی که آماده کرده بودم هم توی سرم. کلا که ریاضی توی سرم نمیرفت، آن روز بیشتر. یک چیزی را چندبار گفت و نفهمیدم. از پای تخته وایتبردی که روی دیوار اتاقش آویزان کرده بود و روی آن به من درس میداد آمد سمتم. با انگشتِ وسطِ بلندش چندبار تقتق کوبید توی سرم، خندید گفت: چرا هیچی توی سرت نمیره یاکریمِ گیج؟و من عاشقِ این بودم که برای من اسم گذاشته بود. دوباره برگشت رفت پای تخته. عاشقِ معلمبازی بود. یک چیزی نوشت گفت: اینو جواب بِده. بخدا اینو گاو هم میتونه جواب بِده!نگاهش کردم. حرفم هی تا نوکِ زبانم میامد و برمیگشت. با تعجب گفت: چرا اینجوری نگاه میکنی؟صدای درِ حیاط آمد. از پشتِ توری پرده، عمو و مادر زری را دیدم که آمدند داخل. عمو در زد آمد توی اتاق. سلام کردم. جواب داد. برگشت سمت زری گفت: زری خوشگلهی خودم چطوره؟ از اون بستنیا که دوست داری گرفتم. بیارم؟زری همانجوری که رو به تخته بود گفت: نه الان دارم درس میدم. صدبار گفتم وسط کلاسم نیاید.عمو گفت: آخ ببخشید. آره گفته بودی. پیر شدم دیگه، یادم میره. میذارم یخچال. ببین کل محل رو گشتم همون طعمی که دوست داری رو پیدا کردم. بخوریا.زری بدونِ اینکه عمو را نگاه کند سر تکان داد.عمو نگاهم کرد گفت: کرهخر! تو هم یاد بگیر دیگه! خسته کردی زری خوشگلهی منو!خندیدم. عمو در اتاق را بست رفت. گفتم: چرا از عموم خوشت نمیاد؟ باحاله که.گفت: مهربونه، میدونم دوستم داره، ولی هروقت کنار مامانم میبینمش جیگرم خون میشه. بابامو باید میدیدی آخه.گفتم: بابات چه شکلی بود؟چند ثانیهای سکوت کرد. بعد همانجوری که پای تخته پشتش به من بود آرام گفت: قدبلند بود. از این در توو نمیومد. هم مربی اسب بود، هم قهرمان کورسِ گنبد. میدونی چندتا اسب داشتیم؟گفتم: چندتا اسب داشتید؟برگشت سمتم. با شوق گفت: هشت تا اسبِ مسابقه داشتیم. سه تا کُرّه که از ترکمنستان آدم میومد فقط ببیندشون. هشت تا اسب مسابقه، سه تا کُرهی نشوندار. میفهمی این یعنی چی؟با تردید گفتم: یازدهتا اسب داشتید. خیلیه.برگشت سمت تخته و آرام گفت: نمیفهمی یعنی چی. باید اهل گنبد باشی بفهمی اینی که گفتم یعنی چی... من اینارو به هرکسی نمیگما. دوستامم نمیدونن.نمیدانم چه شد که از دهنم پرید: دوست هم داری؟چندثانیه مکث کرد. بعد با خجالت گفت: تهران نه. گنبد یکی داشتم.گفتم: چی شد اسباتون؟گفت: فروختیم واسه خرج درمونِ بابا. خیلی پول میشد. بابا رو بردیم انگلیس. سه ماه انگلیس بودیم. اونجا عاشق اسبن. یهبار اوایلِ درمانش که بابا هنوز میتونست راه بره رفتیم تماشای مسابقاتِ یورک. به پای مسابقههای گنبد نمیرسه، ولی خوبیش اینه که زنها هم میتونن مسابقه بدن.بلند شدم رفتم کنارش. دستهایش را گرفتم گفتم: من گواهینامه گرفتم. عمو ماشینشو میده بِهِم. میخوای اجازهت رو از مامانت بگیرم ببرمت گنبد سرِ خاکِ بابات؟گفت: نتونستیم برگردونیمش. از اونهمه پولِ اسبها، فقط انقدری مونده بود که من و مامانم برگردیم. بابا رو یهخیریهای همونجا دفن کرد.گفتم: یه روز انقدر پولدار میشم میبرمت انگلیس سر خاکِ بابات... یهچیزی هم میخواستم بگم.گفت: چی؟گفتم: خیلی دوستت دارم.چند ثانیهای در سکوت نگاهم کرد. دستهای بزرگش را دور شانهام حلقه زد و محکم بغلم کرد. در گوشم آرام گفت: اگه یه روزی بدونم اول میشم اسم تو رو میذارم روی اسبم.***ویدئو را دوباره باز کردم. روی صفحه زوم کردم. جلوی نامِ اسبِ برنده، نوشته بود Yakarim.@RadioLoo حمید باقرلو
با دوستانم در رادیولو: کتابِ "کنار برکه" را خواندهام. حتی اگر نوشتهی دوستم نبود قطعا خواندنش را پیشنهاد میکردم. یکی از پیچیدهترین ذهنهایی که تا حالا دیدهام، عمیقترین معنای عالَم را در سادهترین و شیرینترین حالتش نوشته. اگر بچهای در اطرافتان دارید تهیه کنید و هدیه بدهید و دانهی مِهری که در کتاب هست را در دلش بکارید. اگر نه، تهیه کنید و برای خودتان بخوانید. برای آن کودکی که شاید کسی حواسش نبوده برایش کتابکودک بخرد و هنوز جایی در عمقِ وجودتان نشسته و منتظرِ شنیدنِ یک قصهی خوب است. مطمئنم "کنار برکه" را دوست خواهد داشت و تا ابد در یادش خواهد ماند.با سعیده علیزاده: دوستِ عزیزم، رفیقِ جانم، قوموخویشِ روحم، سعیده جان، یقین دارم اگر روزی نامم بر کتابی چاپ شود، بیش از امروز خوشحال نخواهم بود. و میدانی که این اغراق نیست... دلم میخواهد کتابت را و نام تو را که بر آن نوشته شده سخت در آغوش بفشارم، چون میدانم چقدر سختی کشیدی تا این کتاب چاپ شود. چون میدانم بینِ انبوهِ کارهای خانه و بچهها و کلی گرفتاریهای عجیبوغریب که سرِ چاپش پیش آمد، چقدر سخت بود خسته نشوی و دست از رؤیایت نکشی. انگار دنیا پشتش گذاشته بود ببیند یکی تا کجا پای عشقش میمانَد، و تو ماندی... کتابت شبیهِ هیچ کتابکودکی که تا حالا خواندهام نیست. نمیدانم در این اوضاعِ کشور چه خواهد شد، ولی مطمئنم روزی خواهد رسید که بسیار خوانده خواهد شد و دربارهی آن بسیار حرف زده خواهد شد... سرم تا سقفِ آسمان بالاست که دوستت هستم.@RadioLoo حمید باقرلو
دلم میخواست این اتفاق در روزهای بهتری میافتاد؛ روزهایی که دلم سبکتر بود.مثلاً پیش از زمستان امسال...نه نه، پیش از بهارِ چهارصد و چهار.نه... حتی پیش از چهارصد و یک.شاید هم خیلی قبلتر؛ پیش از سالِ نود و شش.نمیدانم.فقط میدانم اگر آن روزها این کتاب به دستم میرسید، بعید بود بتوانم آرام بنشینم.کتابها را از صندوق عقب ماشین بیرون نمیآوردم، باک را پر میکردم، یک دست لباس، یک کیف کوچک و کارتی با اندکی پول برمیداشتم و فلشی را که به اندازهی چند هزار کیلومتر جاده، موسیقی در خودش جا داده بود، به ضبط ماشین میسپردم.بعد راه میافتادم.از شهری به شهری دیگر، از روستایی به روستایی دیگر.به هر کودکی که میرسیدم، کتابی به دستش میدادم و همانجا منتظر میماندم تا ورقش بزند.چشم از صورتش برنمیداشتم؛ میخواستم ببینم هر جمله که میخوانَد، هر تصویر که نگاه میکند، چه تغییری در چشمهایش مینشیند، کجا لبخند میزند، کجا مکث میکند و کجا بیآنکه خودش بداند، صورتش آرامتر میشود.فکر میکنم از تماشای همان چند دقیقه، بیشتر از هر چیز دیگری لذت میبردم.اما گاهی با خودم فکر میکنم شاید این هم فقط یک خیالِ شیرین است.شاید اگر این سالها را با همهی تلخیهایشان زندگی نکرده بودم، اگر از تمام این مسیر عبور نکرده بودم، اصلاً آدمی نمیشدم که این داستان را بنویسد. شاید این قصه هرگز متولد نمیشد. شاید هیچوقت جرئت نمیکردم آن را به دست چاپ بسپارم و به هر شکلی که شده، به همین کتابی تبدیلش کنم که امروز پیش روی من است.شاید بعضی رؤیاها، درست در زمانی به دنیا میآیند که آدم، دیگر توانِ رؤیایی بودن ندارد.#سعیده_علیزاده #پناه_بر_قلم #panahbarghalam
دو پست بعدی را از کانالِ "پناه بر قلم" (سعیده علیزاده) فوروارد میکنم:@PanahBarGhalam
خیلیهایمان از اینروزها جان به در خواهیم برد، اما وقتی تمام شود نمیدانم چندتایمان روحش را از این تاریکخانه به سلامت عبور داده. البت که تقصیر ما نیست. خب سخت است بارِ شیشهی گلاب از این سنگلاخ رد کردن. بالاخره میشکند چندتاییش. سخت است کودکِ مهر و عاطفه را….
