🍀 پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!خدا قبول کرد و ب…
انتشار: 2026/07/02 11:14 UTC
🍀 پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش می رود...پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن خانه اش کرد..!رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو پخت.سپس نشست و منتظر ماند...چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد...پیرزن با عجله به سمت در رفت و اون رو باز کردپیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهدپیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بستنیم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز کرداین بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش دهدپیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشتنزدیک غروب بار دیگر درب خانه به صدا در آمداین بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخردپیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کردشب شد و خدا نیامد...!پیرزن با یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دیدپیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!خدا جواب داد:بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی...!بیایید بیشتر از قبل مراقب رفتار هامون باشیم@rahenejat777

