داشتم توی مغازهی روغنی و دودهزدهی شاپور فنرساز سیبکهای کهنه را با بنزین شستوشو میدادم و به سخ…
انتشار: 2026/05/22 06:54 UTCدریافت: 2026/08/22 00:51 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 00:51 UTC
داشتم توی مغازهی روغنی و دودهزدهی شاپور فنرساز سیبکهای کهنه را با بنزین شستوشو میدادم و به سخنرانی پرشورش گوش میکردم...چهارده ساله بودم و طرح کاد مزخرفی بود که مجبورم میکرد هفتهای یک بار توی آن مغازه سیبک بشویم تا کار و دانش را با هم یاد بگیرم و سال شصت و دو بود و ولولهای بود و جنگ بود...هم در جبهه، هم در خیابان...شاپور فنرساز معتقد بود که سیاست همین است.سرت را بیانداز پایین و سیبکت را بشور و کاری به این چیزها نداشته باش.حقی وجود ندارد.حق با قویترهاست.برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی و ببو نباش... زور کسی به اینها نمیرسد چون هم پول دارند هم اسلحه و هم حمایت خیلی از مردم را...نگاه کن که چطور همین همکلاسهایت توی جنگ و خیابان کشته میشوند اما باز هم شعار جنگ جنگ میدهند... قدرت یعنی همین...دل من اما با حاجی گیاهی بود که یک دورانی هم توی خارج درس مهندسی خوانده بود اما ناگهان رها کرده بود و برگشته بود و فروشگاه لوازم خانگی داشت و آدم مرتب و تر و تمیز و اتو کشیدهای هم بود اما چون مغازهاش توالت نداشت مجبور بود گاهی به گوشهی مغازه بخزد و توی سطل ماست کهنه خودش را خلاص کند... حاجی گیاهخواه میگفت قاطی این بازیها نشوی ها.. همهاش الکیست.. همهشان سر و ته یک کرباسند.این مملکت باید بدست آدم حسابیها و درسخواندهها و عاقلها اداره بشود نه این شپشوها... بعد آروغش را که بوی الکل میداد در هوا رها میکرد و سلام و علیکی با استوار کچل میکرد و بلافاصله فحشی توی هوا ول میکرد.مغازه بوی شاش شنبلیلهای میداد و مشتری خاصی هم نداشت ولی جنسهای لوکس و گرانی داشت که آن روزها پول اغلب مردم به خریدنش نمیرسید... جعفر آقا هم نصیحتم میکرد که خیلی با این گیاهی شمر و بی خدا همصحبت نشوم چون آدم بی ایمان از سگ هم نجس تر است.البته خودش عرقخور قهاری بود و به اینها فحش میداد و اعتقاد داشت یک روز بالاخره شاه بر میگردد و فیلمهای گوگوش دوباره نمایش داده میشوند و مملکت حساب و کتاب و صاحب پیدا میکند... ولی خب... آدم بی اعتقاد از سگ هم نجستر است... خدا بیآمرز تا روز رفتن منتظر برگشتن شاه بود و باز شدن عرق فروشیها... و با وانت کهنهاش بار جابجا میکرد...شبها آخر وقت عزیز کوماندو سری به مغازهی پدر میزد.مرد قوی هیکلی بود و عینک کائوچویی میزد و بسیار دانشمند بود.هر شب ساعت ده، گزیدهی اخبار را برای من و پدر میگفت.آن وقتها که برنامهی شصت دقیقهی بی بی سی نبود و رادیو و تلویزیون پر بود از انجز انجز وعده، اخبار عزیز کوماندو موهبتی بود...شغل عزیز کوماندو معلوم نبود اما وضعش بد نبود.زمان شاه کمونیست بود و عرق میخورد و سرود میخواند.انقلاب که شد ناگهان کوماندو شد و رییس شد و با ژ ۳ دنبال ضد انقلاب میگشت... بعد ناگهان رفت توی کار ساختمان و از سیاست کناره گرفت و به شاه و کمونیست و اینها فحش میداد... گویا ورشکست هم شده بود ولی هر شب ساعت ده گزیدهی اخبار را برای من و پدر میگفت تا روشنمان کند...نه پدر روشن شد نه من سیبک شور فکوری... پدر تا دم رفتن برنج و لوبیا و پفک فروخت و تماشا کرد.من هم قرص نوشتم و آمپول زدم و حرفهای شاپور و جعفر و گیاهی و عزیز کوماندوها را شنیدم اما هیچوقت نتوانستم به هیچکدامشان گوش بدهم... تماشا کردم تا بگذرد... و تمام شود...T.me/rAheomid

