۞ یک بار که همراه حاج هادی ابهری به کربلا مشرّف شده بودیم، حزن شدیدی مرا احاطه کرد به نحوی که حتّی…
انتشار: 2026/06/29 07:00 UTC
۞ یک بار که همراه حاج هادی ابهری به کربلا مشرّف شده بودیم، حزن شدیدی مرا احاطه کرد به نحوی که حتّی حال گریه هم نبود. لذا با همین گرفتگی روحی در خانه ماندم و حاج هادی از من پذیرایی میکرد و گاهی هم تنها به حرم مشرّف میشد. یک روز به طوری که من هم میشنیدم، با خودش گفت: بد نیست برویم بیرون کمی قدم بزنیم. من هم همراه او راه افتادم و با هم از خیابان جلوی حرم حضرت ابوالفضل علیه السّلام به طرف خارج شهر رفتیم. در کنار جاده زراعتکاری بود. بیاختیار کنار بوتههای باقلا نشستیم. معروف است که بوتهی باقلا غمآور است. تا من به این نکته توجّه کردم، غم روی غمم آمد و بغضم ترکید و چند قطره اشک از چشمم جاری شد و دلم کمی باز شد. بلند شدیم و مقدار دیگری قدم زدیم. این بار کنار گلهای بنفشه نشستیم که بهجتآور است. حالم کاملاً عوض شد و آن حالت گرفتگی روحی کاملاً از بین رفت. حاج هادی هم چپقی چاق کرد و کشید. بعد راه افتادیم به سمت داخل شهر. وقتی داخل شهر شدیم، دیدم همهی مردم مشغول خانه تکانی و تمیز کردن منزلهایشان هستند. گویا خود را برای پذیرایی از مهمانی آماده میکنند. ابتدا فکر کردم مقصود از این مهمان حاج هادی است. تا این خطور از ذهنم گذشت، حاج هادی متوجّه شد و صلوات فرستاد و دو زد و از من فاصله گرفت؛ یعنی آن مهمان من نیستم. در این حال کسی به من گفت: امّا هیچ کس مثل این آقا از این مهمان پذیرایی نکرده است. این را که شنیدم، سرم را برگرداندم که یکباره نگاهم به گودی قتلگاه افتاد و بدنهای قطعه قطعه شده و سرهای مطهّر را دیدم. با دیدن این صحنه حالم منقلب شد و نزدیک بود از حال بروم و به زمین بیفتم که حاج هادی متوجّه شد و کمکم کرد به دیوار تکیه کنم تا به حال بیایم.▪️عارف بالله مرحوم حاج اسماعیل دولابی▪️📗 مصباح الهدی تٱلیف استاد مهدی طیّب@ahlevela_channel