#داستان مریم وعباس #قسمت بیست ششم دوباره دلم پر از شوق زندگی شده بود و هر روز ساعتها میرفتم اتاق بچ…
انتشار: 2026/06/20 23:00 UTC
#داستان مریم وعباس #قسمت بیست ششم دوباره دلم پر از شوق زندگی شده بود و هر روز ساعتها میرفتم اتاق بچه و با وسایلها وقت میگذروندم و تمیزشون می کردم .. نزدیک موعد ماهانه ام که شده بود ، زود زود به دستشویی میرفتم و خودمو چک میکردم .. اون شب موقع خواب وقتی…#داستان مریم وعباس #قسمت بیست و هفتم همه چیز خوب بود و نگرانی وجود نداشت و این بار حتی من و عباس همه چی رو هم محدودتر کردیم که مبادا برای بچه اتفاقی بیوفته ...چهار ماهم بود و کنار هم خوابیده بودیم . قرار بود فردا بریم سونوگرافی تعیین جنسیت .دستم روی شکمم بود و تو دلم قربون صدقه ی بچه مون میرفتم .. عباس هم تو فکر بود و هر دو سکوت کرده بودیم .. یهو هر دوتا خواستیم حرف بزنیم .. عباس گفت مامانا مقدمن .. اول تو بگو ..برگشتم طرفش و گفتم اگه بچمون دختر باشه چیکار کنم؟ تمام وسایلش آبیه...عباس خندید و گفت مریم اینم سوال داره ؟ روزی که زایمان کردی تا برسید خونه هر چی لازم داره یه رنگ دیگه میخرم .. نگران نباش ..صورتش رو بوسیدم و گفتم فدای بابای مهربون بشم من ..عباس انگار تو فکر بود لبخند کمرنگی زد .. دستم رو کنار صورتش گذاشتم و گفتم خوب حالا تو بگو.. چی میخواستی بگی ..عباس نفس بلندی کشید و گفت مریم ... اگر... اگر بچمون یه ایرادی داشته باشه ، تو بازم دلت میخواد نگهش داری؟؟به قدری از این سوال جا خوردم که بلند شدم نشستم و گفتم یعنی چی؟ چه ایرادی؟؟عباس گفت چه بدونم ، مگه فرقی هم داره ، مشکل مشکله دیگه ..جفت دستهام رو گذاشتم روی شکمم و گفتم زبونت رو گاز بگیر .. من مطمئنم بچم صحیح و سالمه ، اگر هم مشکلی داشت باز همین قدر دوسش دارم ..عباس آروم بازوم رو کشید و بغلم کرد، از سرم بوسید و آروم گفت مهربونم..فردا برای تعیین جنسیت رفتیم این بارهم بچمون پسر بود .. عباس میخندید و میگفت خدا با من بود وگرنه کلی خرج رو دستم میوفتاد.. سونوگرافی رو پیش دکتر بردیم .. عباس پرسید خانم دکتر مشکلی نیست ؟ بچه سالمه؟دکتر عینکش رو جابه جا کرد و گفت این یه سونوگرافی معمولیه...نگاه دوباره ای به برگه سونوگرافی انداخت و گفت تا اونجایی که نشون میده بله .. یه پسر ۱۵ هفته است با قد و وزن نرمال ..عباس الهی شکری گفت .. وقتی از مطب بیرون اومدیم پرسیدم عباس .. چرا اینقدر نگرانی بچمون مشکل دار بشه؟؟ از حرفات استرس میگیرم ..دستمو گرفت و گفت فکر کردی فقط مامانا نگران میشن .. باباها هم همه ی فکر و ذکرشون سلامت بچه شونه ..کار هر روزم دعا کردن بود که این بار مشکلی پیش نیاد .. دفعه ی پیش هفته ی بیست و چهارم بود که اون اتفاق افتاده بود .. هر چه به بیست و چهار هفتگیم نزدیکتر میشدم استرسم بیشتر میشد و بیشتر مراقبت میکردم .. حتی خم نمیشدم از زمین چیزی بردارم .. هفته ی بیست و چهار تموم شد و من مطمئن شدم که دعاهام برآورده شده ..اواخر هفته ی بیست و ششم بودم .. دو روزی بود خونه ی مامان بودم تازه نهار خورده بودیم و من روی مبل نشسته بودم که یهو درد شدیدی توی دلم پیچید ...ادامه دارد❤️

