#داستان مریم وعباس #قسمت سی وچهار کمی عقبتر رفتم و گفتم زنعمو جان من و عباس با این مشکلمون کنار اوم…
انتشار: 2026/06/27 20:51 UTC
#داستان مریم وعباس #قسمت سی وچهار کمی عقبتر رفتم و گفتم زنعمو جان من و عباس با این مشکلمون کنار اومدیم و ترجیح دادیم به جای بچه، همدیگر رو داشته باشیم.. شما اینقدر خودتون رو اذیت نکنید... زنعمو دستم رو گرفت و آروم گفت نمیبینی از وقتی که امیرعلی به دنیا اومده…#داستان مریم و عباس#قسمت سی وپنججوابی ندادم .. زنعمو دستم رو فشار داد و گفت چی میگی ؟دستی رو عقب کشیدم و گفتم فردا بهتون خبر میدم ..زنعمو چشمهاش برقی زد و گفت میبینی زندگیتون چه شور و شوقی میگیره .. فردا بهت زنگ میزنم ..توان نداشتم از روی صندلی بلند بشم .. نمیدونم چقدر از رفتن زنعمو گذشته بود که منشی به در ضربه ای زد و گفت خانم اصلانی وقت کلاستون تموم شده .. گفتم بهشون بگو برن..منشی قدمی به سمتم برداشت و نگران پرسید اتفاقی افتاده؟ رنگتون پریده..نفس بلندی کشیدم و گفتم فعلا نه ..هیچی نشده ..اون شب مدام تو فکر بودم .. زل زده بودم به عباس که تلویزیون نگاه میکرد و تو ذهنم فکرهای زیادی میچرخید .. عباس قبول نمیکنه؟.. از کجا میدونی شاید الان از قول و قراری که باهام گذاشته پشیمونه؟.. اصلا شاید خودش به مادرش گفته ...با خوردن کوسن بهم ، از فکر پریدم و گفتم چیه؟؟عباس گفت خودت چیه؟؟کجایی ، صدات میکنم جواب نمیدی؟؟ یه چای بیار ، خودت هم بیا کنارم بشین.. چرا رفتی دور نشستی؟یه لیوان چای ریختم و دادم دست عباس و گفتم خسته ام میرم بخوابم ..روی تخت دراز کشیدم .. ته قلبم ولی نوید میداد که عباس راضی نمیشه من برنجم .. اصلا به زنعمو میگم باشه ، بزار به عباس بگه و عباس مثل دادی که سر مامانم زد رو سرش بزنه و زنعمو هم دیگه از این پیشنهادها نده ...با این فکر بی اراده لبخندی زدم .. عباس خم شد روم و گفت پیش من خسته ای اومدی اینجا واسه خودت جوک تعریف میکنی و میخندی...عباس فهمیده بود یه چی شده ... بخاطر همین بیشتر از شبهای قبل بهم محبت کرد و دلم رو بیشتر قرص کرد ..روز بعد کلاس نداشتم و تا ظهر خواب بودم .. ظهر با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم .. بدون اینکه ببینم چه کسی پشت خطه ، تماس رو برقرار کردم ..زنعمو بود .. اجازه ندادم سوالی بپرسه و بعد از احوالپرسی گفتم زنعمو من راضیم ، شما ببین عباس راضی میشه ..زنعمو از خوشحالی کلمات رو چند بار چند بار تکرار میکرد و قربون صدقه ام میرفت .. گوشی رو که قطع کردم رفتم حمام و دوش گرفتم ...خودم هم منتظر بودم عکس العمل عباس رو ببینم ...شام میپختم که عباس زنگ زد و گفت کمی دیر میام .. مامان زنگ زده میگه کار واجب دارم حتما یه سر بیا ...با این که میدونستم ولی یک لحظه حس کردم زانوهام خالی شده و توان ایستادن ندارم ..همونجا نشستم و گفتم باشه .. برو .. خداحافظ...و گوشی رو قطع کردم...#ادامه دارد❤️

