#داستان مریم و عباس #قسمت سی وپنج جوابی ندادم .. زنعمو دستم رو فشار داد و گفت چی میگی ؟ دستی رو عقب…
انتشار: 2026/06/28 22:15 UTC
#داستان مریم و عباس #قسمت سی وپنج جوابی ندادم .. زنعمو دستم رو فشار داد و گفت چی میگی ؟ دستی رو عقب کشیدم و گفتم فردا بهتون خبر میدم .. زنعمو چشمهاش برقی زد و گفت میبینی زندگیتون چه شور و شوقی میگیره .. فردا بهت زنگ میزنم .. توان نداشتم از روی صندلی بلند…#داستان مریم وعباسقسمت سی وششهمونجا نشسته بودم و زل زده بودم به دیوار روبه روم .. هر لحظه ، عباس رو تصور میکردم که چه واکنشی ممکنه نشون بده .. اگر قبول کنه چی.. نه .. نه ... مطمئنم عصبانی میشه و اجازه نمیده مامانش ، حرفش رو تمام کنه...نفهمیدم چقدر گذشته بود و چه مدت تو همون حالت نشسته بودم که در خونه باز شد و عباس وارد خونه شد ..دستش رو تو هوا تکون داد و دوید سمت آشپزخونه و گفت مریم ... نمیبینی مگه خونه رو دود گرفته ...غذا سوخته بود و کل خونه رو دود گرفته بود .. عباس پنجره ها رو باز کرد و گفت خوبه رسیدم وگرنه تو همین دود خفه میشدی ...بلند شدم و ایستادم ... همین که عباس برگشت و نگاهم کرد اشکهام روی گونه هام سر خورد .عباس اومد نزدیکم و بغلم کرد و دستش رو پشت کمرم بالا و پایین برد .. سرم رو تکیه دادم روی سینه اش و تو دلم تکرار کردم عباس نکن اینکار رو من میمیرم ... بگو که قبول نکردی ..عباس از روی موهام بوسید و گفت تا حالا بهت میگفتم مریم گلی ، ولی مثل اینکه باید اسمت رو عوض کنم .. مریم دیوونه بیشتر بهت میاد ...با این حرفش بین گریه ، خندیدم ...عباس از شونه هام گرفت و کمی منو عقب برد و تو چشمهام نگاه کرد و گفت کدوم زن عاقلی اجازه میده شوهرش بره زن دوم بگیره ؟+مگه تو بچه نمیخواهی؟ خواستم تو به آرزوت برسی ...عباس دماغم رو گرفت و آروم فشار داد .. دستش کمی خیس شد .. دستش رو زود عقب کشید و صورتش رو جمع کرد و گفت اه .. اه.. حالم بهم خورد .. برو اون دماغت رو بشور ..گفت و خودش رفت دستشویی و دستهاش رو شست .. صورتم رو با دستمال پاک کردم .. هنوز نمیدونستم عباس قبول کرده یا نه ؟از دستشویی بیرون اومد و با لبخند گفت حالا شام چی بخوریم؟؟جوابی ندادم و فقط نگاهش کردم .. عباس اومد کنارم نشست و دستش انداخت روی شونه ام و گفت حقته که امشب گرسنه بمونی ولی دلم نمیاد و زنگ میزنم پیتزا سفارش میدم .. بازم جواب ندادم .. عباس لبخندش رو جمع کرد و سرش رو آورد جلوی صورتم و گفت قبول نکردم .. تموم شد رفت ..موبایلش رو درآورد و غذا سفارش داد ..انگار خون تو بدنم دوباره جریان گرفت و تنم گرم شد ...

