#داستان مریم وعباس #قسمت سی وهفتم به قدری خوشحال بودم که انگار دوباره و به تازگی به عباس رسیدم .. ل…
انتشار: 2026/06/30 19:59 UTC
#داستان مریم وعباس #قسمت سی وهفتم به قدری خوشحال بودم که انگار دوباره و به تازگی به عباس رسیدم .. لبخند پهنی زدم و پرسیدم دقیقا چی گفتی به مامانت؟؟ عباس کنترل تلویزیون رو برداشت و گفت دیگه ولش کن، حرفش رو نزن .. خودمم دیگه نمیخواستم این موضوع کش پیدا کنه…#داستان مریم و عباس#قسمت سی وهشت"عباس"ماشین رو روشن کردم و بدون این که نگاهش کنم گفتم مادر دیگه.. میگه فکر پیریتون باشید..مریم کامل به سمتم چرخید و گفت تو چی گفتی؟؟نمیدونم چرا از مریم خجالت میکشیدم ..نمیتونستم نگاهش کنم .. کمی مکث کردم .. مریم ادامه داد هان؟؟+چیزی نگفتم .. دیدی که امشب تو وضعی نبود که بخوام بهش حرفی بزنم ..فکرم مشغول بود .. مشغول حرفهای مامان .. البته از همون روزی که برای اولین بار این پیشنهاد رو شنیدم فکرم درگیر شد .. تا قبل از اون هیچ وقت به فکر بچه نبودم ولی از اون روز هربار که بچه ای رو میدیدم و یا هربار که امیر علی رو بغل میکردم یه چیزی مثل خوره میوفتاد تو فکرم که منم اگر بخوام میتونم صاحب یکی از این بچه ها بشم .. مهم مریم بود که گفته بود راضیه .. میدونستم براش خیلی سخته ولی وقتی بچه ای وارد زندگیمون میشد همه چیز رو فراموش میکرد ...تو ماشین مریم حرفی نمیزد و منم ترجیح میدادم سکوت کنم .. این سکوت تا موقع خواب ادامه داشت .. چند دقیقه ای بود که تو رختخواب بودیم، مریم چشمهاش رو بسته بود ولی میدونستم بیداره .. نگاهش کردم .. حس کرد و چشمهاش رو باز کرد .. سرش رو تکون داد وپرسید چرا نمیخوابی؟؟نفس بلندی کشیدم و گفتم میخوام یه چی بگم ولی ...مریم نزاشت حرفم تموم بشه و دوباره چشمهاش رو بست و گفت راضی شدی زن بگیری؟؟تعجب کردم .. از سکوتم فهمیده بود ..دستم رو بردم لای موهاش و گفتم تو بگی نه عمرا این کار رو نمیکنم ... واسه من تو مهمی.. بچه بیاد تمام اون اتفاقها رو فراموش میکنیم ..مریم بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه گفت من که همون چند ماه پیش بهت گفتم راضیم .. من میدونم تو چقدر عاشق بچه ای ...پیشونیش رو بوسیدم و گفتم قربونت برم .. جبران میکنم .. دنیا رو به پات میریزم .. فکرشو کن مریم، تو شناسنامه هامون اسم بچه رو مینویسند...مریم چشمهاش رو باز کرد و پرسید کسی رو هم انتخاب کرده؟؟#ادامه دارد❤️

