#داستان_زندگی #شهین #قسمت_سی سیاوش گفت :قدمش به چشم... _الان مریم کجاست؟ حالش خوبه ؟ _چه خوب که حا…
انتشار: 2026/08/18 17:38 UTCدریافت: 2026/08/19 17:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 17:10 UTC
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_سی سیاوش گفت :قدمش به چشم... _الان مریم کجاست؟ حالش خوبه ؟ _چه خوب که حالش رو پرسیدید ،گوشی رو میدم به خودشون باهاش صحبت کنید،از من خداحافظ... سیاوش گوشی رو سمت مریم گرفت، مریم مردد شروع به صحبت با بابا کرد.. من و سیاوش رفتیم…#داستان_زندگی#شهین#قسمت_سیویک_مریم اینجوری نبود،ما سه تا باهم بودیم و مریم از ما دوتا بالاتر بود،توی همه چی !!!خانواده شوهر اولش اینجوری به سرش آوردن..._در کل زیاد بله قربان گو بودن هم خوب نیست !_همه که مثل زن شما نمیشن ..._اونکه صد البته...نشستم و گفتم :ولی خدایی کی فکرش رو میکرد روزی که گفتن رضا اومده خواستگاری زهره و آقا بزرگ مخالفتش رو علنی اعلام کرد، اینجوری زندگی رضا به همه گره بخوره !!!_پس از اول هم مخالفش بودن ؟!_اره ،ولی خب بعد شد عزیز آقا بزرگ._کلا بچه زرنگه!!! منتهی از هوشش و زرنگی توی راه خلاف استفاده میکنه،اینکه میگم راه خلاف ،یعنی همین انتقام و انتقام گیری!!! اگه از همون اول بخشیده بود همه رو رفته بود پی زندگی،خودش حال و روزش بهتر از حالاش بود،بدون اینکه ذهنش مدام درگیر این باشه چطوری انتقام بگیره زندگیش رو پیش برده بود ،قطعا آدم موفقی میشد ...حالا چی همه دشمنش هستن و زندگی هم نداره !!!_اره این آتیش انتقام کار دستش داد..._خب دیگه هر کسی با طرز فکرش زندگی میکنه ....اون روزها گذشت... طی تماسهایی که با تهران داشتم فهمیده بودیم مریم طلاق گرفته و خونه قبلی عمو، رو که قبلا مستاجر داشت یه طبقه اش رو داده بودن به مریم و اون با پسرهاش اونجا زندگی میکرد زری میگفت :مصیب چند روزی رضا رو حتی بازداشتگاه هم فرستاده و بعد ازش تعهد گرفتن حتی صد متری مریم و بچه هاش هم نشه ..._تعهد داده ؟_اره دیگه !!!_باورش میکنید ؟_از ترس زندانم که شده اره..._ازش خبر داری ؟_شماله !!!چندباری بهم زنگ زد،میدونی شهین دلم برا اونم میسوزه ..._اره خب زندگیش رو الکی الکی تباه کرد ..._نمیدونم والا ...کارهای خیریه خوب پیش میرفت...آمنه کماکان تنها زندگی میکرد،چندتایی خواستگار مونس خانم براش فرستاده بود ،همه ادمهای خوب و مطمئن، ولی آمنه میگفت :از من گذشته!! حال و حوصله زندگی مشترک رو ندارم همینطور خوشم !مامان و بابا برای دو تا پسرها زن گرفته بودن و سرگرم نوه هاشون بودن مامان میگفت :از تو که آبی گرم نشد، به این دو تا گفتم باید ۱۰ تا نوه برام بیارن ...._بیچاره ها چه گناهی کردن !!!بچه مسیولیت و مشکلات داره !_شماها تنبلید ،وگرنه بچه بزرگ میشه ..._چرا خودت پس سه تا داشتی ؟!و اینجا مامان دیگه ساکت میشدزندگی من و سیاوش همونطور اروم و بی هیچ حاشیه ای میگذشت،درسته هیجان خاصی نداشت،ولی همون روال عادی برای من از هر چیزی دلچسب تر بود،سال ۹۵ من یه زن ۴۸ ساله بودم و سیاوش مرد ۷۳ ساله ...دیگه از لحاظ ظاهری هم تفاوت سنی ما مشخص بود و هر کسی ما رو میدید و میفهمید زن و شوهریم ،با تعجب نگاهمون میکرد ولی برای من اصلا مهم نبود ...یه روز عصر بهاری با سیاوش توی حیاط زیر درخت بید نشسته بودیم و سیاوش داشت میگفت :کل این محل رو زدن کوبوندن و آپارتمان ساختن !_فکر اقتصادیشون کار میکنه خب! _چیه تو هم فکر اقتصادیت به کار افتاده؟!_من؟ نه !!!من این خونه رو با هیچی عوض نمیکنم ..._یه روزی هم میگفتی خونه باغ رو با هیچی عوض نمیکنی، ولی چی شد ؟_خیلی وقته خونه باغ نرفتیم ..._اصلا خیلی وقته تهران نرفتیم ...صدای زنگ تلفن بلند شد و نگذاشت حرفم رو ادامه بدم،رفتم داخل و گوشی رو برداشتم صدای زری پیچید توی گوشی،ولی صداش عادی نبود گفتم:زری چیزی شده ؟!و همین کافی بود تا بزنه زیر گریه گفتم:زری حرف بزن چی شده ؟!صدای منصور اومد، انگار گوشی رو ازش گرفته بود سلام علیکی کرد و گفتم :زری چشه ؟_هیچی !!!راستش حال دایی جمال خوش نیست، زنگ زده بهتون خبر بده ...نشستم روی صندلی نزدیکم و گفتم: بابا چشه ؟!_نترس دختر دایی ،ناخوشه خواستیم خبر بدیم بیاید دیدنش ...نفهمیدم چطور خداحافظی کردم و همونطور بهتم برد سیاوش که تاخیر من رو دیده بود اومد داخل و گفت:شهین چته؟ کی بود !!!_هان؟ زری، نه منصور !!!_بالاخره زری یا منصور ؟!_سیاوش بابام ..._بابات چی ؟!_منصور گفت حالش خوش نیست ،بریم تهران ولی ...حتما حالش اصلا خوب نیست چون زری داشت گریه میکرد .خودم هم داشتم گریه میکردم سیاوش گفت :باشه اروم باش ،بذار من به منصور زنگ بزنم برو دست و روت رو بشور سیاوش کجا به منصور زنگ زد و نفهمیدم ،ولی من که از دستشویی بیرون اومدم داشت تلفنی بلیط رزرو میکرد گفتم :چی گفت منصور ؟!_باید بریم تهران ،حال بابات خوب نیست بهتره بریم ....سیاوش راستش رو بگو چیزی شده ؟_نه حالش خوب نیست دیگه ،وسایلت رو جمع کن سریع هوایی میریم ...دلم شور میزد، اینطور با عجله ولی به خودم دلداری میدادم که حالش خوب نیست !!!تهران که رسیدیم و رفتیم سمت خونه، دلم اشوب بود انگار سنگی برداشته بودن و باهاش دلم رو مالش میدادن...

