#داستان_زندگی #شهین #قسمت_آخر دلم میسوخت، آدم خوبی مثل آمنه حیفش بود،۶ ماهی که حالش بد بود رو پیش م…
انتشار: 2026/08/20 13:09 UTCدریافت: 2026/08/21 00:00 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 00:00 UTC
#داستان_زندگی #شهین #قسمت_آخر دلم میسوخت، آدم خوبی مثل آمنه حیفش بود،۶ ماهی که حالش بد بود رو پیش من بود،حتی یکبار یکی از اعضای خانواده اش سراغش رو نگرفت ...توی همون روزهایی که حالش بد بود، سند خونه اش رو داد به مونس خانم و گفت :وکالت تام دادم بهتون بفروشیدش،…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_اولاز اتاق بیرون اومدم و نگاهی به آفتاب کردم چشمهامو زد سرمو پایین انداختم دیگه وقتش بود تردید و کنار بزارم و کاری که مادربزرگم خواسته بود انجام بدم افسردگی و بیحالی مثل همیشه رو قلب و روحم چنگ انداخته بود ولی هر جوری بود خودمو قانع و مجبور کردم که راه بیفتم در و باز کردم و به سمت خونه مادربزرگ راه افتادم از خونه ما تا خونه مادر بزرگم راه زیادی نبودپیچ کوچه رو که رد کردم دیدم با اون جثه نحیف و قد کوتاهش تکیه زده به عصای رنگ و رو رفته اش دلم برای اون مظلومیت ومهربونیش ضعف رفت قدمهامو تند تر کردم و خودمو به مادر بزرگ رسوندم سلامی دادم و بغلش کردم خنده ملیحی کرد و گفت بلاخره اومدی گفتم اره ،تا صبح نتونستم از شوق دیدنش پلک بزنم تو ذهنم هزار تا چهره براش تصور کردم دل تو دلم نیست زودتر ببینمش مادر بزرگ خنده ریزی کرد و گفت عجله نکن میبینیش مادر بزرگ محبت عجیبی نسبت به همه داشت و همه اونو دوست داشتن پدرم تنها فرزند مادر بزرگم بود پدر بزرگم سالها پیش فوت کرده بود و مادر بزرگم به تنهایی با پدرم و دوقلوهای هووش چند سالی زندگی کرده بود تا اینکه بلاخره هووش چند سال بعد از جدایی از پدر بزرگم ازدواج مجدد کرد و اومد دنبال بچه هاش و اونا رو برد اما بخاطر علاقه شدید دو قلوها به مادر بزرگم مانع رفت و امد اونا با مادر بزرگم نشد و این دیدارها تا امروز هم ادامه داشت کمی که راه رفتیم مادر بزرگ برگشت نگاهی بهم کرد و گفت این کار و هم مثل بقیه کارها نصفه و نیمه ول نکنبعد مکثی کرد و گفت بنا به دلایلی که بعدا متوجه میشی دلم نمیخواست اینکار و تو بکنی اما اون اصرار داشت تو رو ببینه مادر بزرگم سالهای سال بود که با این پیر زن دوست بود و محبت عجیبی بینشون بود اما تا اون روز هیچ وقت نمیزاشت ما اونو ببینیم.مادر بزرگ حرف و عوض کرد و گفت این زن عزیزترین دوستی هست که من داشتم و دارم دلم میخواد کاری رو که ازت خواسته بخوبی انجام بدی مادر،مادر بزرگ راست میگفت من تو زندگی همیشه نصف و نیمه بودم علت این افسردگی و کسلی هم چیز خاصی نبود اما نمیدونم چرا این حس ول کنم نبود حتی با مشاوره رفتن و دارو خوردنم خوب نمیشدم مادر بزرگ ایستاد فهمیدم رسیدیم یه در کوچیک آبی رنگ که پر بود از برچسبهای نشت یاب تعمیر قفل و زنگ...استرس گرفتم مادر بزرگ اشاره کرد که زنگ و بزنم زنگ و زدم و در باز شد مشخص بود که منتظرمون بوده اروم در و هل دادم و به حیاط سرک کشیدم کنار کشیدم و مادر بزرگ وارد شد و پشت سرش من وارد حیاط شدم و در و بستم حیاط پر بود از درختهای نارنج و خرمالو پیر زن دم در وایساده بود و قیافه اش با اون چیزهایی که تو ذهنم تصور کرده بودم زمین تاآسمون فرق داشت قد کوتاهی داشت ولی قیافه اش با اینکه پر از چین و چروک بود شاداب بنظر میرسید صورت ظریف و مهربونی داشت پیرهن بلند سبز خوش رنگی پوشیده بود و با لبخند سلام دادجوری با مادر بزرگم سلام و روبوسی کرد که انگار سالهای سال بود که همو ندیده بودن بلاخره بعد سالها موفق شدم یار قدیمی مادر بزرگم و ببینم مادر بزرگمو هدایت کرد به طرف اتاق و رو به من گفت خوش اومدی دخترم باهاشون رفتم تواتاق اولین چیزی که توجهم و جلب کردقاب عکسهایی بود که روی میز چیده بودمحو زیبایی و حس خوب اون اتاق بودم مادر بزرگم گفت اینم نوه ام که مشتاق بودی ببینیش گفته بودم بهت که دست به قلمش خوبه گفتی میخوام داستان زندگیمو یکی بنویسه دیدم کی بهتر از فرنوش پیر زن نگاهی بهم کرد و گفت حوصله به پیر زن وراج که جز به جز زندگیشو به خاطر داره رو داری؟مادر بزرگ بعد کمی صحبت کردن و گلایه پادرد و کمر درد و سفارش فلان جوشونده و ضماد خداحافظی کرد و رفت من موندم و اون دو زانو جلوش نشستم و ضبط و روشن کردم و گفتم شدیدا مشتاق شنیدن داستان زندگیتون هستم بشقاب میوه رو جلوم هل داد و گفت چقد تو عجولی دختریه میوه بخور چند دقیقه ای سکوت بینمون بود و نمیدونستم از کجا شروع کنم که خودش پیشدستانه گفت چقد صورت جذابی داری خیلی مشتاق دیدنت بودم دستش و تو دستم گذاشت و گفت قدر این روزها رو بدون اگه عاشق نشدی هنوز فرصت زیاد داری برای عاشقی خوب دنبالش بگردته دلم خنده ای کردم و با خودم گفتم چه دل خوشی داره برعکس بقیه پیر زنها که تا حرف عشق و عاشقی میشد طفره میرفتن عجیب دلنشین در مورد عشق و عاشقی حرف میزدنگاهش سر خورد و روی قاب عکسهای رو میزنگاهم ناخودآگاه رفت سمت اونا و بین اونا دنبال عکس پیر مردی میگشتم که شاید همسرش باشه اما چیزی دستگیرم نشدگفت میخوام از اولش برات بگم چیزهایی که یادم نیست و از این و اون یه مقدار شنیدم ذوق زده گفتم. خیلی هم خوب و اون شروع کردمن ناز بانو هستم فرزند اول یه خانواده شش نفری اسم مادرم بدری و اسم پدرم علی اونطور که مادر و خانم جان. میگفتن من تو یه شب سرد برفی و با یه زایمان خیلی سخت بدنیا اومدم



