#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_ششم مونس از بچگی خونه زن عمو بزرگ شده بود و از همه لحاظ مع…
انتشار: 2026/08/23 20:06 UTCدریافت: 2026/08/24 10:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 10:10 UTC
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نازبانو #قسمت_ششم مونس از بچگی خونه زن عمو بزرگ شده بود و از همه لحاظ معتمدشون بود با اجازه پدرم مونس یکی از اتاقهای کوچیک و برای خودش کرد و وسایلشو برد اونجا خانوم جان کنار طلعت نشست و گفت جون تو و جون بچه های من امیدوارم خوشبخت…#سرگذشت#برشی_از_یک_زندگی#نازبانو#قسمت_هفتممادرم خیلی با سلیقه بود و همه کارها رو خودش انجام میدادیادمه خونه همیشه مرتب و تمیزز بود هیچ وقت خونمون به آشفتگی الان نبودحق با زن عمو بودمونس یه نفر بود و رسیدگی به ۶ نفر از پسش بر نمی اومدروزهای اخر اسفند مونس کلی لباس شست و تو حوض آب کشیداون کار میکرد و زن عمو یکسر کنارش غر میزد و با اون وزن زیادش دولا راست شدن خیلی سخت بود براش اما تا جایی که میتونست کمک میکرد و جور دختر تنبلش ومیکشیدزن عمو ددلش برای ما نمیسوخت اون نمیخواست اگه یه روز پدرم بخواد اونو با خانوم جان مقایسه کنه طرف سنگین ترازو مال خانوم جان باشه برای کارهای روزانه از آب حوض استفاده میکردن و هر موقع ااب حوض تمیز بود و هوا خوب زن عمو و مونس چادر میگرفتن و طلعت تو حوض خودشو میشست هوا که گرمتر شده بود ما هم بعضی وقتها تو حوض آب تنی میکردیم گاهی تا. عصر. تو حوض آب بازی میکردیم و بعد کنار حوض مینشستیم و همونطور که دندونامون از سرما بهم میخورد مونس لباسهامون عوض میکرد این شیرین ترین خاطره دوران کودکیم هست که بیادم میاد.دو هفته یک بار هم با خانم جان حموم میرفتیم اخرای سال شور و شوق عجیبی همه جا بودهمه مردم دنبال یه کاری با عجله اینور و اونور میرفتن این شوق استقبال از عید نمیدونم چیه که تا وقتی یادم میاد بوده و هست روزهای اخر سال در همه خونه ها باز بود اون روز ابراهیم پیشکار خانوم جان برای کمک به مونس به خونه ما اومده بودمن از لای در کوچه شلوغمون رو دید میزدم کوچه ما محل عبور اهالی روستا به سمت رودخونه بوداز این بدو بدوها دلم قنج میرفت دخترهای همسایه چادرشونو به کمرشون بسته بودن و برای کمک به مادرهاشون برای شستن لباس و فرش به سمت رودخانه میرفتن من و ملک ناز خیلی دلمون میخواست از خونه بیرون بریم و تو شادی بقیه سهیم بشیم دور و برمونو نگاه کردیم همه انقد مشغول کار بودن که حواسشون به ما باشه نادر برادر ضعیف و لاغرم جلوی نور آفتابی که به اتاق افتاده بود به خواب شیرینی رفته بودسعید هم کنار ابراهیم مشغول کمک به اهالی خونه بودوقتی اوضاع رو مناسب دیدیم اروم رفتیم سر گنجه و چند دست لباس تمیز برداشتیم و زیر لباسهامون قایم کردیم و رفتیم سمت در،سعید ما رو دید و گفت بیرون نرید پدر میاد و اگه خونه نباشید ناراحت میشه با اینکه از من کوچیکتر بود اما خیلی عاقلانه رفتار میکردبی توجه به حرفهاش دست ملک ناز و گرفتم و دوییدم سمت رودخونه صدای زن عمو رو شنیدم که داد میزد دور نرید حوصله تشر پدرتونو ندارم بعد هم با صدای بلند گفت اخر عمری له له توله های مردم شدم سعید و نادر گاهی به کوچه میرفتن و قبل از اومدن پدر برمیگشتن اما من و ملک ناز اجازه نداشتیم حس میکردیم از زندان آزاد شدیم بسرعت بسمت رودخونه میدوییدم.باد خنک به صورتمون میخورد و سر کیف می اومدم میخواستیم به دخترهای همسایه ثابت کنیم ما هم کار کردن بلدیم و حالا هم اومدیم لباس شستن هر کی از راه میرسید یه سکوی راحت پیدا میکردن و تشتشونو پر آب میکردن و شروع به شستن میکردن من و ملک ناز چیزی برای شستن لباسهامون نداشتیم کمی دور و برمونو نگاه کردیم و جایی رو پیدا کردیم و آروم لباسها رو از زیر لباسهامون دراوردیم صدای آب در بین هیاهو و سر و صدای ادما گم شده بودبین همسایه ها بی بی سار کلفت خونه خانم جان و هم دیدیم با تعجب نگاهی به ما کرد و گفت شما اینجا چیکار میکنیددست و پامونو گم کردیم و ملک ناز زود گفت زن عمو گفت لباسهای خودمونو بیاریم بشوریم عفت خانوم همسایه سر کوچه امون گفت وا چه بی انصاف حتی یه تشت هم به این بچه ها یه تشت هم ندادن کم کم همه زنها دور هم جمع شدن و هر کدوم یه چیزی میگفتن بی بی سار لباسها رو گرفت و تو تشت خودش شست و داد دستمون و گفت برید خونه دیگه همه نقشه هامون نقش بر آب شد و برگشتیم سمت خونه خداروشکر زن عمو تو اتاق بود و لباسها رو بین لباسهای رو بند پهن کردیمو پاورچین پاورچین رفتیم تو اتاقمون خیلی سردمون شده بود و دستهامون یخ زده بود اما پر از ذوق بودیم لحاف رو رومون کشیدیم و خوابیدیم اما نمیدونستیم که این کار یواشکی چقدر برامون قرار هست گرون تموم بشه غروب که از خواب بیدار شدیم صدای پدر می اومد که داشت تو حیاط با طلعت صحبت میکردحسابی گرسنه امون بودروزهایی که پدرم برای ناهار نمی اومد ما غذای درست و حسابی نمیخوردیم دیگه از ناز و نوازش مادرم خبری نبود که لقمه تو دهنمون بزاره و نازمونو بکشه.حتی قندون و هم از ما پنهون میکردن اینا همه دستورهای زن عمو بود چون میخواست از خرجی خونه که پدر هر روز به مونس میده چیزی برای طلعت پس انداز کنه پدر تا ما رو دید گفت مونس اگه شام آماده هست همینجا رو تخت پهن کن پدرم عاشق تمیزی بودمونس زود به مطبخ رفت❤️
