خودکشی روی مبل فروپاشی توهم مصونیت: از ویکتور یالوم تا رابین ویلیامز و کیومرث پوراحمد دکتر علی ثاقب…
انتشار: 2026/07/02 05:22 UTC
خودکشی روی مبل فروپاشی توهم مصونیت: از ویکتور یالوم تا رابین ویلیامز و کیومرث پوراحمد دکتر علی ثاقبی – روانپزشک، رواندرمانگر مرگ بعضی آدمها فقط یک خبر نیست؛ رخدادی است که تصویر ما از رنج، درمان، موفقیت، خلاقیت و انسان را مختل میکند. خبر خودکشی ویکتور…👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻بخش دوم (ادامه از پست قبل)بعدتر روشن شد که ویلیامز دچار دمانس با اجسام لویی بوده است؛ بیماری مغزی پیچیدهای که میتواند با اضطراب، افسردگی، اختلال خواب، توهم، نشانههای حرکتی و افت شدید کارکرد همراه شود. این دانسته، مرگ او را توضیحپذیرتر میکند، اما ساده نمیکند. نباید آن را فقط به افسردگی، فشار شهرت یا کلیشه دلقک غمگین فروکاست؛ همانطور که نباید بیماری عصبی را صرفا به استعارهای روانشناختی تبدیل کرد. ویلیامز انسانی بود با بدن، تاریخچه، روابط، خلاقیت، محبوبیت، رنج و بیماری منحصربهفرد خودش.اگر ویکتور یالوم ما را با محدودیت دانستن روبهرو میکند، رابین ویلیامز ما را با محدودیت خنداندن روبهرو میکند. یکی به جهانی تعلق داشت که رنج را نامگذاری میکرد؛ دیگری به جهانی که رنج را برای لحظاتی سبکتر میساخت. اما هر دو، یک پندار واحد را شکستند: نقش بیرونی انسان، نشانه ایمنی درونی او نیست.در ایران، خودکشی کیومرث پوراحمد همین پرسش را برای جامعه ایرانی ملموستر کرد. او برای بسیاری از ایرانیان فقط یک کارگردان نبود؛ نامش با قصههای مجید گره خورده بود: با کودکی، مدرسه، بیبی، خانه، اصفهان، شرمهای کوچک، آرزوهای ساده و صمیمیتی کمیاب در حافظه جمعی ایرانیان. برای نسلی از مخاطبان، قصههای مجید فقط یک سریال نبود؛ بخشی از حافظه عاطفی بود که در آن فقر میتوانست با کرامت روایت شود و گذر از دشواریهای زندگی با زبانی لطیف و کودکانه تصویر شود.شوک مرگ او از همینجا شکل گرفت: چگونه کسی که چنین جهان لطیف و انسانی ساخته بود، خود میتوانست به نقطهای برسد که ادامهدادن را ناممکن ببیند؟ پاسخ نباید این باشد که هنر نجات نمیدهد؛ پاسخ دقیقتر این است که هنر نیز بهتنهایی کافی نیست. هنر میتواند رنج را شکل دهد، خاطره بسازد، به زندگی معنا بدهد و حتی برای دیگران پناهگاه عاطفی ایجاد کند؛ اما هنرمند را از فرسایش، ناامیدی، تنهایی، بیماری، فشار اجتماعی یا بحران روانی مصون نمیکند. خالق یک جهان امن، لزوما خود در جهانی امن زندگی نمیکند.این توهم در ایران فقط درباره هنرمندان نیست. هر بار خبر خودکشی یک پزشک، رزیدنت، روانپزشک، استاد یا فردی از طبقات ظاهرا برخوردارتر منتشر میشود، جامعه با ناباوری میپرسد: او دیگر چرا؟ تحصیلکرده بود، جایگاه داشت، درآمد داشت، باید بهتر میدانست. اما همین بایدها نشان میدهند که ما هنوز دانش، طبقه، منزلت و ظاهر کارکرد را با ایمنی روانی اشتباه میگیریم.خودکشی پزشکان و دستیاران پزشکی، اگرچه به دادههای دقیقتر و شفافتر نیاز دارد، یک هشدار جدی است. نمیتوان آن را فقط به آسیبپذیری فردی، فقط به فشار شغلی یا فقط به بحران اجتماعی فروکاست. فرسودگی، بیخوابی، سلسلهمراتب فرساینده، مسئولیت سنگین، ناامنی حرفهای، فشار اقتصادی، کاهش منزلت، دوراهی مهاجرت، شرم کمکخواستن و دسترسی بیشتر به دانش یا ابزارهای مرگبار میتوانند همزمان عمل کنند. در روانپزشکان، لایهای دیگر نیز اضافه میشود: این انتظار پنهان که کسی که رنج روانی را میفهمد، نباید خود به نقطه فروپاشی برسد.اما همانطور که پزشک قلب از سکته قلبی مصون نیست، روانپزشک نیز از افسردگی، ناامیدی، فرسودگی یا بحران خودکشی مصون نیست. تخصص، نیاز به مراقبت را لغو نمیکند؛ گاه حتی با افزودن شرم و پنهانکاری، کمکخواستن را دشوارتر میکند. کسی که سالها به دیگران گفته است در دشواریها کمک بگیرند، ممکن است خود در لحظه بحران از گفتن همین جمله به دیگری شرم کند که: «من دیگر نمیتوانم ادامه دهم.»از این زاویه، ویکتور یالوم، رابین ویلیامز، کیومرث پوراحمد، و خودکشی پزشکان یا روانپزشکان در ایران، هرکدام به شکلی نشان میدهند که نقش نجاتبخش برای دیگران، نشانه نجاتیافتگی خود فرد نیست.پاسخ ساده به این مرگها گاه چنین است: «پس هیچچیز فایده ندارد.» این نتیجهگیری نادرست است. نتیجه دقیقتر این است: هیچچیز بهتنهایی کافی نیست. دانش کافی نیست. محبوبیت کافی نیست. خلاقیت کافی نیست. خانواده کافی نیست. درمان کافی نیست. طبقه و جایگاه حرفهای کافی نیست. اما هرکدام میتوانند بخشی از شبکه محافظ باشند، اگر زنده، در دسترس، پیوسته و متناسب با شدت خطر باشند.و اگر هیچکدام از اینها بهتنهایی کافی نیستند، نتیجه نباید بدبینی باشد؛ نتیجه باید هوشیاری بیشتر باشد. توهم مصونیت، فقط یک خطای نظری نیست؛ میتواند ما را نسبت به علائم خطر کور کند. وقتی کسی آگاه، موفق، محبوب، مرفه، پزشک، درمانگر، هنرمند یا تکیهگاه دیگران است، ممکن است رنج او را جدی نگیریم. ممکن است با خود بگوییم: «او که خودش میداند»، «او که امکانات دارد»، «او که خانواده دارد»، «او که همیشه دیگران را آرام میکند»، «او که اهل زندگی است.» اما دقیقا همین پیشفرضها میتوانند خطرناک باشند.