حکایتمن یتّقِ اللهَ يجعلْ له مخرجاً، ويزرقْهُ من حيث لا يحتسبراوی میگوید: از قاضی ابوبکر محمد بن ع…
انتشار: 2026/07/08 09:05 UTC
حکایتمن یتّقِ اللهَ يجعلْ له مخرجاً، ويزرقْهُ من حيث لا يحتسبراوی میگوید: از قاضی ابوبکر محمد بن عبدالباقی بن محمد بزّاز انصاری شنیدم که میگفت:مدتی در مکه ـ که خداوند آن را حفظ کند ـ مجاور و ساکن بودم. روزی دچار گرسنگی سختی شدم و چیزی نداشتم که گرسنگیام را برطرف کنم. در همان حال، کیسهای از ابریشم یافتم که با بندی ابریشمی بسته شده بود. آن را برداشتم و به خانهام آوردم. وقتی آن را گشودم، گردنبندی از مروارید در آن دیدم که هرگز مانندش را ندیده بودم.از خانه بیرون رفتم؛ دیدم پیرمردی در جستوجوی آن کیسه ندا میدهد و پارچهای همراه دارد که در آن پانصد دینار است. میگفت: «این پول برای کسی است که کیسهای را که در آن مروارید است، به ما بازگرداند.»با خود گفتم: من نیازمند و گرسنهام؛ این طلا را میگیرم و از آن بهره میبرم و کیسه را به او بازمیگردانم. به او گفتم: «نزد من بیا.» او را به خانهام بردم. سپس نشانههای کیسه، بند آن، مرواریدها، تعدادشان و نخى را که با آن بسته شده بود، برایم بیان کرد. پس کیسه را بیرون آوردم و به او تحویل دادم.او پانصد دینار به من داد، اما من نپذیرفتم و گفتم: «بر من واجب است که آن را به تو بازگردانم و در برابرش پاداشی نگیرم.» گفت: «حتماً باید این پول را بگیری.» بسیار اصرار کرد، ولی من نپذیرفتم. پس مرا رها کرد و رفت.اما آنچه بعداً برای من پیش آمد این بود که از مکه بیرون شدم و سوار کشتی گشتم. کشتی شکست و مردم غرق شدند و اموالشان از بین رفت. من بر تکهای از کشتی نجات یافتم و مدتی در دریا سرگردان بودم و نمیدانستم به کجا میروم، تا اینکه به جزیرهای رسیدم که مردمی در آن زندگی میکردند.در یکی از مسجدهای آن جزیره نشستم و قرآن میخواندم. مردم صدای قرائتم را شنیدند؛ پس کسی در آن جزیره نماند مگر اینکه نزد من آمد و گفت: «قرآن را به من یاد بده.» از این راه مال فراوانی به دست آوردم.سپس در آن مسجد برگهایی از یک مصحف دیدم. آنها را برداشتم و از رویشان میخواندم. مردم به من گفتند: «آیا خوشخط مینویسی؟» گفتم: «بله.» گفتند: «پس خط نوشتن را به ما یاد بده.» فرزندانشان، از کودکان و جوانان، را نزد من آوردند و من به آنان خط میآموختم. از این راه نیز مال زیادی به دست آوردم.پس از مدتی به من گفتند: «ما دختری یتیم داریم که بهرهای از مال دنیا دارد و میخواهیم با او ازدواج کنی.» ابتدا نپذیرفتم، ولی آنان اصرار کردند و مرا ناچار ساختند؛ پس پذیرفتم.وقتی آن دختر را نزد من آوردند، به او نگاه کردم؛ ناگهان همان گردنبند مروارید را دیدم که بر گردنش آویخته بود. در آن لحظه تمام توجهم به گردنبند بود و پیوسته به آن نگاه میکردم.مردم گفتند: «ای شیخ! با نگاه کردن به این گردنبند و نگاه نکردن به خود دختر، دل این یتیم را شکستی.» پس داستان گردنبند را برایشان تعریف کردم. آنان از شدت شادی فریاد زدند و «لا إله إلا الله» و «الله اکبر» گفتند، تا اینکه خبر به همه مردم جزیره رسید.گفتم: «چه شده است؟» گفتند: «آن پیرمردی که گردنبند را به او بازگرداندی، پدر همین دختر بود. او همیشه میگفت: در دنیا هیچ مسلمانی را مانند آن مردی که گردنبندم را به من بازگرداند، نیافتم. و پیوسته دعا میکرد و میگفت: خدایا! میان من و او جمع کن تا دخترم را به ازدواج او درآورم. اکنون دعایش برآورده شده است.»مدتی با آن دختر زندگی کردم و خداوند از او دو فرزند به من عطا کرد. سپس همسرم از دنیا رفت و من و دو فرزندم گردنبند را به ارث بردیم. پس از آن، دو فرزندم نیز از دنیا رفتند و گردنبند تنها به من رسید. سرانجام آن را به صد هزار دینار فروختم.کتاب: ذیل طبقات الحنابلةt.me/joinchat/AAAAAEp4SRAI1ZOteve8EA


