سر سفره به غذا که نظرش می افتادفکر اطفال گرسنه به سَرش می افتادشیرخواره بغل تازه عروسی می دیدیادِ ل…
انتشار: 2026/07/10 10:40 UTC
سر سفره به غذا که نظرش می افتادفکر اطفال گرسنه به سَرش می افتادشیرخواره بغل تازه عروسی می دیدیادِ لالاییِ رباب و پسرش می افتادگِله می کرد ز چشم بدِ بازاریهاسر بازار همین که گذرش می افتادگوسفندی جلویش ذبح شد و رفت از حالبه دلش روضه ی ذبح پدرش می افتاداین چهل سال فقط سینه زد و گفت حسینیاد گودال فقط سینه زد و گفت حسینیاد روزی که ز خیمه نگران زد بیرونبا عصا گریه کنان سینه زنان زد بیرونبی رَمَق جانب گودال نظر می انداختدید با یک سر آشفته سنان زد بیروناز تن شاه لباس عربی را بردندنیزه از هرطرف پیکر آن زد بیرونچادر فاطمه را هم به خدا خونی کردخون آن حنجر خشکیده چنان بیرون زدحاجت این دل غمدیده روا می شد کاشآن چهل منزل در پیش دو تا می شد کاشدور ناموس خدا حلقه نامحرم بودخواست کاری بکند حیف که فرصت کم بودهر که پرسید ز بازار فقط گفت الشام..گفت آنقدر بدانید که خولی هم بودوسط مجلس مِی تکیه به زینب دادم چون که بر عرش خدا تکیه زدن حَقَّم بودگذر از شام به جز طعنه و آزار چه داشتسهل ای کاش که همراه خودش پارچه داشت@rooshanfekr
