حوالی غروب بود که دیگر در موکب ایرانیای که پشت میکروفن اعلام میکرد شامشان قرمه سبزی است متوقف شدی…
انتشار: 2026/08/04 11:30 UTCدریافت: 2026/08/24 13:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 13:40 UTC
حوالی غروب بود که دیگر در موکب ایرانیای که پشت میکروفن اعلام میکرد شامشان قرمه سبزی است متوقف شدیم. نماز را آنجا خواندیم و بعد از شام مجددا مسیر را پیش گرفتیم. هوا تاریک شده بود و جمعیتی که پیش میرفتند رفته رفته کمتر شد. دوجا به دو راهی برخوردیم که اولین بار بعدتر متوجه شدیم که خود عراقیها طرف دیگر را به عنوان مسیر فلش زدهاند تا آن خانهها و موکبها که آن سمت دیگر هستند هم بتوانند از مهمانان امام حسین(ع) پذیرایی کنند و لذت کنار راه زائران سیدالشهدا بودن را بچشند. دومین دوراهی هم مربوط میشد به راهی که زودتر به مسیر اصلی میرسید. از بیراهه رفتن اما همه حسنش در همین سکوت و تاریکی و تنهایی و خلوت با خود بود. چیزی که اصلا در مسیر اصلی اتفاق نمیافتاد. قدم زدن در مسیر خاکی که از دو طرفش نخلها احاطهاش کردهاند و فقط نور ماه آن را روشن کرده و خبری از سر و صدای باندها نیست تجربه شیرینی است. با خود به علما فکر میکردم که در این سکوت و تنهایی شب وقتی با به جان خریدن هزاران خطر در این راه میوفتادند، چه احوالاتی داشتند و چه میکردند. کجای این مسیر حضرت صاحب الزمان(عج) را و با چه حال و احوالاتی زیارت میکردند؟ داشتیم با این احوالات خو میگرفتیم که ناگهان در آخر مسیر به یکباره وارد هیاهو و شلوغی شدیم. از عمود ۱۷۴ مسیر اصلی سر در آوردیم و به آن پیوستیم.تا حوالی ساعت ۱۲ شب راه را ادامه دادیم. مسیر اصلی خیلی شلوغ بود آنطور که یک جاهایی باید سرعتت را کم میکردی تا از تراکم جمعیت عبور کنی. اساسا هم نمیتوانستی با سرعت چندان بالایی راه بروی. این آدم را خستهتر میکرد.عمود ۲۰۰ و خورده ای بود که دیگر وارد موکبی شدیم و ساعت گذاشتم برای ساعت ۳ و تا نزدیک اذان صبح خوابیدیم.#روایت_اربعین / ۵