از روز سوم و چهارم سفر به بعد، یعنی از جایی که آخرین روایت را از آن گذاشته بودم به بعد، حالم چندان…
انتشار: 2026/08/04 11:32 UTCدریافت: 2026/08/24 13:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 13:40 UTC
از روز سوم و چهارم سفر به بعد، یعنی از جایی که آخرین روایت را از آن گذاشته بودم به بعد، حالم چندان خوش نبود. این موضوع و البته فشردگی سفرمان باعث شد که چندان دقیق نتوانم بنویسم. یا میتوانستم بنویسم و یا کمی بخوابم که قطعا نیازم به خواب در همان بازههای کوتاه ۲، ۳ ساعته برای ادامه دادن به مسیر ضروری بود.صبح روز دوم از پیادهروی را با دل درد بیدار شدم و در ادامه مشکلات گوارشی و وضعیت بدی که معدهام داشت باعث شد بدنم آب زیادی از دست بدهد. سربسته بگویم، به زور در برابر رفتن به درمانگاه و سرم و... مقاومت کردم که فقط راه را جلو ببریم و معطل نشویم. همان روز دوم هم بود که ظهر نتوانستیم موکب خالی پیدا کنیم و جایی هم که اول به زور گرما به آن پناه بردیم چیزی کم از یک تنور آدمپزی نداشت. کولرش تنها بادِ - نه گرم - بلکه داغ را به داخل میفرستاد و وضعیت را بدتر میکرد. بارها چفیهام را آب زدم و روی سر و صورت و سینهام انداختم اما دمای بدنم پایین نمیآمد و خیلی زود چفیه خشک خشک میشد. تا آنکه دیگر حالم به سیاهی رفتن چشم رسید و آنقدری میدانستم که گرمازدگی میتواند خونرسانی به مغز را دچار اختلال کند و به مرگ مغزی برسد. آن هم در شرایط منی که همینطورش هم بدنم آب زیادی از دست داده بود. پس فقط هرطور بود از آنجا بیرون زدیم. البته بیرون هم خودش مرحلهای دیگر بود. من طبیعتاً آفتاب روز محشر را نچشیدهام. آن روز حشر و حسابی که میگویند مردم صف به صف زیر آفتاب میایستند برای حسابرسی و هرکس به چیزی متمسک میشود که فقط خودش را از این هول و حرارت نجات بدهد را فقط شنیدهام و تجربهای از آن ندارم. اما دیگر میتوانم بگویم اگر آن روز را میشد به حالتی دنیایی در آورد، احتمالا همین لحظه و این زمان و همچین تجربهای میشد. حتی سایهای نبود تا به زیر آن برویم. اگر تا به حال رفته باشید احتمالا میدانید که در این ساعت یعنی حدودا از ۱ ظهر تا ۴ دیگر حتی موکبها هم جمع میشوند و همه فقط داخل میروند. بیش از این نمیتوانم بگویم و توصیف کنم چه بود و چه گذشت اما نهایتا از عرض جاده دوباره گذشتیم و خودمان را به موکبی رساندیم که فضای بیرونش زیر سایبانش هنوز جای خالی داشت. نماز را که به زحمت خواندم و ناهار را که به سختی خوردم کمی حالم بهتر شد. داخل حسینیه موکب خنک بود اما جا فقط به اندازهای بود که دو زانو نشست. مدتی همانجا نشستم و بهتر شدم. هرچند باقی مسیر را باز هم چندان حال مساعدی نداشتم. تا نهایتا روز بعد از عمود ۷۱۱ ماشین گرفتیم و با جسمی خسته و دلی مشتاق و البته نفری ۲ دینار، تا کربلا رفتیم.#روایت_اربعین / ۶