بساز با من درین خرابه، که قصر و باغِ دگر ندارمبه چایِ تلخم بکن قناعت، که من غریبم، شکر ندارمبه تیره…
انتشار: 2026/08/24 04:32 UTCدریافت: 2026/08/25 15:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/25 15:10 UTC
بساز با من درین خرابه، که قصر و باغِ دگر ندارمبه چایِ تلخم بکن قناعت، که من غریبم، شکر ندارمبه تیرهروزی گذشت عمرم، ز بس که شخصِ سیاهبختمشب است دایم به پیشِ چشمم، مگر به دنیا سحر ندارم؟مراست در دل همین تمنا، که دورِ دورِ قدت بگردمدریغ و دردا که در هوایِ، بلندِ نازِ تو پَر ندارمز آرزوها بگشتهام پاک، گلِ تمنا تکیده بر خاکدرین حدیقه چو نخلِ خشکی، امیدِ برگ و ثمر ندارمبه مکر و حیله، به ناز و عشوه، عروسِ دنیا به سویم آمدبگفتمش: زود بگذر از من، که من فقیرم، کمر ندارم«خدایرا! از دلم نداند، که لخت و لخت، جگر برآمدکجاست دلبر؟ به مرگم آید، که آرزویِ دگر ندارم»#صوفی_عشقری💙⊱✾☕️✾⊰💙