◼️ مرثیهای برای سهیل؛ نوجوانی که بهای «نان» را با جان پرداخت ▪️ به کدامین گناه؟ در سوگ نوجوانی ک…
انتشار: 2026/07/26 09:57 UTC
◼️ مرثیهای برای سهیل؛ نوجوانی که بهای «نان» را با جان پرداخت ▪️ به کدامین گناه؟ در سوگ نوجوانی که در مسیر نان جان داد... ✍ فرهاد صالحی ▪️ روستای مرزی «دزاور» امروز را با تراژدی تلخی به شب رساند؛ تراژدی مرگ نوجوانی که پیش از تجربه روزهای شیرین جوانی،…💢 سهیل! ای جوانِ ناکامِ صخرههایِ بیرحم 🔺 مرگِ هر انسانی، فاجعهای در مقیاسِ جهان است، اما وقتی پای جوانی در میان باشد که در جستوجوی «لقمهای نان حلال»، جانش را در تلاقیِ صخره و عرق جبین از دست داده باشد اندوه، رنگی از جنسِ فریاد به خود میگیرد. «سهیل فردوسی» در این میان، نه فقط یک نام، که تجسمی از تمامِ جانهای شیفتهای است که میانِ دیوارههای سنگیِ کوه، برای بقا جنگیدند.▪️ سهیل جان! در این تابستانِ داغ که خورشید بیمحابا بر تنِ زخمیِ این سرزمین میتابد، خاکِ مزار تو اما سردتر از هر زمستانی است. گرچه هردو از یک زادگاهیم اما هرگز تو را ندیده بودم؛ نه لبخندت را به یاد دارم و نه شوقِ دستانت را در آن صبحهایِ زود که کولهبارِ رنج را بر شانه مینهادی؛ اما امروز، گویی تمامِ من، در صدایِ شکسته و ضجههایِ جانکاه پدر و مادرت خلاصه شده است. آن فریادهایی که بر سرِ مزارت، سکوتِ بیدادگاه را میشکافت و وجدانِ خفتهی زمانه را به لرزه در میآورد.🔺 سهیل جان! ضجه های سوزناک مادرت برای من تنها سوگواری بر یک عزیز نبود؛ روایتِ دردی بود که در بند بندِ وجودِ این سرزمین ریشه دوانده است. هر نالهی مادرت ، پتکی بود بر وجدانِ بیدارِ ما؛ گویی زمینِ زیرِ پایمان از سنگینیِ این بیعدالتیِ خاموش، به لرزه درآمده است.▪️ آن فریادها، فریادِ یک خانواده نبود؛ فریادِ شکسته شدنِ کمرِ «شرافت» زیرِ بارِ سنگینِ نان بود. در این دیار، چرا باید جوانی در اوجِ طراوت، میانِ تیزیِ صخرهها و سوزِ قلهها، جانِ شیرینش را برای لقمهای نانِ حلال قمار کند؟ کدامین گره در مدیریتِ این سرزمین کور شده است که خروجیِ آن، چنین بیرحمانه به جایِ ساختنِ آینده برای جوانان، مزارِ آنها را در آغوشِ سردِ کوهستان میسازد؟🔺 سهیل جان! تو برای لقمهای نان، با صخرهها همآغوش شدی و در آن ارتفاعاتِ بیرحم، نه تنها قامتِ رعنایت، که آرزویِ فرداهایِ پدر و مادرَت در آن سوی کرانه های امید گم شد.▪️ و چه سنگین است این روایتِ تلخ: روایت انسانی، برای «بودن»، مجبور به «رفتن» به لبهی پرتگاه باشد. و من گلهمندم؛ نه تنها از سنگهایِ سختی که خونِ تو را نوشیدند، بلکه از تدبیرهایی که در اتاقهایِ دربسته، فراموش کردهاند که این کوهها، گورستانِ آرزوهایِ مردمی است که تنها «زیستنِ با کرامت» را میخواستند. چگونه میتوان در سایهی حکومتی که دم از حمایت از مستضعفین میزند، دید که سرمایهی اصلیِ این خاک یعنی جوانانِ این مرز و بوم اینگونه میانِ بیعدالتی و ناچاری، پرپر میشوند؟🔺 سهیل جان! تو در گرمایِ این تابستان، در خنکایِ ابدیِ کوهستان آرام گرفتی، اما صدایِ نالههای جانسوز مادرت، در گوشِ این تاریخ خواهد ماند. این تاریخ، فراموش نخواهد کرد که چگونه نانِ حلال، به بهایِ خونِ پاکِ تو خریداری شد و چگونه مدیریتِ ناتوان، تماشاگرِ این فاجعهی تکراری گشت. گرچه تو اکنون در مزارت، در آرامشِ ابدیِ خفتهای، اما یادت، همچون وزشِ بادی سوزناک در کوچههایِ دلتنگیِ پدر و مادرت، همواره یادآورِ رنجی خواهد بود که با جانِ تو خریدند. ▪️ از پرردگار عالمیان ملتمسانه برای آن دو قلبِ شکسته پدر و مادرت، برای آن دستانِ لرزانی که دیگر گرمایِ حضورِ تو را حس نخواهند کرد، صبری آرزو میکنم که تنها از دستِ عدالتخواه او برمیآید و امید دارم که تو را که تشنهی آرامشی بودی در بهشت ابدی خود سکنی گزیند. آمین✍ مظهر نعمتی دزآوری – تابستان 1405🌐به #سلام_پاوه بپیوندید👇🆔 @Salampaveh

