🔵چرا توافقها به سرانجام نمیرسند؟✍️محمد طاهریهر زمان نشانههایی از امکان کاهش تنش میان ایران و کشو…
انتشار: 2026/07/17 19:31 UTC
🔵چرا توافقها به سرانجام نمیرسند؟✍️محمد طاهریهر زمان نشانههایی از امکان کاهش تنش میان ایران و کشورهای غربی، بهویژه آمریکا، پدیدار شده، همزمان موجی از مخالفتها نیز شکل گرفته است. البته مخالفت با عادیسازی روابط خارجی پدیده تازهای نیست و ریشههای آن را میتوان در دهههای پیش از انقلاب جستوجو کرد. در آن مقطع، این مخالفتها بیشتر در میان جریانهای روشنفکری چپ و نیروهای مذهبی مخالف حکومت شکل میگرفت و از مجموعهای از اندیشههای ضدسرمایهداری، ضداستعماری و ضدغربی تغذیه میکرد. روشنفکران چپگرا و طیف مذهبی انقلابی، با وجود تفاوتهای عمیق فکری، در نقد غرب و نظام سرمایهداری به نقاط مشترکی رسیده بودند. امروز اما شرایط تغییر کرده است. ایدئولوژیها تا حد زیادی جای خود را به منافع سیاسی و ترجیحات اقتصادی دادهاند و به نظر میرسد بخشی از مقاومت در برابر عادی شدن شرایط، ریشه در منافع گروههایی دارد که هویت، نفوذ و جایگاه خود را در تقابل با غرب، تداوم تنش و به تعبیر سادهتر، استمرار شرایط جنگی تعریف کردهاند. برای این گروهها، عادیسازی روابط خارجی و کاهش تنش میتواند به معنای محدود شدن فضای فعالیت سیاسی و کاهش قدرت اثرگذاری باشد. از سوی دیگر، اقتصاد تحریمزده و جنگزده، اگرچه برای بخش بزرگی از جامعه هزینههای سنگینی ایجاد میکند، برای برخی بازیگران خاص فرصتهایی نیز به وجود میآورد. به این ترتیب، هر توافقی که به گسترش تجارت رسمی، افزایش شفافیت و کاهش محدودیتها منجر شود، ناگزیر این منافع را بازتوزیع میکند. از همین رو، مخالفت با توافق را نمیتوان فقط با اختلافهای ایدئولوژیک یا ملاحظات امنیتی توضیح داد.در چنین فضایی، میتوان سه گرایش عمده را در مواجهه با جنگ، صلح و توافق در داخل کشور از یکدیگر تفکیک کرد.نخستین گرایش، صلح و ثبات را پیششرط بهبود پایدار شرایط اقتصادی و افزایش رفاه مردم میداند. از منظر آن، هیچ جنگی نمیتواند برای همیشه ادامه پیدا کند و هر منازعهای سرانجام باید در نقطهای متوقف شود. پایان جنگ نیز ناگزیر در قالب نوعی مذاکره، تفاهم یا صلح نمایان میشود. طرفداران این نگاه معتقدند آمریکا خسارتهای جدی مادی، عاطفی و معنوی به ایران و مردم آن وارد کرده است و نمیتوان این واقعیتها را انکار کرد. اما پرسش این است که آیا تجربههای تلخ گذشته باید برای همیشه مبنای تصمیم گیری درباره آینده کشور باشد؟ یا میتوان ضمن حفظ حافظه تاریخی، مسیری را انتخاب کرد که هزینه کمتری برای نسلهای آینده داشته باشد؟گرایش دوم الزاماً شیفته غرب نیست و لزوماً نگاه خوشبینانهای به آمریکا ندارد. گذشته روابط دو کشور و هزینههایی را که آمریکا به ایران تحمیل کرده نیز نادیده نمیگیرد. تفاوت اصلی آن با جریان ستیز با غرب در این است که مبارزه را هدف نمیداند. مبارزه از منظر این جریان، یکی از ابزارهای سیاست خارجی است و تا زمانی موضوعیت دارد که به تأمین منافع کشور کمک کند. در این رویکرد، نه دشمنی ابدی معنا دارد و نه دوستی دائمی؛ آنچه اهمیت دارد، تشخیص موقعیت و انتخاب ابزاری است که در هر مقطع بیشترین منفعت و کمترین هزینه را برای کشور داشته باشد.اما جریان سومی نیز وجود دارد که بیش از صلح، جنگ را تمرین کرده است. این جریان، رسالت اصلی را در مبارزه و ایستادگی در برابر دشمن تعریف میکند و جنگ را جدیترین و آشکارترین جلوه این مبارزه میداند. از نگاه این جریان، درجه موفقیت نظام سیاسی را میتوان با میزان مقاومت و ایستادگی در برابر دشمنان سنجید. در چنین چارچوبی، هزینههای اقتصادی و رفاهی ناشی از تداوم تنش اهمیت ثانویه پیدا میکند و فشار بر معیشت مردم، کاهش سرمایهگذاری و محدود شدن ظرفیتهای توسعه، هزینههایی تلقی میشوند که برای حفظ استقلال و ادامه مقاومت باید تحمل شوند. وقتی مبارزه بهخودیخود واجد ارزش باشد، صلح و توافق نیز ممکن است به معنای عقبنشینی، سازش یا عدول از آرمانها تعبیر شود. چنین نگاهی با ثبات و آرامش طولانیمدت سازگاری کمتری دارد، زیرا در فضای تقابل است که معنا، انسجام و مشروعیت بیشتری پیدا میکند. در این دیدگاه، توان نظامی و ظرفیت مقابله با دشمن، مهمترین معیار سنجش اقتدار کشور است و دیگر مؤلفههای قدرت ملی، مثل اقتصاد، رفاه عمومی، سرمایه اجتماعی و جایگاه کشور در نظام بینالملل، در مرتبهای پایینتر قرار میگیرند. پیامد چنین نگاهی، جدا شدن تدریجی مفهوم امنیت از دیگر پایههای قدرت ملی است.با این تحلیل، شاید پاسخ به این پرسش که چرا توافقها به سرانجام نمیرسند، بیش از هر چیز در همین نقطه نهفته باشد؛ در کشاکش میان کسانی که صلح را مقدمه توسعه میدانند و کسانی که ترجیحات اقتصادی و سیاسی خود را در تداوم تقابل جستوجو میکنند.


