⚜️حکایت ⚜️شخصی گرسنه بود برایش کلم آوردند...اولین بار بود که کلم می دید .با خود گفت : حتما میوه ای…
انتشار: 2026/08/23 11:24 UTCدریافت: 2026/08/23 12:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 12:30 UTC
⚜️حکایت ⚜️شخصی گرسنه بود برایش کلم آوردند...اولین بار بود که کلم می دید .با خود گفت : حتما میوه ای درون این برگها است .اولین برگش را کند تا به میوه برسداما زیرش به برگ دیگری رسید . و زیر آن برگ یک برگ دیگر و...با خودش گفت : حتما میوه ی ارزشمندی است که اینگونه در لفافه اش نهادند . . . !گرسنگی اش افزون شد و با ولع بیشتر برگها را میکند و دور می ریخت .وقتی برگها تمام شدند متوجه شد میوه ای در کار نبود!آن زمان بود که دانست کلم مجموعه ی همین برگهاست...ما روزهای زندگی را تند تند ورق می زنیم و فکر می کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده که باید هرچه زودتر به آن برسیمدرحالی که همین روزها آن چیزی است که باید دریابیم و درکش کنیم . . .و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصههایی که خوردیم ،نه خوردنی و نه پوشیدنی بودفقط دور ریختنی بود . . . !زندگی ، همین روزهایی است که منتظر گذشتنش هستیم بنابراین قدر فرصت ها را ثانیه به ثانیه و ذره به ذره بدانیم .
