دلنگران گوشم را به لبهایش چسبانده بودم تا بتوانم صدایش را بشنوم. احتمال میدادم تا چند دقیقه دیگر…
انتشار: 2026/08/06 17:53 UTCدریافت: 2026/08/14 02:51 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 02:51 UTC
دلنگران گوشم را به لبهایش چسبانده بودم تا بتوانم صدایش را بشنوم. احتمال میدادم تا چند دقیقه دیگر به طور کامل هوشیاریاش را از دست بدهد. از بین لبهای باریک و سفید شدهاش، شبیه به زمزمه ناله زنانهای در باد، یک اسم بیرون آمد. شبیه یک پیروزی بزرگ برای من…دلْنازکعرب به پوستی نازک مانند لایه شفافِ نازکِ اطرافِ قلب میگوید شِغاف؛ همان غلافِ دل که تمامِ آن را پوشانده است. مثلا درباره زلیخا در قرآن میگوید قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا، یعنی تمامِ قلبِ زلیخا با محبتِ یوسف گره خورده و تا باطن آن راه یافته بود...مدتی پیش شیفتِ موکب را به آخر رسانده بودم و با عجله بندِ کتونیهایم را میبستم تا خودم را به برنامه خاصِ امشبم برسانم. شیفتِ شلوغی بود و در همان مکانِ کوچک، روی ناهمواری سیمانِ زمینِ نیمساختهاش، آن قدر راه رفته بودم که کفِ پاهایم به ناله درآمده بودند. به ساعتم نگاه میکنم. شرجیِ هوا روی او هم تأثیر گذاشته است. شیشهاش از درون بخار گرفته و قطرههای ریزِ آب روی شیشه خودنمایی میکنند. ساعت دو بعد از نیمه شب است و حالا موعدِ قرار رسیده است. به خودم که میآیم رو به روی بابالقبله حضرت عباس ایستادهام و بیاختیار سلام میدهم. به خودم که میآیم به یاد میآورم همیشه وقتی پای پیاده از راه میرسیدم، اولین نگاهم به گنبد زیبای علمدار بوده است. خاطراتم با سرعت و بیرحمانه به سمتم هجوم میآورند. کوله سنگینم، شانههای دردناکم، ساقِ پاهایی که دیگر مال من نبودند، همه و همه میگفتند که زائرِ کربلا حالا پای پیاده، عمود به عمود شمرده تا به اینجا برسد...تسبیحِ آبی رنگم را دست میگیرم. اولین قدم را برمیدارم و یک دانه از تسبیح از زیرِ انگشتم رد میشود و لبهایم به گفتنِ "الحمدالله کما هو اهله" تکان میخورد. قدمِ دوم، سوم، چهارم... حالا که پیادهروی قسمتِ تقدیرِ امسالم نشد، حداقل میتوانستم عمود به عمودِ شارعالعباس را بشمرم و نیتِ زائرِ پیاده را توی دلم بیاندازم. قدم برمیدارم و عمودها را یک به یک پایین میروم. پویانفر توی گوشم میخواند "خیالِ روی تو در هر طریق همره ماست..." هیچکس اینجا به من کاری ندارد. اینجا شب باشد، خیابان باشد، عباس باشد، کربلا هم باشد، دیگر یک معلومالحالِ شبگرد چه تعجبی میتواند داشته باشد؟! مداح میخواندبه رغمِ مدعیانی که منعِ عشق کنندجمالِ چهره تو حجت موجه ماستبه آیه قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا فکر میکنم. به عشق فکر میکنم. به اینکه آدمی تا کجا میتواند عاشق باشد. به خودم نگاه میکنم. به این شبروِ تا بُنِ استخوان به حسین مبتلا، به این آدمِ تا شِغاف به کربلا دچار... اگر قصه زلیخا نبود، حتما ما را گناهکارانی میخواندند که با محبت به حسین برای خدا شریک تراشیده بودیم؛ اما به همان حبلالوریدِ آشنا قسم که این دلبستن، این دل از کف دادن، این دل دادن و باز نگرفتن، همه به خاطرِ همان شِغافِ قلب است که در همهاش حسین را میتوان دید...از روی شانه چپم به آن مستطیلِ سبزِ بالای ستون که میانِ سیمهای برق جا گرفته نگاهی میاندازم. آدمها بیوقفه از کنارم میگذرند. مقابل عمود ۱۴۳۳ میایستم. برمیگردم و میگذارم عباس تمام چشمهایم را بپوشاند. میگذارم اشکهایم هم عباس را در نگاهم تار کنند. میگذارم دلِ نازک شدهام با تمامِ دلتنگیام آوار شود روی قلبم و پای پیادهام حس کند که زائرِ خسته و پیادهی هرساله کربلاست. میگذارم شانههایم تکان بخورند از خوشبختی و سرم پایین بیفتد از این تقدیرِ نوخاسته...مداح هنوز میخواند؛ به حاجبِ درِ خلوت سرای خاص بگوفلان زِ گوشه نشینانِ خاکِ درگه ماستاگر به زلفِ درازِ تو دستِ ما نرسدگناه بختِ پریشان و دستِ کوته ماست#خادم_نوشت#روایت_عاشقی-پارت آخر#در_مدار_حرمت_خدمت_عشاق_کنیم#موکب_درمانی_اربعین


![هیئت ثارالله: •{﷽}•[گَر هَوای شکفتن داری ، بگذر از خود مرد میدان شو] -‘๑’- -‘๑’- -‘๑’- "دعـوتیـد به یک هـجرت تابـسـ❂ـتانهیِ جـهادی" ق](https://cdn4.telesco.pe/file/FY0yloyypqF_-9lVPUAZkmf9AEcoH5a9qYRVgCNPoDGxEwQHorNsUuK_9fvMfMPkkzHcKyhNZS7DZ4ddrBnzGlrycCr5zPJJsqqd98OUcB3JDtb-PuW5CIEmV6G7q8gIYNydxzxSB7tX6j6GAfAMO5gww9qT60zyFIjk_toWwuEvVEMfFh4FPKh74-g5tcF3haAg-kEfSIKQPGknbHxYD2am9wGbu0oJ0nlBjXTbxP54Msq-pEwh-POrQoXmcVHGXrOssxUjUSwa-dCJKI26vxPL9ivk9ebDzyFA6HyFXule-fwakb7x09-p3UoJMD1I5X4J6NpDyFycoSK2J4ed4g.jpg)