سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »غزل شمارهٔ ۶۱۳ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانیدودم به سر برآمد زین آتش…
انتشار: 2026/08/11 10:35 UTCدریافت: 2026/08/11 17:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 17:20 UTC
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات »غزل شمارهٔ ۶۱۳ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانیدودم به سر برآمد زین آتش نهانیشیراز در نبستهست از کاروان ولیکنما را نمیگشایند از قید مهربانیاشتر که اختیارش در دست خود نباشدمیبایدش کشیدن باری به ناتوانیخون هزار وامق خوردی به دلفریبیدست از هزار عذرا بردی به دلستانیصورت نگار چینی بی خویشتن بماندگر صورتت ببیند سر تا به سر معانیای بر در سرایت غوغای عشقبازانهمچون بر آب شیرین آشوب کاروانیتو فارغی و عشقت بازیچه مینمایدتا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانیمیگفتمت که جانی دیگر دریغم آیدگر جوهری به از جان ممکن بود تو آنیسروی چو در سماعی بدری چو در حدیثیصبحی چو در کناری شمعی چو در میانیاول چنین نبودی باری حقیقتی شددی حظ نفس بودی امروز قوت جانیشهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهیگر بی عمل ببخشی ور بیگنه برانیروی امید سعدی بر خاک آستان استبعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی 🍃🌷🍃

