در آب آیینه است، در بستر نگاه تو نجابت است، من که دلتنگ همه میشوم، به گذشته ها، دور و دورتر از هر ج…
انتشار: 2026/07/20 19:12 UTC
در آب آیینه است، در بستر نگاه تو نجابت است، من که دلتنگ همه میشوم، به گذشته ها، دور و دورتر از هر جاییکسی بفکر من نیست، اما من در تارو پود تاریخ زنده مانده ام مثل تو دلم هوای کوچه های خاکی را میکند ، وقتِ صبح ، همان وقتی که آفتاب تازه بالا می آید همان قرص نان فتیر سفت تر از بقیه که در شیر چربِ گاو عزیز کرده غوطه ور میشود و لایه ای خامه آنرا مضطر میکند، که اظطرابش نه بحر بلعیده شدن است، همینکه فردا شاید خاطره ای گرت گرفته در ذهن تو شده باشد.یا بازی های توپ چوبی روزگارِ عید دیدنی!از خاطرت رفت که همین حوالی نه چندان دور شب عید قسط میبردی، روی سینی تزئین شده که مینالیدن که دیگر چه رسمی است!شاید با خودت می گویی چرا زندگی هایمان رنگِ گذشته را ندارد، مثل بویِ آبگوشت هایی که پای منقل کرسی پخته میشدند و تو حتی ذره ای امکان تکرارش را نداری چون نه تو آن هستی نه این همان میشود.ماشین راه به کوچه خانه ات نداشت، مال رو بود، آرزوی آسفالت داشتی، چرا تو دیگر یادت رفته که زیر سنگ قبر خوابیده ای، بیدار شو، پاشو همه جا آسفالت شده، مگر نمیخواستی! مگر نمیخواستی دیگر صدای گله ی دِه را نشنوی! صدای هی کردن نوکر محله را!! بیدار شو دیگر همه چیز تبدیل به بهترین آرزوهای تو شده! حیف نیستی اما من هستم اما این خواسته دلخواه تو عذابی بیش نیست!صفا ها کجا رفته، دنبال جاده ای میگردیم که آدمی زیر سایه خانه ای ننشسته باشد! بنیاد عوض شده! دوری شده عزت! نکند پای چیز های دیگری در میان است.نه من عطر قدیم را میخواهم، مثل وقتی که چراغ زنبوری در دستم بود، مثل وقت پاگشا بردنعروس دم بخت ، داماد را ندیده زنش شد، زندگی خوبی را گذراند، آنهم مُرد، البته پیر شد و بچه هایش را بزرگ کرد، من از عروسک های امروزی چه بگویم، انگشتانم را روی دهانم میگیرم هیس هیچی نخواهم گفت؛ عبس و تلخ است، نگو با خودت جنسیت من چیست، اهم و اهمیت ندارد، از مردانش هم بنوع دیگری همینکار را خواهم کرد.تنها گزارش نویس خردی هستم که از دیدگانم تاریخ را مرور میکنم! درب خانه های حیاط خاکی باز بود، برو داخل حیاط آب بنوش کسی کاری با تو نداشت ای غریبه!راستی پایین تر از مدخل ورودی یا انتهایِ دِه غربتی ها آمده اند، در گوش می گویند آمده اند دزدی، اما جلوی آنها حفظ حیا میکردیم راستش زیاد رو به آنها نمی دادیم چون می ترسیدیم شبیخون بزنند انگار خاطرات پرتقالی ها یا قوای روس همچنان از زاغه های مخروبه وجود داشتند.دل به دلت نمیدهم، تو هم دل به دل این آدم نده، دلتنگ وجودتان بودم، سرمست از خاطرات شمادوست دار همه شماتخته سنگ رو به روستا@sarsakhtiolyaa@sarsakhtiiolya


