#دلنوشته سومین روز از ماه میانی تابستان…امروز، سومین روز از ماه میانی تابستان است…نه سال گذشته؛…
انتشار: 2026/07/25 08:12 UTC
#دلنوشته سومین روز از ماه میانی تابستان…امروز، سومین روز از ماه میانی تابستان است…نه سال گذشته؛ اما برای من، زمان همان شب متوقف شد. هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم، خیال میکنم چند ساعت بیشتر از آن سهشنبهی لعنتی نگذشته است. هنوز هم گاهی بیاختیار منتظرم در باز شود، با همان لبخند همیشگی وارد شود، موهای جوگندمیاش را با دست کنار بزند و باصدای زنگدارش بگوید: «سلام…»اگر امروز بود، پنجاهوچهار ساله شده بود…نمیدانم موهایش حالا کاملاً سپید شده بود یا هنوز همان چند تار جوگندمی، زیبایی چهرهاش را دوچندان میکرد. نمیدانم صورتش چین افتاده بود یا نه… اما مطمئنم قلبش همان قلب بزرگ و مهربانی بود که برای همه جا داشت.گاهی با خودم فکر میکنم اگر امروز کنارمان بود، چقدر زندگی قشنگتر بود…حتماً خانهام میآمد…بچه هارا در آغوش میگرفت، با آنها بازی میکرد، با همسرم گرم میگرفت، از دیدن خانهام ذوق میکرد و مثل همیشه، قبل از اینکه چیزی بگویم، برق شادی را از چشمهایم میخواند.همیشه دوست داشتم باشد،نه برای اینکه فقط حضور داشته باشد؛ برای اینکه هیچکس مثل او بلد نبود از خوشحالی دیگران، خوشحال شود. انگار خدا سهم بیشتری از مهربانی را در دلش گذاشته بود.کاش هنوز بود…کاش دوباره کنار هم فیلم میدیدیم…کاش دوباره به سد هندودر میرفتیم، میان بادهای فروردین عکس میگرفتیم.کاش دوباره راهی همدان و غار علیصدر میشدیم، سوار قایق میشدیم و با صدای بلند میخواندیم:«عباسآقا پارو بزن… عباسآقا پارو بزن…»و او آنقدر میخندید که ما هم از خندههایش ریسه میرفتیم.چه زود خاطره شد…چقدر دنبال خیر بود.اگر کسی دستش به جایی بند نبود، دستش را میگرفت؛ بیهیچ منت، بیهیچ توقعی.بعضی آدمها فقط زندگی نمیکنند…پناه آدمها میشوند.عمو عباس، پناه خیلیها بود.عاشق کارش بود؛ چرم، تمام دنیایش بود. با هنرمندان و فوتبالیستهای زیادی عکس داشت، اما بزرگترین افتخار زندگیاش، قلب پاکش بود؛ قلبی که هر کسی یکبار با او همصحبت میشد، تا آخر عمر فراموشش نمیکرد.اما دردناکترین خاطره…هنوز هم گلوی مرا میفشارد.روز دختر بود…به مهسا گفته بود:«بابا، چی دوست داری برات کادو بگیرم؟ شب برات میارم…»چه کسی باور میکرد شب، به جای هدیه…خبر رفتن پدر را به دخترش بدهند؟و محمدجواد…پسری که تمام مسیر خانه تا بیمارستان را، میان ترافیک، دوید…دوید…با امید اینکه شاید هنوز دیر نشده باشد…اما بعضی خبرها، قبل از آنکه به گوش برسند، قلب آدم را ویران کردهاند.و ما…آن شب…در خانهمان فقط صدای گریه بود.صدای ناباوری بود.صدای شکستن بود.سهشنبه بود…تلفنم زنگ خورد…و از همان لحظه، دنیا برای من به دو قسمت تقسیم شد:قبل از آن تماس…و بعد از آن تماس…نه سال گذشته است…اما هنوز هم وقتی اسمش را میشنوم، گلویم میسوزد.هنوز هم دلم میخواهد یک بار دیگر صدایش را بشنوم.یک بار دیگر لبخندش را ببینم.یک بار دیگر بگویم:«عمو عباس، چقدر دلمان برایت تنگ شده…»میگویند زمان، همه دردها را درمان میکند…اما بعضی آدمها آنقدر عزیزند که زمان فقط یادمان میدهد چگونه با جای خالیشان زندگی کنیم؛ نه اینکه نبودنشان را فراموش کنیم.عمو عباس…تو فقط شوهرخالهام نبودی…تکهای از امنیت کودکی، خندههای جوانی و آرامش خانوادهمان بودی.و حالا…نه سال است که هر جمع خانوادگی، یک صندلی خالی دارد…صندلیای که هیچکس نتوانسته و هیچوقت هم نخواهد توانست پرش کند.روحت آرام…و خدا را شکر که روزی تو را داشتیم؛ هرچند سهممان از بودنت، خیلی کوتاهتر از آرزوهایمان بود.دلتنگت هستیم… همیشه… تا ابد.“به قلم: لیلا منصوری”@sarsakhtiolyaa@sarsakhtiiolya


