.یک وقتی وسط سالهای مهاجرت فکر میکردم دلتنگ کوه و دشت هستم تا سالی که در مراکش به کوههای اطلس رف…
انتشار: 2026/06/20 02:55 UTC
.یک وقتی وسط سالهای مهاجرت فکر میکردم دلتنگ کوه و دشت هستم تا سالی که در مراکش به کوههای اطلس رفتم.جایی که بینهایت شبیه به کوههای دربند بود. با همان دشتها و رودخانهها. با همه شباهتها هر چه کوشیدم دلم با آن کوه و دشت گرم نشد.بعدها خیابانهایی دیدم شبیه ولیعصر و جویهایش. دریاهایی دیدم شبیه هرمز و آبهایش، باغهایی دیدم شبیه شمیران و درختهایش.اینها، هیچکدام آنطور به دلم ننشست که خیابانها و باغها و دریاهای کودکی نشسته بود.آدم دلتنگ گاهی شباهت غریبی پیدا میکند به کسی که گمشدهای دارد ولی جایی را برای جستجو نمیشناسد.آدمی که میداند یک وقتی، یک سهشنبه بعد از ظهری، یک جایی، در گوشه خانهای حالش خوب بوده و آن حال یک چهارشنبه یا پنحشنبهای در حوالی آن خانه برای همیشه گم شده.استیصال، دلسوزی و اندوه آدم دلتنگ همینجا متولد میشود، در ناتوانی از بازتولید آن سهشنبه بعد از ظهر در گوشه آن خانه.داستان مهاجر چنین داستانی است. برای مهاجر آن خانه، وطن، و آن سهشنبه بعد از ظهر همه روزها و شبهایی است که آنجا، یک وقتهایی حالش خوب بوده. پس دلتنگی برای وطن، دلسوزی برای وطن، اندوه برای وطن، دلتنگی و دلسوزی و اندوهی است برای حالهای خوشی که آنچه به جا گذاشتهایم.جایی است که بیش از هر جای دیگر در جهان در گوشه و کنارش چیزی گم کردهایم.@Sazochakameoketab 🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂#امیرعلی_بنیاسدی


