در ادبیاتِ عاشقانهی ما، تمامِ جهان و حتی معشوق، علیهِ عاشق ایستادهاند و مشتاقانه منتظرند که عاشق،…
انتشار: 2026/08/04 04:58 UTCدریافت: 2026/08/04 15:07 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/04 15:07 UTC
در ادبیاتِ عاشقانهی ما، تمامِ جهان و حتی معشوق، علیهِ عاشق ایستادهاند و مشتاقانه منتظرند که عاشق، «ناامید» شود. بگذارید از یکی از داستانهای سعدی مثال بزنم و اوجِ ناامیدی را در رابطه با معشوقِ آسمانی ببینیم:عابدی، تمام شب را به عبادت خدا میپردازد و سحرگاه، ندایی از غیب میآید که بیهوده عبادت نکن که تو قبولِ ما نخواهی شد! با این حال، عابدِ شبِ بعد هم به عبادت میپردازد. دوستی به او میگوید که چرا؟! دیشب جوابِ منفیِ مطلق داد و باز هم عبادت میکنی؟! عابد میگوید: او میتواند قبول یا رد کند، ولی من گریزی از او ندارم و تنها کاری که میتوانم بکنم، عبادتِ اوست!در این داستان، خدا، مظهرِ اصول و ارزشهاست و عبادت، نه برایِ رسیدن به بهشت، بلکه برایِ ایستادن بر اصول و ارزشهاست! عبادت برایِ این عابد، یک کنش است و نوعی ابرازِ وجود است. این کنش، معطوف به نتیجه یا هدف نیست، بلکه خودِ کنش، هدفِ عابد است.در عشقِ زمینی هم همین است! معشوق، عاشق را پس میزند ولی عاشق، پایِ عشق میماند و عشقورزی را ادامه میدهد زیرا در این جهانبینی، عشق، بنیادیترین ارزش است! قطعاً که عاشق وصال را میخواهد ولی عشقش، چیزی فراتر از وصال است!در این نگاه، عشق یگانه راهِ درست است؛ شاید به نتیجه برسد و شاید نه، هیچ تضمینی وجود ندارد. اما عاشق، با وجودِ تمام موانع و سختیها، در این مسیر میماند زیرا ضرورتِ ارزشیِ عشق را درک کرده و میداند که این راه، بهرحال «تنها» راهِ درست است.به همین خاطر است که عاشق، تقلب نمیکند؛ میونبر نمیزند؛ و در حالی که به راحتی میتواند از اصول و ارزشهایش استعفا بدهد و زندگیِ راحتی را پیش بگیرد و دنبالِ تودهها حرکت کند، اما استقامت میکند و تسلیمِ ناامیدی نمیشود. زیرا عشق، نه یک بازیِ بوالهوسانه، بلکه معنابخشِ جهان و زندگی است.به سخنی دیگر، ضرورتی که عاشق آن را درک کرده، ضرورتِ اخلاقی و ارزشی است! و جهان، ضرورتِ موقعیت را بر او تحمیل میکند؛ وِل کن و برو دنبالِ خوشگذرانی! وِل کن و برو دنبالِ چیزی که نتیجهی زود و ملموس داشته باشد! وِل کن و همرنگ شو ... .اما عاشقی که ضرورت عشق را درک کرده باشد، معتقد است که: بیتو به سر نمیشود! یعنی که از معشوق، گریز و گزیری نیست همانطور که در جهانِ عابد، از خدا نمیتوان کناره گرفت! این ضرورت، به خاطر قدرتِ معشوق یا خدا نیست؛ بلکه به خاطرِ تعهدِ معنایی و اخلاقی و ارزشیِ عاشق به عشق است.و عاشق، در نهایت استیصال و خستگی و ترس، ناامید نمیشود؛ زیرا عمیقاً باور دارد که انسان بودن یعنی عاشق بودن و عاشق، میخواهد انسان باشد.لذا میتوان گفت که ناامیدی، نشانهای از شک به اصول و ارزشهایِ خود است؛ و واکنشِ درست به ناامیدی، تسلیم شدن نیست! بلکه بازاندیشی است: من چگونه فکر میکنم؟ ارزشهایم چه معنایی دارند؟ آیا به دنبالِ نتیجهی آنی هستم؟ از زندگی چه میخواهم؟ زنده بودن و مصرف کردن؟ یا زندگی کردن و ساختن؟ آیا میخواهم پایِ ارزشهای خودم بمانم و مسئولیتش را بپذیرم؟ یا همرنگِ جماعت شوم؟ آیا ارزشهایم، ضرورتِ اخلاقی دارند و تنها راهِ درست است؟ و باید ضرورت و ارزشِ آنها را نشان بدهم؟ یا میخواهم تسلیمِ ضرورتِ موقعیت بشوم و به ارزشهایم خیانت کنم؟میدانید؛ چیزی شبیه به داستانِ گالیله است! آیا واقعاً میدانیم زمین گِرد است؟ نشانهی این فهمِ عمیق، همین است که اگر تمامِ جهان بگویند که زمین تخت است و برمبنایِ تخت بودنِ زمین نقشه بکشند، ما از گرد بودنِ زمین ناامید نمیشویم و میدانیم که نقشهی تختگرایان، در نهایت شکست خواهد خورد. میتوانیم بابتِ این شکست و هدر رفتنِ سرمایه، افسوس بخوریم؛ اما نباید ناامید شد.@Sazochakameoketab 🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂#احسان_احراری


