🔆خفته بوديم و شعاع آفتاب بر سراپامان به نرمی میخزيد روی کاشیهای ايوان دست نور سايههامان را شتابا…
انتشار: 2026/08/10 04:41 UTCدریافت: 2026/08/10 08:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 08:05 UTC
🔆خفته بوديم و شعاع آفتاب بر سراپامان به نرمی میخزيد روی کاشیهای ايوان دست نور سايههامان را شتابان میکشيدموج رنگين افق پايان نداشت آسمان از عطر روز آکنده بود گرد ما گویی حرير ابرها پردهای نيلوفری افکنده بوددوستت دارم خموش و خسته جان باز هم لغزيد بر لبهای من ليک گویی در سکوت نيمروز گم شد از بیحاصلی آوای منناله کردم: آفتاب.. ای آفتاب بر گل خشکيدهای ديگر متاب تشنهلب بوديم و او ما را فريفت در کوير زندگانی چون سرابدر خطوط چهرهاش ناگه خزيد سايههای حسرت پنهان او چنگ زد خورشيد بر گيسوی من آسمان لغزيد در چشمان اوآه.. کاش آن لحظه پايانی نداشت در غمِ هم محو و رسوا میشديم کاش با خورشيد میآميختيم کاش همرنگ افقها میشديمیادِ یک روز#فروغ_فرخزاد صبح بخیر ❤️@SazoChakameoKetab☘🌿🍂☘🌿🍂☘🌿



