سوپراستار *دنیای ما پر از ستاره است.من هم مثل تو در کهکشان راه شیری زندگی میکنم.شاید باور نکنی...…
انتشار: 2026/08/21 16:54 UTCدریافت: 2026/08/22 00:38 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 00:38 UTC
سوپراستار *دنیای ما پر از ستاره است.من هم مثل تو در کهکشان راه شیری زندگی میکنم.شاید باور نکنی...در کهکشان ما بیشتر از ۳۰۰ میلیارد ستاره میدرخشند.و شاید باز هم باور نکنی...در جهان ما بیشتر از ۱۰۰ میلیارد کهکشان وجود دارند.تو فکر کن چقدر ستاره داریم.چقدر ستاره!!! *ما طبقهی یازدهم یک برج در محلهی قیطریهی تهران زندگی میکنیم.من شبها از پنجرهی اتاقم فقط چند تا ستاره میبینم.یا آسمان ابری استیا غبارآلودیا دودگرفتهحتی اگر صاف هم باشد، دور تا دورمان آنقدر نورهای جورواجور روشن است که نمیتوانیم ستارهها را تماشا کنیم. *یکبار بابا من را همراه دوستهایش به کویر مرنجاب برد.بابا ماشین آفرود دارد و خیلی خوشش میآید در کویر رانندگی کند.من آن شب برای اولینبار آسمان پرستارهی شگفتانگیز را دیدم.بابا و دوستهایش مافیا بازی میکردند و من اجازه داشتم تا هر ساعتی که دلم میخواهد بیدار باشم.من با تلسکوپ کوچکم به آسمان نگاه کردم و چندتا از صورتهای فلکی را هم پیدا کردم. *بابای من هم یک ستاره است.البته ستارهی آسمان نه...ستارهی سینما...خود من هم یکجورهایی یک بچهستاره هستم. *ستارههای سینما هم مثل ستارههای آسمان طرفداران زیادی دارند.آدمها دوست دارند با ستارههای سینما عکس بگیرندامضایشان را داشته باشندو اخبارشان را دنبال کنند.شاید اگر برای دیدن ستارههای سینما هم تلسکوپی وجود داشتآدمها همیشه و همیشه با تلسکوپ نگاهشان میکردند. حتی خیلی خیلی بیشتر از ستارههای آسمان. *خانهی ما اما ستاره ندارد.فقط من و مامان و بیلی، گربهی بریتیشمان در خانه هستیم.بابا با ما زندگی نمیکند.مامان میگوید:زندگی با ستارهها خیلی سخت است.ستارهها هیچوقت نمیتوانند زندگی خودشان را داشته باشند.کاش هیچوقت هیچکس ستاره نمیشد. و من که خودم یک بچهستاره هستم به حرفهایش فکر میکنم.حتی به آسمان سیاه و تاریک بیستاره هم... *مامان معلم موسیقی است.در خانه ویولنسل درس میدهد.او برعکس بابا تنهایی و جاهای خلوت را دوست دارد.مامان برایم گفت: «بعضی از مامان و باباها نمیتوانند کنار هم زندگی کنند و این چیز عجیبی نیست.ولی نباید فکر کنی ما تو را دوست نداریم.هم من تو را خیلی دوست دارم هم بابا.»وقتی پرسیدم: «چقدر؟»گفت: «اندازهی همهی ستارههای آسمان!»خوشحال شدم.فکر کن!اندازهی ۳۰۰ میلیارد ستاره آن هم فقط در کهکشان راه شیری! *من خیلی کم، فقط بعضیوقتها بابا را میبینم.بعضی از آخر هفتهها یا روزهای تعطیل.ستارههای سینما همیشه سرشان شلوغ است و خیلی کم وقت دارند.هر بار که با بابا بیرون میرویم، او برای من لگو، اسباببازی و چیزهای دیگر میخرد و در رستوران شام میخوریم.هرجا که باشیم، آدمهای زیادی با ما عکس میاندازند و اینجور وقتها من یک بچهستارهی درخشان هستم.اما... *... اما شبهایی که با بابا هستم خیلی زود تمام میشوند و من خوابآلود به خانه برمیگردم.بابا که میرود انگار همهی ستارههای آسمان پتی میکنند و یکباره خاموش میشوند. *من و مامان بعضی شبها با تلسکوپی که بابا خریده به ماه نگاه میکنیم.ماه ستاره نیست، یک سیاره است و حرکت میکند.بعضی وقتها هلالی میشود و بعضیوقتها کامل.ماه خیلی به ما نزدیکتر است و بهتر و بزرگتر دیده میشود.اما از همه مهمتر...ماه همیشه هست...حتی شبهای ابری و دودی و غبارآلودحتی بدون تلسکوپ پیداستدرست مثل مامان. *بیلی گربهی عجیبی است.هیچوقت نمیفهمی به چهچیزی فکر میکند؟ناراحت است یا خوشحال؟بیشتر وقتها خواب است.شبها توی تخت مامانْ جای قبلی بابا میخوابد.نه به ستارههای آسمان فکر میکند و نه به ستارههای سینما.ولی تشویقیهایش شبیه ستاره است و آنها را خیلی دوست دارد. *یکروز توی کلاس دربارهی آرزوهایمان حرف میزدیم.بعضی از همکلاسیهایم دوست داشتند ستاره شوند. ستارهی سینما، ستارهی ورزش، ستارهی موسیقی،یکی بود میخواست ژنرال جنگی بشود با یک عالمه ستاره روی شانههایشحتی یکی هم بود که دوست داشت هتل پنجستاره با پارک آبی باز کند.ولی من که خودم یک بچهستاره بودم به چیز دیگری فکر میکردم. *من دلم میخواست فضانورد شوم. آخر آسمان را خیلی دوست دارم،ستارهها، کهکشانها، سیاهچالهها و سیارههایش را ...فکر میکنم آسمان چیز خیلی پیچیده و پر رمز و راز و شگفتانگیزی است. درست مثل زندگی من و بابا و مامان و بیلی *بعضیوقتها فکر میکنم کاش ستارههای دنیای آدمها هم مثل ستارههای آسمان دور بودندکاش مثل ستارههای آسمان همهی شب را تا صبح نور میپاشیدند.کاش من، مامان، بابا و بیلی مثل چهار ستاره توی آسمان کنار هم بودیم.و با هم یک صورت فلکی را میساختیم.صورتی فلکی با چهار ستارهی همیشه روشن.@SazoChakameoKetab☘🌿🍂☘🌿🍂☘🌿🍂
