چاله نوید سیدعلیاکبرهر آدمیزادی در این دنیا، چاله یا چالههایی دارد.و هرکس چالهاش را با چیزی پُر…
انتشار: 2026/08/21 17:12 UTCدریافت: 2026/08/22 00:38 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/22 00:38 UTC
چاله نوید سیدعلیاکبرهر آدمیزادی در این دنیا، چاله یا چالههایی دارد.و هرکس چالهاش را با چیزی پُر میکند. بعضیها با اسکناسهای رنگارنگ و سکههای جیرینگجیرینگیبعضی با عکسهایشان روی مجلهها و بیلبوردهابعضی با مهمانیهای شلوغ و غذاهای خوشمزهبعضی با کلکسیون پروانههای خشکشدهبعضیها با آهنگهایی که ساختهاندو بعضی با شعرهایی که سرودهاند.بعضی از آدمها هم چالهشان را با آدمهای دیگر پُر میکنند. من هفتساله بودم که چالهام را پیدا کردم. یک اسبِ چوبی داشتم که بابا آن را خودش تراشیده بود. اسبم را در چالهام انداختم. اما چالهام پُر نشد. بعد همهی اسباببازیهایم را در چالهام ریختم. دانه دانه، اسباببازیها در چاله میافتادند و گم میشدند. و از آنروز هر چیزی را که پیدا میکردم، کنار چالهام میآوردم، زانو میزدم و آن را در دهان بزرگ او میریختم. ولی او هیچوقت سیر و پُر نمیشد. نمرههای مدرسهام را در چالهام ریختم... نقاشیهایی را که میکشیدم...جوجههای رنگیام را در چاله انداختم...هدیههای تولدم آلبوم عکسهایمآدمبرفی زمستانمقلعهی شنی تابستانمدوستهای مدرسهمدال قهرمانی شطرنجم همه و هرچیزی را که داشتم در چالهام میانداختم. و آنها در سیاهیهای چالهام گم میشدند و من هم بزرگ و بزرگتر. دفترچههای خاطراتم، نامههای عاشقانهام، تهسیگارهایی که پنهانی کشیدم، پیپِ بابا را که کِش رفتم، همهی کتابهایی که دوست داشتم،موتور سوزوکی هشتادم را،اولین بوسههایم از لب،کفشهای کوهنوردیام،گربهی سفیدم،دوستهایم را که با آنها زیر پُلها مست میکردیم و آواز میخواندیم،و دخترخالهام را که با هم کلاس رقص میرفتیم، همه و هرچیزی را که داشتم در چالهام میانداختم. و آنها در سیاهیهای چالهام گم میشدند و من هم بزرگ و بزرگتر. پاترولی که در تپهها با آن ویراژ میدادم،همهی دخترهایی که با آنها روی یک تخت خوابیدم،کلکسیون کبریتهایم،مجسمههایی که در دانشگاه ساختم،تمام شیشههایی که نوشیدم،لباسهای کهنهام،حتی بابا را با وافور و تلویزیون و همهی فیلمهایش،سگ هاسکیام،گوشی موبایلم و همهی عکسهایی را که در سفر انداخته بودم، همه و هرچیزی را که داشتم در چالهام میانداختم. و آنها در سیاهیهای چالهام گم میشدند و من هم بزرگ و بزرگتر. تا اینکه...یکروز به دختری دِل بستم.چالهام هنوز پُر نشده بود، ولی من چاله را از یاد بُردم. من و عشقم هر روز هم را میدیدیم،در پارکها شانهبهشانهی هم قدم میزدیم،در رودخانه شنا میکردیم و آفتاب میگرفتیم،ماهی میگرفتیم،بار میرفتیم،در دیسکوها میرقصیدیم،برای خانهیمان گلدان و آکواریم میخریدیم،و شبها فیلم میدیدیم و با هم میخوابیدیم، و من چالهام را فراموش کرده بودم. تا اینکه...یکروز که روی کاناپه لک داده بودم و کتاب جنایتومکافات داستایوفسکی را میخواندم، یادش افتادم.مثل خوابگردها راه افتادم تا دوباره ببینمش. هنوز آنجا بود، جای همیشگیاش...و هنوز چاله بود...پُر نشده بود. غمگین شدم و به خانه برگشتم.و فرداش عشقم را کنار چالهام بردم. او گفت: «چه چالهی عجیبی! من هم یکی دوتا از اینها دارم، ولی پُرش کردهم. مال تو چرا تهاش معلوم نیست؟»شانه بالا انداختم.- نمیدونم! او کنار چالهام زانو زد و تویش چراغقوه انداخت تا تهاش را پیدا کند.من پشتش بودم. دستهایم را روی شانهاش گذاشتم و هُلاش دادم توی چاله...فکر میکردم اگر عشقم را در چالهام بیاندازم، بالاخره بعد از مدتها پُر میشود.ولی او هم رفت و چالهام پُر نشد.او که فکر میکردم همه و هرچیزی بود که داشتم. همه و هرچیزی را که داشتم در چالهام انداختم. او در سیاهیهای چالهام گم شد و من هم خسته و خستهتر. روزها و شبها اندوهگین و تلخ میگذشتند... تا اینکه یک روز کنار چالهام رفتم. زانوهایم را بغل کردم و نزدیکش نشستم.چاله آنجا بود، مثل همیشهاش،خالی و گود و بیانتها... سرم را توی چاله کردم و داد کشیدم.- هی چاله! صدام رو میشنوی؟ - بله عزیزم! میشنوم. باورم نمیشد. جوابم را داد.پرسیدم: «تو چی هستی؟»«خودت که میدونی. چالهام!»دوباره پرسیدم: «میدونم چالهای! چهجوری پُر میشی؟»چاله گفت: «هیچجوری! تو نمیتونی من رو پُر کنی.»«آخه چرا؟»چاله گفت: «چون من تَه ندارم. تَهام بازه!»ساکت شدم. انگار من را در دریاچهی یخزدهای انداخته بودند. سردم شد.داد کشیدم: «پس چرا به من نگفتی؟ چرا اینهمه سال لال بودی؟ چرا نگفتی که همهی چیزهام رو نندازم توی تو. چرا ساکت بودی؟»چاله با صدایی اندوهگین، مثل سیارهای تَکافتاده در کهکشانی بزرگ جوابم را داد:«خُب... خُب راستش تو هیچوقت از من نپرسیدی.»@SazoChakameoKetab☘🌿🍂☘🌿🍂☘🌿🍂
