ناگهان زنگ میزند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...مرد هم گریه میکند وقتی سرِ من روی دامنت باشدبکشی د…
انتشار: 2026/07/08 14:04 UTC
ناگهان زنگ میزند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...مرد هم گریه میکند وقتی سرِ من روی دامنت باشدبکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیاتواقعاً عاشق خودش باشی، واقعاً عاشق تنت باشدروبرویت گلوله و باتوم، پشتِسر خنجر رفیقانتتوی دنیای دوستداشتنی! بهترین دوست، دشمنت باشددل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهیبعد در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!چمدانی نشسته بر دوشت، زخمهایی به قلب مغلوبتپرتگاهی به نام آزادی مقصدِ راهآهنت باشدعشق، مکثیست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبرجام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشدخسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیآوری... شایدهجده «تیر» بیسرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشدمهدی موسوی@seyedmehdimoosavi2

